|
آزمايشگاه تشخيص طبي پاستور |
رمان روزهاي خاكستري(فصل11و12)
به پاركينگ كه رسيد ماشينش را پارك كرد و تا خواست پياده شود اريا را مقابل خود ديد با لبخندي سلام كرد و جواب خود را همانگونه دريافت كرد با هم به طرف اسانسور به راه افتادند و با فشار دكمه منتظر ايستاده بودند كه اريا گفت:-مي خوام يه چيزي بهت بگم
-بگو
همان لحظه درب اسانسور باز و ترانه از ان خارج شد سياوش كه از اين ديدار غير منتظره جا خورده بود براي لحظاتي همانطور به ان خيره ماند ترانه هم وضعي بهتر از ان نداشت اريا كه خسته شده بود سلام و احوال پرسي كوتاهي كرد و از پشت سياوش را اهسته به داخل هل داد و خودش هم پشت سرش داخل شد به سياوش كه هنوز در خودش بود گفت:
-يه مرتبه چت شد مگه دفعه اولت بود ميديديش؟
-خيلي غير منتظره بود
-چه حرفهايي ميزني مگه هر ديداري بايد با وقت قبلي باشه اون يه ذره مغزي هم كه داشتي داره اب ميشه حرف زدن هم داره يادت ميره و حرفهات بي معني شده
-تو نميخواي كاري برام بكني؟
-چرا ميخوام عصر برم يه عاقد بيارم عقدتون كنه
-هيچ وقت جدي نبودي
-هر چيزي يه راه و رسمي داره همين جوري كه نميشه
-ا چطور وقتي نوبت خودته همه چيز بايد سريع اتفاق بيافته اما وقتي اسم من به ميون مياد همه چيز قانون پيدا ميكنه
-حالا كه فعلا هر دومون همين طوري معلق تو هوا مونديم
-ارزو هم كاري نكرد؟
-تازه به مسائل جديدي پي برديم
-چه مسئله اي؟
-بهدا برات تعريف ميكنم
وقتي براي گرفت برنامه هايشان به اتاق سمينار رسيدند اريا اهسته گفت:
-زياد فكرش رو نكن همه چيز درست ميشه
سياوش به ترانه به طور خاصي علاقه پيدا كرده بود و او را نقطه مقابل سها قرار ميداد با انكه هيچ احساسي به سها نداشت ولي برايش احترام زيادي قائل بود اما در ترانه وضع به طور كلي فرق ميكرد ترانه همان بود كه سياوش براي به دست اوردنش هر كاري ميكرد اما ميشد در ادامه راه زندگي ترانه را در كنار خود ببيند.
با شروع شدن ترم جديد سها نيز فارغ از مسائل گذشته به دانشكده و كلاس بازگشت با وجود كامياب هيچ چيز برايش تغيير نكرده بود هنوز همان سها راستين دانشجوي نمونه سالهاي قبل بود.
ساعت استراحت بود با مهسا از كلاس خارج شد و به سمت سلف به راه افتاد به پيشنهاد مهسا براي سفارش چاي به بوفه رفتند بعد از گرفتن چاي همزمان با انكه سها كيفش را خارج كرد تا حساب كند يكي از پسر هاي دانشكده كه مدتي بود مزاحم سها شده بود پول چاي را روي ميز گذاشت و با لبخند تمسخر اميززي به او نگريست و گفت:
-اين دفعه مهمون ما فلفل ريزه
تا سها خواست پاخش را دهد كامياب كه از لحظاتي قبل انها را زير نظر داشت به طرفشان حركت كرد پول چاي را روي ميز گذاشت و پول انها را كنار زد و با لبخند تمسخر اميزي گفت:
-اگه مامانت ميدونست عزيز دردونه اش پولهاش رو اين جوري خرج ميكنه پول تو جيبيش رو قطع ميكرد
بعد ليوانها را برداشت و با اشاره به سها به سمت ديگري حركت كرد .ظهر هنگام بازگشت به خانه هيچ صحبتي از ان اتفاق به ميان نيامد سها با وجود كامياب جراتي تازه پيدا كرده بود او را حامي خود ميدانست از طرفي در دانشگاه هم كسي جرات نداشت براي سها مزاحمت ايجاد كند.
* * * * * * * *
-سياوش تلفنت تموم شد بيا كارت دارم
-چشم مامان الان ميام
بعد از پايان مكالمه از اتاق خارج شد كنار پدر و مادرش نشست و گفت:
-من در خدمتتونم
-ميخواستيم باهات حرف بزنيم
-بفرمائيد گوش ميكنم
-سياوش منو پدرت تصميم گرفتيم براي فردا شب بريم خونه خاله ات براي اخرين بار موضوع رو مطرح كنيم و كارو تموم كنيم
-موضوع ؟چه موضوعي؟
-معلوم هست چت شده موضوع خواستگاري رو ميگم
براي انكه بر اعصابش مسلط شود مدتي كوتاه چشمانش را بست و نفس عميقي كشيد بعد چشمانش را گشود و گفت:
-مامان جان خواهش ميكنم براي مدتي موضوع رو فراموش كنيد
-چرا؟
-فعلا نميخوام درباره اش صحبت كنم
-اخه چرا مگه دوباره مشكلي پيش اومده
-نه هيچ مشكلي در كار نيست
-پس چرا مرتب امروز و فردا ميكني مهلتي هم كه خواستي داره تموم ميشه بايد سر و سامان بگيري يا نه؟
-درسته ولي نه الان موقعيتش رو ندارم
بهمن كه ادامه بحث را بي نتيجه ميديد موضوع صحبت را عوض كرد و سياوش براي انكه از ان فضا فرار كند به اتاقش پناه برد.
با هر بار مطرح كردن موضوع خواستگاري تا مدتي تمام مسائلي كه سعي ميكرد به فراموشي بسپارد تكرار ميشد روز بعد تصميم گرفت اول خودش موضوع را با ترانه در ميان گذارد و اگر پذيرفت موضوع را با خانواده در ميان گذارد ولي از بخت بدش ترانه ان روز سر كار نبود به ناچار موضوع را با اريا در ميان گذاشت و متقاعد شد تا مدتي صبر كند.
ان شب اريا با ارزو مشورت كوتاهي كرد و قرار بر ان شد تا سها تا حدودي در جريان قرار گيرد تا شايد راضي به ازدواج با اريا شود همان شب ارزو در تماسي كه با سها داشت براي روز بعد پس از پايان ساعت كلاسش با او قرار گذاشت.
* * * * * * * * *
سر كلاس نشسته بود و انتظار مهسا و كامياب را مكشيد كامياب زودتر امد و تنها با تكان دادن سر و لبخندي سلام كرد و سر جايش نشست و به ظاهر مشغول خواندن كتابي شد استاد به كلاس امد و درس شروع شد ولي خبري از مهسا نشد ساعت استراحت با خانه مهسا تماس گرفت و فهميد به علت بيماري تا مدتي نميتواند به دانشگاه برود.وقتي صحبتش تمام شد به طرف سلف به راه افتاد وقتي از مقابل مزاحمينش كه سر راهش بودند رد شد يكي از انها با صداي تقريبا بلند گفت:
-چي شده فلفل ريزه امروز تنهايي يار با وفات نيومده؟
همانطور ايستاد و هيچ نگفت و انها كه هر بار از سكوت سها سو استفاده ميكردند گفتند:
-حالا اون نيست ما كه هستيم
-ديگر نتوانست تحمل كند برگشت و با نگاهي مملو از خشم گفت:
-اولا به شما هيچ ربطي نداره من امروز تنها هستم يا نه ثانيا من احتياجي به مصاحبت با شما ندارم
-ما هم قصي نداشتيم فلفل ريزه
-پس منظورتون چي بود؟
-فقط ميخواستيم بگيم نوكرتيم
-ليلقتتون هم بيشتر از اين نيست اگه يك بار ديگه هم پا پي من بشيد با انتظامات دانشگاه در طرفيد
-اوه اوه بچه ها موضوع جدي شد خانم هم بلده عصباني بشه
-معلومه كه بلده مثل اينكه جريان كلاسور يادتون رفته اگه شما هم همچين هوسي كردين رودر بايستي نكنين بگين تا از خجالتتون در بيام
-بابا بي خيال ما كه كتك خورده اتيم
-خيلي بدبختي
در همان لحظه كامياب از راه رسيد و رو به سها كرد و گفت:
-چي شده سها؟باز كه با اينها دهن به دهن شدي
-تقصير خودشونه هر چي هيچي نميگم پرروتر ميشن
-بيا بريم
پشت ميز نشسته بود كه كامياب با ليوان ابميوه روبه رويش نشست ليوان را مقابلش گذاشت و گفت:
-بخور گرم ميشه
-ممنون از بس حرص خوردم ميل به هيچ چيز ديگه اي ندارم
-سها اخه چرا اينقدر با اينها دهن به دهن ميشي؟يه نگاه به خودت بكن ببين اخه در شان تو هست كه با اينها هم كلام بشي؟
-اينها دارن از اين سكت من سواستفاده ميكنن
-اين جوري بدتره اونوقت اينها فكر ميكنن تو اهلش هستي هر بار بيشتر سر به سرت ميذارن
-نميدونم كامياب اصلا اعصاب ندارم ولي تو فكر نميكني اين كه تو هر بار از راه ميرسي و از من دفاع ميكني هم خودش ميتونه مساله ساز باشه
-اون مهم نيست
-چرا اگه يه زماني همين اينها برامون حرف در بيارن چي؟يادت رفته سر يه تحقيق چه چوري جلوي روم برام حرف در اوردن خدا ميدونه پشت سرم چه حرفهايي ميزنن اگه يه روز از دفتر دانشكده احظارمون كنن چه جوابي ميدي؟
-ميگم نامزديم
-چه دليل محكمي تازه ما خواهر برادريم اين يادت نره
-چه بهتر ديگه هيچي نميتونن بگن ولي تو مطمئن باش كار به اونجا نميكشه
-بعضي وقتها از اين خونسرديت اعصابن خورد ميشه
كامياب در حالي كه مبخنديد گفت:
-خب چي كار كنم؟من بايد درست نقطه مقابل تو باشم وگرننه اين جوري ابمون تو يه جوب نميره
-از دست تو
-حالا بيشتر از اين عصباني نشو ابميوه ات رو بخور
بعد از ظهر با اعصابي به هم ريخته سر كلاسش نشست فقط به ظاهر به حرفهاي استادان گوش ميداد از دانشگاه كه بيرون امد ارزو از ان طرف خيلبلن به سمت انها امد با ديدن او تازه ياد قراري مه داشت افتاد به ارامي گفت:
-خدايا اصلا يادم نبود
-بيا بريم ديگه چرا وايستادي؟
-تو برو من نميتونم بيام
-چرا؟
-يادم رفت بهت بگم امروز با يكي قرار دارم
-با كي؟
-با ارزو همون كه تعريفش رو كردم
-همون كه داره مياد اين طرف
-اره اين اراذل برام حواس نذاشتن كه بهت بگم
-باشه پس من ميرم
-نه صبر كن بذار بياد معرفيت كنم حالا كه ما رو با هم ديده زشته بخواي بري
ارزو با چهره اي متحير ولي به ظاهر شاد مقابلشنا ايستاد
-سلام
-سلام ارزو جون خوبي؟
-خوبم تو چطوري خانم؟
-متشكرم
-مثل اينكه بي موقع مزاحم شدم
-اين چه حرفيه بذار معرفي كنم اقاي كامياب صالحي ايشون هم ارزو خانم از دوستان عزيز من هستند
-از زيارتتون خوشبختم خانم
-من هم همينطور
-خب سها اگه كاري نداري من ديگه مزاحمتون نميشم
-نه به سلامت
-پس با اجازه با اجازه اتون خانم
-خواهش ميكنم بفرمائيد
زماني كه كامياب سوار ماشين شد ارزو كنار سها ايستاد و تا خواست حرفي بزند كامياب سرش را از داخل ماشين بيرون اورد و او را صدا زدسها عذر خواهي كرد و به كنا ماشين رفت
-بله
-بيا كتابت رو بگير صبح جا گذاشتي
-مرسي
-سها؟
-بله
-نذار اين گوشت رو پر كنه
-تو چرا به همه بدبيني؟
-د خب وقتي چنين فرشته اي دارم و مجبورم تنهاش بذارم نبايد نگران باشم
-مگه من بچه ام؟
-نه ولي با چيزهايي كه تو از اينها گفتي به ملاقات امروز زياد خوشبين نيستم
-نترس اگه ميخواستم خام بشم تا حالا شده بودم
-در هر حال مواظب خودت باش
-باشه
-راستي
-ديگه چيه؟
-شب منتظر تماسم باش
-چيه دلت طاقت نمياره تا فردا صبر كني
-نه
-باشه حالا ميري يا نه منتظره
-خيلي خب رفتم ولي مواظب ...
-باشه بابا برو ديگه
-خداحافظ
-به سلامت
به طرف ارزو برگشت و با لخند هميشگي گفت:
-ارزو جون ميبخشيد خيلي منتظر موندي
-اين حرفها چيه دختر؟
بعد نگاه موشكافانه اي به سها انداخت و گفت:
-سها اين اقا با تو چه نسبتي داره؟
-كي كامياب رو ميگي؟
-اره
-هر نسبتي ميتونه داشته باشه
-متوجه نميشم
-دوست داري در موردش بدوني؟
-اگه مايل باشي بگي
-خيلي خب بيا بريم برات بگم
در ماشين سها تا انجايي كه ارزو بايد مبدانست از كامياب برايش گفت . ارزو در حالي كه فقط نگاهش ميكرد با خود فكر ميكرد كه چطور همه نقشه هاي برادرش نقش بر اب شد چه جوابي براي اريا داشت چه ميتوانست بگويد.اريايي كه به يك كلام يك نگاه حتي به يك ملاقات مختصر با سها دل خوش ميكرد چه بايد ميگفت باز هم سكوت كرد لحظاتي بعد سها گفت:
-راستي ارزو قرار ملاقات امروز براي چه منظوريه؟
-هان چي گفتي؟
-گفتم امروز با من كاري داشتي كه اومدي دنبالم
-نه..فقط ميخواستم نهار با هم باشيم
-خب ميومدي خونه
-نميخواستم مزاحمت برات ايجاد كنم خب حالا كجا بريم؟
-هر جا كه تو بگي
شي پشت ميزش نشسته و مشغول مرور درسهايش بود كه سودابه كنار در اتاقش ايستاد و گفت:
-سها گوشي رو بردار با تو كار دارن
-كيه مامان
-كامياب
بعد از رفتن مادر به طرف تلفن رفت و گوشي را برداشت :
-سلام
-سلام خانمي چطوري؟
-خوبم
-چه خبر امروز خوش گذشت؟
-جاي شما خالي
-چيزي هم بهت گفت؟
-ميخواست بگه ولي اب پاكي رو روي دستش ريختم
-مگه چي گفتي؟
-تا اوجائي كه بهش مربوط ميشد بهش گفتم
-ناراحتم شد
-خيلي سعي كرد ناراحت نشه ولي من كاملا متوجه شدم فقط اميدوارم ديگه هيچ صحبتي پيش نياد
-من فكر نميكنم اين طور باشه
-اما من برعكس تو فكر ميكنم حالا هم بهتره همه چيز رو فراموش كني
-باشه
-ممنونم راستس فردا جزوه هات يادت نره
-نه
-صبح ميبينمت كاري نداري؟
-نه شب بخير
-شب بخير
* * * * * *
نزديكيهاي كلاس بود كه باز هم با دو نفر از همان جوانان شرور برخورد كرد خواست بي اعتنا از كنارشان رد شود كه يكي از انها جلويش را گرفت و گفت:
-خانم صبر كن با اين عجله كجا داري ميري؟
-برو كنار بذار رد شم خجالت بكش لااقل از اين محيط خجالت بكش
-كاري نداريم فقط ميخواستيم باهاتون حرف بزنيم
-من هيچ حرفي با شما ندارم لطف كنيد بريد كنار
ان يكي هم مقابلش قرار گرفت و گفت:
-ما كه كاري باهات نداريم فقط اومديم بگيم با ما به از اين باش كه با اقاي صالحي هستي ...خانم راستين
سها از شدت عصبانيت احساس كرد تمام خون درون رگهايش به يك باره به صورتش هجوم اورد بدون جواب به سرعت به سمت كلاس حركت كرد
كامران گفت:
-لعنتي اين بارم نشد
-تقصير خودته اين چه جور ابراز علاقه است بيشتر جنبه مزاحمت داره
-تو چرا اين كارو كردي؟
-من كه نميخوامش تو بهش علاقه داري بايد مواظب رفتارت باشي اينقدر قاطي بقيه نشو فكر ميكنه تو هم مزاحمي
-همش زير سر اين صالحيه بايد يه جوري سرش رو زير اب كرد
-باز خر شدي؟
-كجا داري ميري؟
-بيا بريم الان كلاس تموم ميشه
ان روز هم تا ظهر نميتوانست حواسش را جايي جمع كند در جواب سوالهاي كامياب هم ساكت بود اما اين سكوت نه تنها وضع را عوض نكرد بلكه اوضاع را كاملا بهم ريخت به طوري كه اسم سها و كامياب را بر سر زبانها انداخت و صحبتهايي كه بر عليه انها شده بود همچنان ادامه داشت به اندازه اي كه به گوش برخي از اساتيد هم رسيد.دوشنبه ظهر وقتي كلاس تمام شد استاد فرد منش هنگام خارج شدن كامياب از كلاس او را صدا زد و گفت:
-امروز بعد از ظهر وايستا كارت دارم
-راجع به چي؟
-همين مسائلي كه اخيرا به وجود اومده
-حالا نميشه يك روز ديگه...
-نه همين امروز تو دفتر دانشكده منتظرم فعلا خداحافظ
ظهر پس از اتمام كلاس از سها خداحافظي كرد و به سمت دفتر به راه افتاد انجا به غير از استاد هيچ كس ديگر حضور نداشت رامين همانطور كه كنار پنجره ايستاده بود و خارج شدن سها را از دانشگاه نگاه ميكرد گفت:
-بيا بشين
كامياب اطاعت كرد و روي صندلي مقابل استاد نشست بعد از مدت كوتاهي رامين هم نشست و گفت:
-كاري كه نداشتي؟
-چرا ولي شما امر كردين ما هم گفتيم چشم
-كار تو چيه جز اينكه دنبال...
-رامين جان برو سر لصل مطلب
-مطلب همينه كامياب تو ميفهمي چي كار داري ميكني؟
-من؟
-بله شما
-نه نميدونم تو اگه ميدوني بگو
-چرا خودت رو به اون راه ميزني يه خورده به خودت بيا براي چي دارين خودتون رو بد نام ميكنين؟
-فكر ميكني اينجا جاي مناسبي براي اين حرفهاست
-نه اما..
-بلند شو بريم تو راه صحبت ميكنيم
ادامه بحث در ماشين صورت گرفت كامياب ابتدا فقط شنونده بود رامين هم مثل يك پدر او را نصيحت ميكرد و ميگفت:
-كامياب دلم نميخواد در حق پدرت خيانت كنم تو پيش من امانتي
-ميترسي خيانت در امانت كني؟
-جدي باش
-رامين تو فكر ميكني من هنوز بچه ام
-نه كامياب جان تو و سها از دانشجويان خوب دانشگاه هستين براي چي دارين براي يك سري مسائل بي ارزش شخصيت خودتون رو از بين ميبرين
-مگه ما داريم چي كار ميكنيم
-همين رابطه تو با سها باعث تمام اين حرفها شده
-چطور بقيه دچار مشكل نميشن مگه فقط ماييم تازه ما خوب خوبشونيم
-شما دو نفر فرق ميكنين كاملا تو چشين هر كاري ميكنين بلافاصله براتون حرف در ميارن
-تو ميگي ما چي كار كنيم؟
-مگه بيرون دانشگاه رو ازتون گرفتن شما نصف روز با هم هستين
-همچين حرف ميزني كه فكر ميكنم يه پسر 18 و 19 ساله ام
-كارهات كه بيشباهت به اونها نيست
كامياب پوزخندي زد و هيچ نگفت رامين ادامه داد :
-چند وقته با سها اشنا شدي؟تو اين مدت هيچ كاري نكردي؟
-مثلا چي كار؟
-بابا پسر اگه ميخواهيش اگه دوسش داري چرا نميري كارو تموم كني و دهن همه رو ببندي
-فعلا نميشه
-اخه چرا؟
-اولا نميدنش در ثاني نميخوام در حق پدرش نامردي كنم اون سها رو به من سپرده
-مگه ميخواي ولش كني قصد ازدواج داري از اين برزخ كه نجات پيدا ميكني
-اون موقع از چشم پدر و مادرش ميافتم
-كار خلاف شرع كه نميخواي بكني از اين وضع كه بهتره
-با وجود سياوش كاري نميشه كرد
-سياوش!اون ديگه كيه؟
-پسر خاله اش سها از بچگي نشون كرده سياوشه
-يه رسم كهنه و قديمي پس تو اين مدت حسابي سر كار بودي؟
-نه
-چطور؟
-سها اونو نميخواد يعني هيچ كدوم همديگر رو نميخوان ما فعلا صبر كرديم تا شرايط بهتربشه
-پس اين جور كه شما پيش ميرين هيچ وقت به نتيجه نميرسين
-ميدونم ولي چاره اي به جز اين نيست
-مي خواي با پدرش سر بسته صحبت كنم؟
-فعلا نه
-ولي من نميذارم تو دانشكده ابروي شما دو نفر به بازي گرفته بشه كه فردا پاتون به اتاق رئيس دانشكده باز بشه يا ميري همه چيز رو يه خانواده اش ميگي يا اينكه تو دانشگاه رابطه ات رو كلا باهاش قطع ميكني
و كامياب فقط سكوت اخيار كرد چون جوابي براي گفتن نداشت
-سياوش برنامه پرواز امروز رو داري؟
-اره الان سميلاتور بودم
-كي ميري؟
-ساعت 8 شب
-تا اون موقع؟
-همين جا هستم تو چي كار ميكني؟
-من هم تا يك ساعت ديگه ميرم خانم قديري هم نرفته
-اره اونم امشب پرواز داره
-با تو؟
-اره
-خب پس امشب سفر حسابي بهت مبچسبه
-اريا بس كن تو رو خدا
-باز چه مرگت شده؟
-هيچي
-چرا يه چيزي هست
-نه جون تو
-جون خودت من اگه تو رو نشناسم به چه درد ميخورم
-من به جز همون مسائل تكراري هيچ فكر ديگه اي ندارم از يه طرف اصرارهاي مامان و خاله از يه طرف هم كم محلي هاي سها و بي تمايلي من از يه طرف هم تو
-تو نميخواد به فكر من باشي بذار اول تكليف خودت معلوم شه چون تا تو سرانجام نگيري هيچ كس حاضر نيست براي من پا پيش بذاره فكرو خيال هم بسه خوب استراحت كن كه شب پشت فرمون خوابت نگيره
سياوش در حالي كه ميخندين گفت:
-باشه حالا كجا داري ميري؟
-بيرون يه سري ميزنم و دوباره برميگردم
و از در خارج شد سياوش روي كاناپه دراز كشيد و به سقف خيره شد چند دقييه گذشت و او همچنان در فكر بود كه صداي در بلند شد او به گمان انكه ارياست گفت:
-بيا تو چي شده مودب شدي
در باز شد و ترانه وارد شد سياوش خجالت زده با عجله بلند شد و نشست و گفت:
-ميبخشيد فكر كردم اقاي نيكنامه
ترانه سرش را پايين انداخت و گفت:
-خواهش ميكنم شما بايد ببخشيد من بي موقع مزاحم شدم
-اختيار دارين بفرمائيد
-راستش اومدم وسايلم رو بردارم و خودم رو براي امشب اماده كنم
-بفرمائيد
به سمت كمد به راه افتاد بعد از برداشتن وسائل خواست اتاق را ترك كند سياوش كه از بدو ورود حواسش به او و حركاتش بود ناگهان گفت:
-خانم قديري؟
-بله
-ميتونم چند لحظه وقتتون رو بگيرم ميخواستم باهاتون صحبت كنم
-خواهش ميكنم
مدتي سكوت برقرار شد سياوش همچنان خيره به او گفت:
-باشه براي يعد
-ولي شما ميخواستين صحبت كنين
-بله ولي موكول ميكنم به وفت مناسبتري
-هر جور مايليد
ممنون
ترانه كه خواست از در خارج شود دستگيره در چرخيد و اريا وارد شد و با لبخند گفت:
-ا شما اينجائيد؟
-بله اومده بودم وسايلم رو ببرم
-امشب پرواز دارين؟
-بله
-سفر خوشي داشته باشيد
-ممنون با اجازه
-بفرمائيد
وقتي ترانه رفت اريا رو به سياوش گفت:
-اينجا چي كار داشت
-گفت كه اومده بود وسايلشو برداره
-چيزي بهش گفتي؟
-نه يعني ميخواستم بهش بگم ولي نشد
-چرا؟
-نميدونم چرا هر وقت بهش نگاه ميكنم همه حرفهام يادم ميره
-خب نگاش نكن سرت رو بنداز پايين حرف بزن
-باز شروع كردي
-جدي ميگم بالاخره بايد همه چيز رو بفهمه
-ميترسم
-از چي؟
-از اينده
-اين ترس رو همه ما داريم ولي به خدا پناه ببر همه چيز درست ميشه
-اميدوارم
-خب من دارم ميرم كاري نداري؟
-نه برو
-فعلا خداحافظ
-به سلامت
* * * * * * *
-بلند شو ديگه تنبل چقدر ميخوابي
-ارزو تو رو خدا پرده رو بكش افتاب اذيتم ميكنه
-بلند شو ديگه ظهره
-بابا ديشب اصلا نخوابيدم خوابم مياد
-تو كه زودتر از همه شب بخير گفتي
اريا در حالي كه بلند ميشد گفت:
-اصلا خوابم نبرد تا نزديكيهاي صبح بيدار بودم
ارزو مقابلش نشست و گفت:
-باز مشكلي پيش امده
-مگه مشكلات قبلي از بين رفته بود كه جديدش جايگزين بشه
-باز فكر ميكردي؟
-براي اينده نگرانم جالبه من سياوش رو دلداري ميدم و خودم از تو دلداري ميگيرم
-درسته ولي خودت كه ميدوني فعلا كاري نميشه كرد
-تا كي ارزو تا كي؟وقتي همه چيز نابود شد سياوش كه از اين طرف دلش گيره ما هم كه دير بجنبيم سها از دستمون رفته
-تو ميگي چي كار كنم؟
-تو رو خدا با مامان صحبت كن بگو بره كارو تموم كنه
-تو خيال كردي مامان قبول ميكنه؟
-بالاخره اين وسط يكي بايد شروع كنه سياوش كه منتظر منه كه برم شر سها رو از سرس بكنم ما هم كه منتظريم سياوش بره كنار هيچ كس هم راضي نميشه پا پس بكشه
-من فكر نميكنم با وجود اون پسره سها به امثال تو و سياوش فكر كنه
-مگه ما چمونه خيلي هم از اون مفنگي بهتريم
-اصلا تو مگه ديديش كه اينجوري پشت سرش حرف ميزني ؟
-نه ولي ميدونم همچين مالي هم نيست
-خيلي هم خوبه هيچ چيز هم از تو و سياوش كم نداره اگه داشت كه دل سها رو نميبرد
-من نميدونم كيه و چه شكليه هر كي هست بايد بره كنار
ارزو بعد از كمي سكوت گفت:
-ببينم چي كار ميتونم بكنم حالا تو هم بلند شو بيا بيرون
-باشه الان ميام
بعد از ظهر ارزو و مادرش در اشپزخانه مشغول صحبت بودند اريا كنار در امد و گفت:
-مامان با من كاري ندارين؟
-جايي ميخواي بري؟
-بيرون كار دارم
-زود بيا شب نيستيم
-جايي قراره بريم
-خونه برادر فرشيد دعوت داريم
-به چه مناسبت؟
-دعوتمون كردن
-باشه سعي ميكنم زود بيام كاري ندارين؟
-نه برو به سلامت
قبل از رفتن با سر به ارزو اشاره كرد تا با مادر صحبت كند ارزو هم با لبخندي به او ارامش داد و پس از يك سري مقدمه چيني گفت:
-مامان ميخواستم راجع به موضوعي باهاتون صحبت كنم
-چه موضوعي؟
-درباره اريا
-چيزي شده
-ميدونين مامان اريا خواسته باهاتون صحبت كنم درباره سهاست
-ديگخ چي شده؟
-همون جريانات قبل ديگه اريا خواسته ازتون بخوام بريم خواستگاري
-خواستگاري؟پسره پاك زده به سرش
-خب اون به سها علاقه داره كاره خلافي كه نميخواد بكنه ميخواد باهاش ازدواج كنه
-تو ميفهمي چي ميگي من نميتونم اين كارو بكنم
-شما بهش قول دادين
-قول صد در صد ندادم فكر ميكردم تا حالا همه چيز فراموشش شده
-فراموشش كه نشده هيچ فكرش بيشتر هم مشغول شده
-خداي من
-مامان چرا شما مخالفت ميكنين؟
-از من نخواين اين كارو بكنم چون نميتونم چطوري تو صورت خانم رادمهر نگاه كنم
-وقتي سياوش و سه هم ديگر رو نميخوان ديگه كي ميتونه حرف بزنه
-اون كه اين چيزا زو نميدونه فقط حرف خودش رو ميزنه
-يه مساله خيلي كوچيك رو دارين بزرگش ميكنين بابا براي يه خواستگاري ساده كه سرمون رو نميبرن قوقش جواب رد بهمون ميدن
-من خوش خيال رو بگو كه ميخواستم امشب خواهر فرشيد رو براش خواستگاري كنم
-كافيه اسم فرانك رو جلوش بيارين همه چيز رو به هم ميريزه
-من كه بخدا فرانك رو راحتتر ميتونم قبول كنم تا سها
-چرا مامان مگه سها چشه؟
-سها هيچ چيش نيست خدا ميدونه اگه پاي سياوش در ميون نبود نميذاشتم جاي ديگه اي جز خونه پسر من بره ولي از اينده اش ميترسم
-همه چيز رو واگذار كنيد به خدا مطمئن باشيد درست ميشه
-خدا كنه اين طور باشه
-حالا جوابش رو چي بدم؟
-يه خورده سر بگردونش بگو داريم فكر ميكنيم تا ببينيم چي ميشه و چي كار ميتونيم بكنيم
-باشه چشم
با اغاز امتحانات پايان ترم و فارغ التحصيل شدن سها جو خانه تغيير يافته بود همه چيز فراموش شده بود .بعد از اتمام امتحانات و فارغ التحصيل شدن بدون فكر به مسائلي كه در پيرامونش بود براي اينده برنامه ريزي ميكرد پرويز قصد داشت به خاطر فارغ التحصيل شدنش جشن بگيرد تمام برنامه ريزي ها انجام شده بود همه مهمانان دعوت شده بودند سها ان شب در كمال سادگي زيباترين دختر جمع بود پيراهن ماكسي سيكلمه رنگي به تن داشت و موهايش را به طرز ساده اي پشت سرش جمع كرده بود ارايشي ملايم زيبايي خدادادي او را دو چندان كرده بود.
كنار مهسا نشسته بود و مشغول گفتگو بود دلشوره عجيبي داشت كامياب هنوز نيامده بود .چشمش به در بود و انتظار ورود او را ميكشيد و به حرفهاي مهسا گوش ميداد اما حواسش جاي ديگري بود تا اينكه كامياب وارد شد با لبخندي از مهسا پوزش خواست و به طرف او حركت كرد به كامياب كه رسيد بعد از شلام و احوال پرسي گفت:
-تو معلوم هست كجايي؟
-ميبخشيد خانم گل عذر ميخوام اين سبد گل وتم رو خيلي گرفت
-مجبور بودي به اين بزرگي رو انتخاب كني كه نتواني جلوي چشمت رو ببيني؟
-به نظر من كه بازم براي تو كمه
-زحمت كشيدي بيا بريم تو ...چرا استاد نيومد مگه قرار نبود با هم بياين؟
-چرا ولي خيلي عذر خواهي كرد حال خانم جون خوب نبود
سبد گل را به دست خدمدكار ديگري داد و با هم به طرف سودابه و پرويز به راه افتادند پرويز بعد از سلام و خوش امد گويي رو به سها گفت:
-سها يادت باشه امشب يك لحظه هم از كامياب غافل نشي اون امشب اينجا غريبه است پذيرايي هم يادت نره وقتي هم كه سياوش و بقيه اومدن كامياب رو باهاشون اشنا كن
-چشم پدر با اجازه
كامياب را جايي كه تقريبا در معرض ديد همه بود نشاند و گفت:
-فكر ميكنم اينجا خوب باشه
-چي چي خوبه اينجا خيلي در معرض ديده
-خب باشه من هم مخصوصا گفتم بيايم اينجا
-دلشوره دارم
-نگران نباش امشب شب فرمانداري منه همه چيز زير نظر خودمه هر كاري دلم ميخواد ميكنم كسي هم حق حرف زدن نداره
-حتي خاله خانم؟
-حتي ايشون
-هنوز نيومدن؟
-هنوز نه
-بالاخره كه ميان
-واي كامياب فكرش رو بكن قيافه خاله وقتي منو تو رو با هم ميبينه خيلي ديدنيه
كامياب خنديد و گفت:
-خيلي بد جنسي سها چرا مردم رو ازار ميدي؟
-يه عمر اينا منو ازار دادند اين يه شب هم ما تلافي ميكنم چه ايرادي داره؟
كامياب خنديد و گفت:
-هيچ عيبي نداره به قول خودت امشب شب فرمانداري شماست هر كاري دوست داري بكن فقط من رو با چه عنواني معرفي ميكني؟
-نميدونم خودت چي دوست داري؟
-كامياب صالحي دوست پدرت يا برادرت چه ميدونم هر چي دوست داري فقط يادت نره من رو با سياوش اشنا كني
-مطمئن باش اونم به اندازه تو دلش پره
-پس ميتونيم يه جوري با هم كنار بيايم
-من با سياوش خيلي وقته كه كنار اومدم با اونيكه نميتونم كنار بيام مادر سياوشه
-نترس بالاخره از اون خوان هم ميگذري
سها در جوابش به همان لبخند زيبا اكتفا كرد و اين كار باعث شد كه كامياب خيره در چشمان رويايي اش بگويد:
-امشب بايد خيلي مراقب باشم بيشتر از قبل
در همان لحظه پرويز كنارشان امد و گفت:
-بچه ها چيزي كم نداري كامياب جان سها خوب پذيرايي ميكنه؟
-بله ممنون همه چيز هست
-خواهش ميكنم پسرم دلم ميخواد امشب راحت باشي
-ممنون شما هميشه به من لطف دارين اميدوارم بتونم جبران كنم
-همين قدر كه سها رو تنها نميذاري و مثل يه برادر پشتش هستي برام كافيه
-وظيفه امه
-پدر جون ميشه يه خواهشي ازتون بكنم؟
-چيه عزيزم؟
-ميشه چند لحظه پيش كامياب بشينيد من برم پيش مهسا تنهاست
-بله حتما برو عزيزم
هر بار كه كلمه برادر از دهان پرويز خارج ميشد سها و كامياب نگرانتر ميشدند .سها كنار مهسا نشست و گفت:
-فكر ميكردم مهسا تنهاست لادن جان ازت ممنون كه مهسا رو تنها نذاشتي راستش برام مهمون اومد مجبور شدم چند لحظه تنهاش بذارم
لادن با خنده شيطنت اميزي گفت:
-بله متوجه شدم ما هم داشتيم راجع به همان مهمون تازه وارد صحبت ميكرديم
-كامياب رو ميگي؟
-اره تا حالا گجا قايمش كرده بودي؟
-چي ميگي لادن اين حرفها چيه؟
-ناراحت نشو شوخي كردم
همان لحظه لادن كه متوجه ورود سياوش و خانواده اش شده بود گفت:
-بيا يه سري تازه وارد ديگه هم اومدند كاملا معلومه به زور اومده
-با اينكه تا به حال نديدمشون ولي كاملا مشخصه كه از اومدنشون راضي نيستن
-مهسا جون ما ديگه به اين قيافه ها عادت كرديم اگه مهموني سياوش هم بود سها همين طوري بود
-بس كن ديگه لادن جان من برم خوش امد بگم دير كنم صداشون در مياد
-برو نگران مهسا خانم هم نباش من هستم
-الا برميگردم
با چهره اي به ظاهر شاد همراه مادر به نزد انها امد بعد از سلام و خوش امد گويي پروانه صورتش را بوسيد و طبق معمول هميشه شروع به تعريف از او نزد سياوش كرد سها كه خسته شده بود گفت:
-خاله جون تو رو خدا بيشتر از اين خجالتم ندين من اونجورها كه شما مييگين نيستم
-چرا عزيزم عروس قشنگم هستي
بعد نگاهي به سياوش كه با بي حوصلگي انها را نگاه ميكرد انداخت و گفت:
-شما هم بفرمائيد
همگي به طرف سالن به راه افتادند پرويز كه متوجه انها شده بود رو به كامياب كرد و گفت:
-بفرمائيد اين هم خانواده بهمن خان كامياب جان با اجازه ات من برم خوش امد بگم
كامياب به رسم ادب مقابلش ايستاد و گفت:
-خواهش ميكنم بفرمائيد
-منتظرم باش با سياوش برميگردم
همانطور كه كامياب به انها مخصوصا به سياوش نگريست در فكر فرو رفت كه چرا سها او را رد ميكند ميدانست كه هيچ وقت نميتواند با سياوش رقابت كند زماني كه او را ديد نه تنها به او كه بدون شك در ان جمع از همنوعانش برتر بود احساس حسادت نكرد بلكه دلش براي او كه اين طور سردر گم بازي سرنوشت شده بود سوخت دلش ميخواست كمكش كند و تنها كمك او خواستگاري از سها و تمام كردن تمام اين جريانات بود مدت زماني از امدن خانواده رادمهر نگذشته بود كه اريا و خانواده اش با دسته گلي بسيار بزرگ وارد شدند سودابه و پرويز مجددا به طرف تازه واردين حرگت كردند بعد از مدتي ارزو گفت:
-خانم راستين سها جون رو نميبينم نكنه دعوت نداره؟
-چرا عزيزم هست الان ميگم بياد خدمتتون
بعد از زمان كوتاهي سها كنارشان امد و بعد از خوشامد گويي ارزو صورتش را بوسيد و تبريك گفت.اريا هم كه تا ان لحظه كاملا مبهوت سها بود تبريك گفت و برايش ارزوي موفقيت كرد اين حالت او باعث خنده سياوش شده بود اما براي انكه كسي متوجه نشود سرش را پايين انداخته بود بعد از كمي صحبت زسمي سها پوزش خواست و انها را ترك كرد سياوش به اريا كه همچنان محو تماشاي دور شدن سها بود گفت:
-بسه ديگه چشماتو درويش كن دختر مردم صاحب داره
-زبونت رو گاز بگير
-پس پرويز خان اين وسط چي كاره است؟
-ترسيدمم سياوش
او در حالي كه ميخنديد گفت:
-چه عجب بالاخره تو از يه چيزي ترسيدي
-تو نميدوني قلب من ضعيفه با باطري كار ميكنه
-پس كاش شارژ قلبت رو مياوردي چون فكر ميكنم جدي جدي از كار بيافته
-چرا؟
-فكر رقبات باش
-منظورت رو نميفهمم
-خواهان زياده بهتره مواظب باشي
-بابا تو رو خدا درست حرف بزن
-كوري اين همه ادم رو نميبيني دورشن؟
-اره بايد مواظب باشم كمكم ميكني؟
-چرا كه نه خيالت راحت حالا بگو ببينم چرا اينقدر دير اومدي؟
-باعث دير رسيدن كيه؟ ما كه خيلي وقته حاضر بوديم ولي از دست اين خانمها
-باز شروع كردي
-راست ميگم ديگه...راستس سيامك كو ؟
-جاي ديگه اي هم دعوت داشت كمي دير تر مياد
كامياب به قدري در فكر بور كه متوجه حضور سها نشد سها اهسته نزديك گوشش گفت:
-اقاي محترم اجازه ميدي چند لحظه پيشتون بشينم
او متوجه حضور سها شد با همان حالت گفت:
-خواهش ميكنم خانم بفرمائيد
-به چي فكر ميكردي؟
-ببينم اون خانمي كه اونجا نشسته همون خانمي نيست كه يه روز اومده بود دنبالت دانشگاه؟
-چرا خودشه اوني هم كه كنارش نشسته همسرشه اون هم كه كنار همسرشه برادرشه
-همون برادرش كه خب=يلي فكرم رو مشغول كرده جوان خوش تيپ و برازنده ايه
-به نظر من يه ادمه مثل بقيه دوست داري باهاش اشنا شي؟
-چه جورم
-ميگم بابا اشناتون كنه
اريا تا كامياب را كنار سها ديد متوجه شد او هماني است كه ارزو تعريفش را ميكرد اهسته به سياوش گفت:
-سياوش؟
-چيه؟
-اونجا رو ديدي؟
-كجا؟
-اون طرف
-اهان خب اره مگه چيه؟
-چيه؟اون پسره رو نميبيني؟
-خب چي كار كنم اصلا اون كي هست؟
-ارزو درباره اش با من حرف زده همكلاسي سهاست
-و رقيب تو وقتي ميگم حواست رو بايد جمع كني براي همينه فكر ميكنم سها هم همچنين...
-نه نگو نميذارم
-از اين عرضه ها نداري
-نشونت ميدم
-ببينيم و تعريف كنيم
خواست بلند شود كه سياوش گفت:
-حالا كجا داري ميري؟
-اون طرف
-بشين بچگي نكن يواش يواش بايد با پنبه سر بريد
همان هنگام پرويز مقابلشان ايستاد و گفت:
-بچه ها بياين بريم ميخوام شما رو با يه نفر اشنا كنم
-با كي؟
-كامياب
-كامياب؟
-اره سياوش جان همون اقايي كه اونجا نشسته
-پس اسمشون كامياب خانه؟
-مگه ميشناسيش
-نه همين طوري پرسيدم
-راستش الان با سياوش ميخواستيم خدمتشون برسيم چه بهتر كه با شما بريم سياوش بلند شو بريم
- من ديگه براي چي؟
-بلند شو ديگه
-اخه
اريا با چشم غره اي به او فهماند كه جاي بحث نيست سياوش هم به ناچار بلند شد كامياب كه متوجه حضور انها شده بود برخاست
-كامياب جان اجازه ميدي اقايون رو معرفي كنم؟
-بله البته
-ايشون اقاي سياوش راستين پسر خاله سها و ايشون اريا نيكنام از دوستان خانوادگي ما هستند و دوست صميمي سياوش خان اقايون ايشون هم اقاي كامساب صالحي پسر عزيز بنده هستن
كامياب دستش را پبش برد و گفت:
-از اشنايي با شما اقايون بسيار خوشبختم
-ما هم مين طور اقا
پرويز انه را دعوت به نشست كرد و گفت:
-بهتره تنهاتون بذارم خوش باشين
سكوتي كه بينشان برقرار شده بود توشط اريا شكسته شد
-ميبخشيد اقاي صالحي مزاحمتون كه نشديم؟
-نه به هيچ وجه چطور اين سوال رو ميپرسيد؟
-اخه تا قبل از اينكه ما بيايم شما و ...
كامياب كه متوجه طعنه او شده بود حرفش را قطع كرد و گفت:
-من با سها خانم حرف خصوصي ندارم كه باعث رنجش بقيه در جمع بشه
سياوش ضربه اي به پهلوي اريا زد تا مواظب صحبت كردنش باشد بعد براي انكه موضوع بحث را عوض كند گفت:
-ميدونيد اقاي صالحي شما در اين جمع يه چهره ناشناخته هستيد براي همين هم هست...
-بله متوجه هستم
-اقاي صالحي من منظوري نداشتم باور كنيد
بع د صحبت تغيير كرد سها مجددا كنار دختر ها رفت و گفت:
-بالاخره يه دقيقه نشستم پاهام خيلي درد ميكنه
-خيلي راه ميري مراقب خودت باش
-چشم مامان بزرگ خوب با لادن گرم گرفتي
-دختر خوبيه
-درباره چي صحبت ميكردين؟
-درباره سياوش اريا و كامياب
-خب بگو درباره پسر هاي جمع ديگه
-داشتيم با هم مقايسه اشون ميكرديم
-خب حالا كدومشون سرتره
-خب معلومه سياوش ديگه
-تو هم گشتي كي رو پيدا كردي
-سها به خدا ديوونه اي اين پسر هيچ چيز كم نداره هيچ عيبي روش نميشه بذاري اون وقت تو ناز ميكني؟
-اگه ديوونگي اينه باشه من ميخوام ديوونه بمونم مهسا تو ديگه چرا؟
-سها جان به خدا اشتباه ميكني تو الان اونقدر كه روي سياوش شناخت داري روي كامياب نداري
-ديدي حالا تو اشتباه ميكني من كامياب رو خيلي بهترو بيشتر از سها ميشناسم
-اما سياوش فاميلته
-فاميلي كه از غريبه ها برام غريبه تره
-نميدونم تو اون سرت چي ميگذره ولي ازت ميخوام درست فكر كني و تصميم بگيري
-نگران من نباش
با ورود سيامك سياوش كه پي فرصتي ميگشت عذر خواهي كرد و انها را ترك كرد.بعد از صرف شام وقتي همه مهمانان حضور داشتند پرويز همه انها را دعوت به سكوت كرد و از سها خواست كنارش برود بعد گفت:
-از همگي ممنونم كه امشب دعوتمون رو قبول كردين و به اين مهموني اومدين همونطور كه ميدونيد دختر عزيز من در رشته اي كه ميخواست قبول شد و الانم فارغالتحصيل شده اين جشن كوچيك هك به همين منظور ترتيب داده شده من در اينجا ميخوام به دخترم تبريك بگم و براش ارزوي موفقيت كنم بعد بسته كوچكي را مقابل سها گرفت و گفت:
-اين هديه براي توئه عزيزم قابلت رو نداره
سها جعبه را گرفت و با لبخندي تشكر كرد
وقتي صحبت پرويز تمام شد پروانه كنارشان ايتاد و گفت:
-پرويز خان اجازه ميديد من هم هديه ام رو بدم
-بفرمائيد خواهش ميكنم
هر قدم پروانه تپش قلب سها را بيشتر ميكرد نفسش در سينه حبس شده بود پسرهاهم بهتر از او نبودند هي چهار نفر هراس ان را داشتند كه كلمه ناخواسته اي از دهان پروانه خارج شود و يا نامزدي كاذب او با سياوش اعلام گردد سياوش از عصبانيت با دست صورتش را گرفته بود تا چهره پروانه را نبيند اريا كلافه و با چشماني نگران صحنه را نظاره ميكرد كامياب نيز با قلبي كه احساس ميكرد هر لحظه امكان دارد از كار بايستد چشم به سها دوخته بود تا اينكه پروانه مقابل سها قرار گرفت در جعبه اي را باز كرد و انگشتر زيبا و گران قيمتي را از ان خارج كرد .
انگشتر زيبا و گرانقيمتي را در اورد و ان را بر روي انگشتان زيبا سها نشاند و گفت:
-اين هديه ناقابل هم براي سهاي عزيزم دختر قشنگم موفقيتت رو تبريك ميگم
وقتي خيال هر چهار نفر راحت شد نفس عميقي كشيدند صداي دست همه مهمانان به هوا برخاست هر چهار جوان از ته دل ميخنديدند .
بعد از باز شدن هدايا صداي موزيك بلند شد و مهمانان جشن را ادامه دادند اريا كه كانلا كسل شده بود به طرف كامياب رفت و گفت:
-اقاي صالحي موافقيد بريم تو باغ قدم بزنيم؟
-حتما ولي براي چي؟
-احساس ميكنم محيط اينجا اذيتم ميكنه فكر ميكنم قدم زدن با شما برام لذت بخشتر باشه
-بفرمائيد بريم
هر دو با سكوت فقط راه ميرفتند كامياب كه ان سكوت جاي سوال برايش باقي گذاشته بود گفت:
-اريا خان مگه قرار نبود صحبت كنيم
-شما از مصاحبت با من در عذاب نيستيد؟
-شما كه حرف نميزنيد پس چرا اين فكر رو ميكنيد؟
-احساس ميكنم شما از من خوشتون نمياد
-سخت در اشتباهيد هيچ چيزي نيست كه من رو ناراضي نگه داره.من احساس ميكنم اين شما هستيد كه از من بدتون مياد
-من؟نه هرگز من فقط ازتون ميترسم
-براي چي؟ مگه من كيه ام؟
-من اون طور ادمي كه فكر ميكني نيستم
-من هيچ فكري نميكنم
-چرا تو هم از من ميترسي ما هر دومون از اينده اي كه در پيش رو داريم در حراسيم
-با تقدير نميشه جنگيد
-ميدونم
-چيه اريا خان؟از وقتي با هم همكلام شديم حرفهاي شما برام خيلي سنگين بوده شما ميخواي چي بگي؟درست حرف بزن ببينم چي ميگي؟
-خوشبختي سها برات مهمه؟
-خيلي زياد
بعد از مكث كوتاهي اريا گفت:
-پس خواهش ميكنم خودت رو بگش كنار قاطي اين جريان نشو
كامياب يك لحه احساس خفگي كرد كتش را در اورد و گره كراواتش را شل كرد پس از كمي سكوت در حالي كه عصبانيتش را كنترل ميكرد گفت:
-تو از جانب خودت حرف ميزني يا سياوش؟
-اگه سياوش سها رو ميخواست كه پاي هيچ كدوم از ما به اين جريان باز نميشد
-تو از كجا ميدوني كه سها قبولت داره؟
-مطوئن نيستم ولي من اونو ميخوام
-خواستن يه طرفه؟
-تو از كجا ميدوني كه نميخواد
-گوش كن اريا زندگي و اينده سها مربوط به خودشه و نميتونيم به زور بهش بقبولونيم كه بايد دوستمون داشته باشه اون خودش بايد انتخاب كنه يا من يا تو يا هر كس ديگه رو.ما كاري از دستمون برنمياد فقط يخ سوالي ازت دارم؟
-بپرس
-تو ميتوني به زور ازش بله بگيري؟
و چون سكوت اريا را ديد مجددا گفت:
-جوابم رو ندادي ميتوني يا نميتوني؟
-نه
-پس ديگه چيزي نگو چرا ازش ميخواي كه به اجبار دوست داشته باشه مثل اينكه زورگويي تو اين جمع ارثيه
-طعنه ميزني؟
-حقيقت رو ميگم
-تو خوندت از كجا مطمئني كه سها دوست داره ؟
-علاقه من و سها مال ديردز و امروز نيست من حدود 4 سال ميشه كه ميشناسمش
-خب من هم به اندازه تو ميشناسمش
-اما به اندازه من باهاش برخورد نداشتي من با سها زندگي ميكنم بيشتر وقتم با اون وبده به خصوصيات اخلاقيش واردم اون ادمي نيست كه به اين راحتي به كسي علاقه پيدا كنه
-با اين حرفات ميخواي به من بفهموني كه سها به غير از تو به هيچ كس ديگه فكر نميكنه
-من فقط ميخوام اون خودش انتخاب كنه همين
-اگه تو بري كنار اون تو تصميم گيري راحتتره
-چقدر دوسش داري؟
-خيلي بيشتر از اوني كه خودش فكرش رو بكوهنه
-از من نخواه كه عقب نشيني كنم ما هر دو ميجنگيم تا بالاخره يكي از ما پيروز از ميدون بيرون بره
-اگه باختي؟
-به پيروزي اميدوارم
-پس مطمئني كه سها ميخوادت
-اگه بگم اره چي جوابم رو ميدي؟
-باور نميكنم اگه هم گفته باشي حقيقت نبوده
-سها دروغ نميگه اما چون مانعي چون سياوش داره كمي ميترسه
-چرا روت نميشه اسم منو بياري من از سياوش در گيرترم
-من و تو هيچ وقت با هم كنار نمايم
-قبول دارم
-پي فعلا تمومش كن همه چيز رو بسپار به اينده از چي ميترسي پسر از كجا معلوم كه سها قسمت يكي از ما بشه شايد هم با همه اين تفاسير ازدواج اون دو تا سر بگيره
-امكان نداره
-توي اين دنيا همه چيز امكان پذيره
-باز هم ميگم اگه...
-بس كن اريا ديگه چيزي نگو بذار خودش انتخاب كنه
-تو من رو نميبخشي و من روزگار رو
-اره ولي مهم اينه كه شها به محبتهاي كدوممون جوب بده بذار اين دو روز دنيا بهمون خوش بگذره ما دو نفر بيشتر از هر كس ديگه اي حرف هم رو ميفهميم با همه اين حرفها خيلي ازت خوشم اومد
اريا دستش را روي دست كامياب گذاشت و گفت:
-ما بيشتر اگه حرفي زدم من و ببخش
-تو چيزي نگفتي كه باعث ناراحتيم بشه از اين كه ميبينم يه ادم با حرف زدن سبك ميشه خوشحال ميشم هر چند كه حرفهاش برام سنگين باشه
-عذر ميخوام
-فراموشش كن
* * * * * * *
صبح روز بعد همه در حال مرتب كردن و جمع اوري منزل بودند پروانه از صبح زود براي كمك امده بود همه به قدري سرگم كار بودند كه هيچ كس متوجه صداي زنگ تلفن نميشد سودابه با صداي بلند گفت:
-يكي اين گوشي رو برداره سها تو كجايي؟
-تو اتاقم مامان
-تلفن رو جواب بده من دستم بنده
-چشم
به سرعت به سمت گوشي سالن دويد ان را برداشت و با صداي بريده گفت:
-بفرمائيد
-الو سها جون سلام
-سلام شما؟
-من نيكنامم مادر ارزو
-خانم نيكنام ميبخشيد نشناختمتون حالتون چطوره؟
-ممنونم چه كار ميكنيد با زحمتهاي ما؟
-خواهش ميكنم اين حرفها چيه شما بايد ببخشيد اگه بد گذشت
-همه چيز عالي بود ماشاا... خيلي زيبا شده بودي يعني زيباتر چشام شور نيست وي براي خودت اسپند دود كن
-اي بابا خانم نيكنام اين حرفها چيه اين جوراهم نيست
-چرا از ديشب تا حالا حرف تو تو اين خونه است
-من؟
-اره دخترم
-شما لطف دا
رمان روزهاي خاكستري(فصل11و12)
رمان روزهاي خاكستري(فصل11و12)
رمان روزهاي خاكستري(8-9-10)
در خانه نشسته بود و مشغول ديدن عكس ها بود واقعا زيبا شده بودند به خصوص عكسي كه از سها گرفته بود وقتي كه ميخنديد زيبايي چشمگير خدا داديش صد برابر ميشد همانطور كه محو تماشا بود صداي زنگ در باعث شد به طرف ايفن رود-كيه؟
-يك مهمون ناخونده ميپذيريش؟
-اين حرفها چيه بفرمائيد بالا
عكسها را به سرعت جمع كرد و در كشوي ميزش قرار داد و به طرف در رفت و ان را گشود
-سلام
-سلام حالت چطوره؟
-بد نيشتم تو چطوري؟
-به خوبي تو نيستم
-تو از كجا ميدوني من خوبم
-از چهره ات
كامياب دستي به صورتش كشيد و گفت:
-مگه رو پيشونيم چيزي نوشته؟
-يه نگاه به خودت تو اينه بنداز شايد خودت هم بفهمي
-حالا دم در اينقدر واينستا بيا تو
رامين همانطور كه به طرف سالن ميرفت به كامياب كه كنار اشپزخانه ايستاده بود گفت:
-تو كه خبري از من نميگيري گفتم امروز بيام ببينمت
كامياب حرفش را بيجواب گذاشت و به اشپزخانه رفت و با سيني چاي بازگشت و كنارش نشست و گفت:
-كمي كار داشتم نرسيدم بيام بهت سر بزنم
-مادر جون خيلي دلش برات تنگ شده
-حتما تو اين چند روز بهش سر ميزنم
-از پدر و مادرت چه خبر؟
-چند شب پيش باهاشون تماس گرفتم
-امسال نميري پيششون
-سعي ميكنم برم
-از دانشگاه چه خبر سر ميزني؟
-نه وقت نميكنم
-ما رو كه فراموش كردي پيش پدر و مادرت هم كه نميري دانشگاه هم كه سر نميزني كار هم كه ميگي نداري پس چطور اينقدر سرت شلوغه و كم پيدا شدي؟
-كي من؟
-اره كامياب تو چت شده؟
-هيچي چيزيم نيست
-دروغگو هم كه شدي
-بهم مياد دروغ بگم
-چون نمياد تعجب كردم نكنه عاشق شدي؟
-تو اين دوره ديگه عشق و عاشقي از مد افتاده
-از كي تا حالا روي مد رفتار ميكني؟
-به تازگي
-باري كلا ولي عشق چيزي نيست كه قديمي بشه به من نگاه كن من چند سالمه؟
-مگه تاريخ تولدت يادت رفته؟
-نه ولي ميخوام تو بگي
-خب سي و هفت سال
-ده سال از تو بزرگترم
-خب اره ولي منظور
-ميخوام بگم من كه ار تو اينقدر بزرگترم هم عاشق شدم چه برسه به شما جوونها
كامياب با خنده اي از روي تعجب گفت:
-چي داري ميگي رامين پير مرد فيات ياد هندستون كرده
-پير خودتي
-از اون موهاي سفيدت خجالت بكش
-مگه عشق فقط مال جوونهاست تازه مگه خودت چند وقت پيش تشويقم نميكردي؟
-اره ولي فكر نميكردم اينقدر جدي باشه لابد عاشق يه دختر 14 ساله شدي؟
-نه يه شش هفت سالي كم گفتي
-اصلا باورم نميشه
-ما جوونهاي قديم زنده تر از شما هستيم و هيچ وقت هم نااميد نميشيم
-خوش به حالت
رامين چند جرعه از چايش را سر كشيد و به كامياب كه عجيب در فكر فرو رفته بود گفت:
-از خانم راستين چه خبر؟
كامياب به خود امد و پرسيد:
-چي گفتي؟
-پرسيدم از خانم راستين چه خبر؟
-چرا حالش رو از من ميپرسي من چه ميدونم
-بالاخره شما ها بيشتر همديگر رو ميبينيد
-اره تازه ديدمش تو دانشگاه با استد فراهاني كار داشت حالش خوب بود
-نگفت تابستون چي كار ميكنه؟
-نه لابد باز هم براش نقشه كشيدي
-تقريبا
-ديگه كجا؟
-همون جاهاي هميشگي ولي اين بار تحقيق نيست ميخوام معرفيتون كنم به عنوان دستيار كارگردان مشغول به كار شيد
-چه عالي ولي كي به خودش ميگي؟
-پس فردا شب باهاش تماس ميگيرم
-فكر نميكنم موفق بشي بذار براي يه شب ديگه
-چرا؟
-تولدشه
-تو از كجا ميدوني؟
كامياب با دستپاچگي گفت:
-اخه...اخه پارسال هم همين موقع كه براي تحقيق ميرفتيم به تولدش برخورد كرده بود اون موقع فهميدم
-كه اين طور باشه چند شب ديگه باهاش تماس ميگيرم
-شماره اش رو از كجا اوردي؟
-از چند تا از دوستانش گرفتم
-خودش هم ميدونه؟-اره چند باري باهاش تماس گرفتم
-وقت كي هست؟
-هفته اينده
* * * * * * *
عصر ساعت 6 وقتي از اموزشگاه خارج شد ماشين كامياب را ان طرف خيابان ديد و به طرفش رفت كامياب تا متوجه او شد به سرعت از ماشين پياده شد و با چهره خندان گفت:
-سلام عصر بخير
سها كاملا متعجب و خشك گفت:
-سلام تو اين جا چه كار ميكني؟
-سوار شو بريم همه چيز رو برات ميگم
سها سوار شد و گفت:
-خب حالا بگو
-گفتم بيام دنبالت برسونمت خونه و هم يه خبر خوش بهت بدم
-چه خبري؟
-رامين قراره من و تو رو به عنوان دستيار كارگردان معرفي كنه
-دروغ ميگي
-نه به جون كامياب
-كي بهت گفت؟
-ديشب قراره به خودت هم بگه
-خدا رو شكر
-خوشحال شدي؟
-خيلي به اندازه اي كه ناراحتي صبح هم فراموشم شد
-دوباره موضوع چيه؟
-من هر وقت اين حالت رو پيدا ميكنم يه دليل بيشتر نداره
-تو هنوز روي اين مسئله حساسي؟
-نباشم؟
-نه
-كامياب؟
-به خانم
-تو ديگه چرا اين حرف رو ميزني تو كه ميدوني تو چه وضعي هستم
-تو بيخود از يه كاه كوه ميسازي بي تفاوت باش سها
-نميتونم من از اون دسته از افراد نيستم كه بتونم حفظ ظاهر كنم هر چي تو دلم باشه رو زبونم جاري ميشه
كامياب براي اينكه فضاي موجود را عوض كند در جواب سها گفت:
-براي همينه كه حرفات اينقدر شيرينه
-منظورت چيه؟
-تو دي خيلي پاكي داري سها تو خيلي مهربوني حيفه كه بخواي تو قلبت جايي براي اون كسايي كه چند لحظه پيش ازشون حرف زدي باز نكني
-براي اونا پيش من هيچ جايگاهي وجود نداره
-چرا سها هست تو از بس خوب و بزرگي همه دلشون ميخواد تو رو به دست بيارن
-تو چرا اين حرف رو ميزني؟
-براي اينكه دلم رو بهت باختم
-فكر نميكني الان وقتش باشه؟
-وقت چي؟
-كه به پدر بگم
-نه
-چرا؟
زوده
-اخه براي چي؟
-نميخوام پدرت فكر كنه از اطميناني كه بهم كرده دارم سو استفاده ميكنم
-اون همه چيز رو فهميده من مطمئنم پدر رو ميشناسم اون بي دليل تصميم نميگيره از سپردن من به دست تو هم دليل داشته ولي به قول تو بايد بيشتر صبر كرد
وقتي به خانه رسيدند كامياب كاشين را خاموش كرد و گفتك
-خب ديگه رسيديم
بعد از داشبورد دو بسته كادوئئ بيرون اورد و مقابل سها گرفت و گفت:
-بفرمائيد تولدت مبارك
سها هيجان زده پرسيد
-تو از كجا فهميدي؟
-ميدونستم
-ولي تولدم فرداست
-فردا براي خانواده و فاميله
-اصلا فكرش رو نميكردم
-اينبار رو اشتباه فكر كردي
-خيلي زحمت كشيدي
-وظيفه ام بود راستي جعبه زيري رو رامين برات فرستاده
-رامين؟
-استاد فردمنش ديگه
-ولي اخه ايشون ديگه از كجا فهميدن؟
-من گفتم
-از قول من ازشون تشكر كن
-به روي چشم اميدوارم خوشت بياد
-حتما همين طوره اميدوارم بتونم جبران كنم
-نمياي تو؟
-نه باشه يه وقت ديگه سلام برسون
سها از ماشين پياده شد و گفت
-به خاطر همه چيز ممن.ن
كامياب با لبخندي پاسخش را داد خداحافظي كرد و رفت
وقتي به منزل رفت بعد از سلام و احوال پرسي با مادر به اتاقش رفت و مشغول باز كردن هدايا شد
* * * * * * * *
روي پشت بام نشسته و به ستاره ها خيره شده بود و به اينده اي كه در پيش رو داشت فكر ميكرد اريا او را كه در اين حالت ديد اهسته پشت سرش ايستاد و گفت:
-واقعا زيباست
سياوش كه متوجه او شده بود گفت:
-اريا تويي؟
-اره سلام شب بخير
-بيا بشين
اريا مقابلش نشست و گفت:
-چي شده اومدي اين بالا؟
-همبن طوري كي اومدي؟
-همين الان مادرت گفت اينجايي ميخواست صدات كنه گفتم خودم ميرم پيشش
-خوب كردي اومدي دلم گرفته بود
-ديگه چرا؟
-كلافه ام خيلي سردر گم شده ام
-چه مرگت شده سيا چند روزيه كه اصلا حال و حوصله درست و حسابي نداري هي ميخوام ازت بپرسم باز ميگم ولش كن اگه خبري باشه خودش ميگه
-حالم خوب نيست
-چرا؟
-مشكلي برام پسش اومده
اريا نگاهي به اسمان و بعد به سياوش انداخت و زيركانه گفت:
-اومدنت به اينجا و خيره شدنت به ستاره ها و تو فكر فرو رفتنت هم به همون مشكل برميگرده؟
-منظور؟
-اين رو بايد تو بگي سياوش تو منظورت از اين كارهايي كه داري ميكني چيه؟
سياوش تا خواست سخن بگويد اريا دستانش را بالا اورد و گفت:
-بهم نگو مشكلت سهاست چون اصلا باورم نيشه
-اجازه ميدي حرف بزنم
-بفرمائيد
-درست حدس زدي ربط چنداني به سها نداره اريا من...
بلند شد و به طرف لبه پشت بام رفت
-نظرت راجع به خانم قديري چيه؟
اريا با شنيدن همين جمله كوتاهمتوجه همه چيز شد بلند شد و كنار سياوش ايستاد و با تعجب گفت:
-سياوش چي داري ميگي؟
-جوابم رو بده
-منظورت ترانه قديري همون مهماندار است
-اره به نظرت چطور ادميه؟/
-دختر خيلي ساكتيه من زياد باهاش برخورد نداشتم ولي روي هم رفته دختر خوب و با شخصيتيه ولي اين چيزا چه ربطي به تو داره
بي انكه منتظر پاسخ سياوش شود گفت:
-نكنه مشكلي كه ميگي همينه؟... سياوش تو داري اون رو جيگزين سها ميكني؟
-درسته
-واقعا راست ميگي؟
-دروغم چيه؟
-فكر عوابقش رو هم كردي؟
و اين بار خودش در جواب گفتك
-هر چند عشق و عاشقي كه اين چيزا حاليش نيست
-حق با توئه
-حالا چرا اون؟
-دل وقتي گرفتار بشه نگاه نميكنه طرفش كيه و چه كاره است
-حالا ميخواي چي كار كني؟
سياوش كه كلافه بود دستي به م.هايش كشيد و گفت:
-نميدونم مشكل همين جاست
-بايد صبر كني
-ميترسم مرغ از قفس بپره
-نترس من نميذارم
-عرضه اش رو داري؟
-چي خيال كردي؟تو فكر اين طرف باش از بين بردن موانع اين قسمت با تو بقيه كارا با من
-قبول
-البته به شرطي اين كارو مبكنم كه تو يه فرصت مناسبتري همه چيز رو تعريف كني
-اين هم قبول
-تو هم بد سليقه نيستي ها حالا جون اريا راستش رو بگو فقط براي اينكه از دست سها خلاص بشي داري اين كارو ميكني يا اينكه واقعا بهش علاقه داري؟
-شك داري امتحانم كن
-اخه اينقدر سريع
-خيلي هم سريع نبود خيلي وقته اما به هيچ كسي به جز تو چيزي نگفتم
با صداي بسته شدن در از اشپزخانه بيرون امد و به طرف ايفن رفت و در را براي رامين باز كرد و مجددا وارد اشپزخانه شد در حال اماده كردن وسايل شام بود كه رامين كنارش امد
-سلام شب بخير
-در كردي
-ترافيك بود
-برو دست و صورتت رو بشور بيا شام اماده است
-باشه ولي بايد قبلش يه تلفن بزنم ساعت نه به نفر منتظر تماسه
-پس تا من ميز رو اماده ميكنم زود برگرد
-الان ميام
-از تلفن اتاقم استفاده كن مال سالن خرابه
رامين به اتاق رفت و روي تخت كنار تلفن نشست وقتي گوشي را برداشت ناگهان براي يك لحظه چشمش به قاب عكس روي ميز افتاد در نور كم اتاق و از دور نميتوانست ان را خوب ببيند گوشي را سر جايش گذاشت به طرف عكس رفت و ان را برداشت و با تعجب به ان خيره شد هيچگاه فكر نميكرد تير كامياب به همان هدفي كه او نشان كرده بود برخورد كند پس او هم سها را ميخواست و گرفتارش شده بود مدام به حماقت خود افسوس ميخورد و به خود لعنت ميفرستاد گيج و سر در گم شده بود به بن بست رسيده بود نميدانست چه بايد بكند ايا همانطور ميايستاد و ميديد كه يكي از بهترين و نزديكترين كسانش كسي كه او را دوباره به زندگي باز گردانده بود از چنگش بيرون اورده بايد خود را براي مبارزه اماده ميساخت اما نه كامياب را هم دوست داشت و خوشبختي او يكي از بزرگترين ارزوهايش بود حتما سها هم به او علاقه داشت كه عكسش را به او داده سها زندگي دوباره به او ميبخشيد و خروجش از زندگي كامياب زندگي و شادي او را از بن ميبرد كامياب تازه اول راه اين جاده طولاني و پر فرازو نشيب زندگي بود او نبايد با زياده خواهي هاي خود او را به بن بست ميرساند و به دره اين جاده مي افكند بايد همه چيز را فراموش ميكرد اما نميتوانست نميتوانست بنشيند و ان دو نفر را كنار بكديگر ببيند بايد با كامياب صحبت ميكرد و بايد همه چيز را براي خود روشن ميساخت.
عكس را بر جايش ذاشت و از اتاق بيرون رفت وارد اشپزخانه شد كامياب ميز را چيده و منتظرش نشسسته بود تا چهره پريشان رامين را ديد با لبخندي گفت:
-تلفن زدي؟بيا بشين
-اره زدم
-مثل اينكه خبر خوبي نشنيدي
-چطور؟
-اخه چهره ات خيلي تغيير كرده نگران به نظر ميرسي
-چيز همي نيست يه ليوان اب به من ميدي؟
كامياب ليوان پر از اب را به او داد و گفت:
-رامين اگه برات مشكلي پيش اومده روي من حساب كن
-چرا تو فكر ميكني من عوض شدم
فكر نميكنم مطمئنم
-چيزي نيست نگران نباش
براي اينكه كامياب را از شك بيرون بياورد شروع به كشيدن غذا كرد هيچ كدام ميلي به خوردن نداشتند فضاي سنگين و غير قابل تحمل باعث شد رامين نتواند تحمل كند همانطور كه سرش پايين بود گفت:
-كامياب خيلي دوسش داري؟
كامياب كه از اين سوال متعجب به نظر ميرسيد گفت:
-منظورت كيه؟
-يعني تو نفهميدي؟
-باور كن نه
-سها رو ميگم
كامياب اهسته سرش را پايين انداخت و بعد از چند لحظه سكوت گفت:
-چرا اين سوال رو ميپرسي؟
-ميخوام بدونم
-از كجا فهميدي؟
-از عكس تو اتاق
-من دلم نميخواست چيزي رو ازت پنهون كنم ولي نتونستم بهت بگم يعني...شهامت گفتن نداشتم
-چرا ترسيدي رقيب بشيم
-تو فكر كردي من نفهمم نميفهمم كه به سها علاقه داري از وقتي شناختيش اخلاقش عوض شده پي بردن به اين مسئله براي من كه سالهاست ميشناسمت اسون بود بعد از اون خدا بيامرز سها اولين كسي بود كه براي تو به انداز ه هنگامه عزيز بود
-تو كه اين چيزا رو ميدونستي چرا جور ديگه عمل كردي؟
-من ادم نامردي نيستم حداقل در مورد تو ولي نميتونم نميتونم از سها دست بكشم من با بودن سها اوج ميگيرم و با نبودنش سقوط ميكنم نميتونم ازش دل بكنم
اون شبي كه از عشق و علشقي برام حرف زدي اون يه ذره شكي هم كه داشتم به يقين تبديل شد خيلي با خودم فكر كردم و كلنجار رفتم تصميم گرفتم هر دو راه خودمون رو بريم خودمون با چشممون ببينيم كه كدوم بك از ما انتخاب مبشه از طرف ديگه به خاطر قولي كه به پدرش دادم نميتونم تركش كنم
-چه قولي؟
-اون سها رو به دست من سپرده ازم خواسته براش برادر باشم خواسته مراقبش باشم البته صد در صد مطمئنم كه اين كار بي دليل نيست شايد يه دليلش اينه كه ميخواسته جلوي خواسته هاي من رو بگيره شايد هم نه
-اون چي اون هم دوست داره؟
-تا اونجايي كه من ميدونم ...اره
-همه شون همين طورند اول در باغ سبز نشون ميدن و بعد كه گرفتارت كردن پس ميشينن
-سها با بقيه فرق داره
-اين شعار مسخره رو همه ميگن اگه يه روز ولت كنه و ره چي؟اگه بگه نميخوامت چي؟اگه شاهد رفتن و ازدواجش باشي چي كار ميكني؟
-زندگي
-زندگي اي كه از مردن صد بار بدتره
-تو كه اين چيزا رو ميدوني چرا خودت دل رو به دريا زدي؟
-بعضي اوقات ادم از مغزش فرمان نميگيره
-حق با توئه اما عشق هم يه ريسكه همه چيز رو بايد به دست زمان سپرد
-فقط اميدوارم روزگار بهت لبخند بزنه
سكوت غمناكي بينشان حاكم شده بود كامياب بعد از مدتي سكوت را شكست و گفت:
-رامين از دستم ناراحتي؟لابد الان داري تو دلت بهم فوش ميدي
رامين لبخند تلخي زد و گفت:
-ديوونه شدي براي چي بايد اين كارو بكنم كامياب خوشبختي تو ارزوي منه وقتي پدرت رفت من جايگزين اون شدم من تا تو رو سرو سامون ندم و خوشبخت شدنت رو نبينم خيالم راحت نميشه خوشحالم كه همه چيز رو ميدوني اين جوري حرف زدن براي من راحتتره .اره سها رو ميخواستم اما نميدونستم كس ديگه اي هم انتظارش رو ميكشه فكر ميكردم اگه بهش ابراز علاقه كنم دو طرفه است احمق بودم فكر نميكردم با وجود تو و امثال تو اين دختر كه از برگ گل نازكتره نيم نگاهي به من پير مرد داشته باشه من سها رو ميخواستم براي اينكه وجودش هنگامه رو برام زنده ميكرد من به خاطر هنگامه اون رو ميخواستم نه به خاطر خودش من داشتم در حقش خيانت ميكردم اونو قرباني خواسته هاي خودم ميكردم.خدا رو شكر ميكنم اين مساله به همين جا ختم شد هيچوقت فرصتي پيش نيومده بود كه راجع به اين مسائل صحبتي با هم داشته باششيم سها براي من يه زياده خواهي بود تو بيشتر از من و هر كس ديگه اي لياقتش رو داري و ميتوني خوشبختش كني همونطور كه پدرش اون رو به دست تو سپرده من هم از طرف پدرت اين كار رو ميكنم
-يعني منو ميبخشي؟
-من از تو هيچ رنجشي به دل ندارم اين توئي مه بايد منو ببخشي خواهش ميكنم هر چي درباره من فهميدي فراموش كن
-هر جور تو بخواي
در راه بازگشت به خانه فقط پشت فرمان ماشين نشسته بود اما فكرش جاي ديگري بود به اتفاقاتي كه افتاده بود فكر ميكرد و به اينكه چطور به راحتي همه چيز از بين رفت حرفهايي كه به كاميابزد همه اش واقعيت نبود اما براي ارامش خيال كامياب مجبور بود تمام واقعيت ها را نگويد.ناخ.د اگاه به ياد اولين ديدار . اشنايي اش با هنگامه افتاد و به حرمت ان روزها گفت:
هنكامه منو ببخش داشت همه چيز از يادم ميرفت
* * * * * * *
-پرويز گوشت با منه؟
-اره بگو
-ميخواستم براي جمعه شب مهمون دعوت كنم
-خب به سلامتي ولي كي رو ميخواي دعوت كني؟
-خانواده نيكنام
-به چه مناسبت؟
-همين طوري اونا تا حالا اينجا نيومدن در ثاني فرشيد دامادشون هم اومده تهران
-باشه پس خودت برنامه ريزي كن
شب مهماني سها مشغول كمك به مادرش بود اما همه حواسش در پي قرار فردا بود كه بايد با كامياب براي شروع كار ميرفت همانطور كه داشت ميوه هاي شسته شده را داخل ظرف ميچيد سودابه دستي به شانه اش زد و گفت:
-حواست كجاست دختر؟ميوه ها همي جور داره ميريزه زمين
-معذرت ميخوام مامان فكرم جاي ديگه بود
-به چي فكر ميكردي؟
-به فردا از فردا بايد كارمون رو شروع كنيم ميترسم
-از چي؟
-از اينكه موفق نشم و شرمنده استادم بشم
-تو اگه لياقتش رو نداشتي هيچ وقت انتخاب نميشدي
-فقط اميدوارم سر بلند بيرون بيام
-همين طوره بيشتر از اين هم فكرو خيال نكن همه چيز رو حد اقل براي يك شب فراموش كن
-چشم
صداي تعارف پرويز باعث شد دست از كار كشيده و بيرون بروند سها با ديدن ارزو به كنارش رفت و پس از خوشامد گوئي به سالن رفتند كنارش نشست و بعد از احوال پرسي گفت:
-خيلي خوش اومدي ارزو جون نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود
-منم همينطور
بعد از كمي صحبت متوجه زير ذره بين بودن خود از طرف خانم نيكنام شد پوزش خواست و به اشپز خانه رفت و به ظاهر خود را مشغول انجام كار كرد سودابه كه متوجه شده بود گفت:
-سها چيه چرا نميري بيرون؟
-گفتم بيام ببينم شما كاري نداري
-من كاري ندارم تو برو بشين منم الان ميام
سها به ناچار به پذيرائي بازگشت و تا هنگام صرف شام ان نگاههاي پر معني را كه هيچ كدام از ديدش پنهان نماند تحمل كرد اما به هيچ كدام از انها هيچ اعتنائي نكرد سر ميز شام اصلا حواسش به اطراف نبود ولي با صداي پدر كه نامش را ميخواند به خود امد و گفت:
-بله پدر جون با من بوديد
-اره عزيزم تلفن با تو كار داره
-با من!
-كاميابه منتظره
بعد بلند شد و در مقابل چمان حيرت زده ارزو و اريا به اتاق رفت اريا در حالي كه از تعجب و كلافگي اعصابش به هم ريخته بود ارام گفت:
-ارزو تو شنيدي چي گفت؟
-اره
-كامياب ديگه كيه؟
-چه ميدونم من هم مثل تو
-اين خروس بي محل ديگه از كجا پيداش شد
-چرا به دلت بد راه دادي؟
-بفرمائين يه پسر هفت هشت ساله با ايشون كار داره
-شايد هم همين طور باشه شايد هم اشنا باشه
-بس كن ارزو بعد از شام يه جوري از زير زبونش بكش بيرون
-باشه ببينم چي ميشه
سها با برداشتن گوشي تلفن همه چيز از يادش رفت
-سلام
-سلام حالت خوبه
-ممنون تو خوبي
-اي بد نيستم خوبم كه نباشيم تا صداي شما رو ميشنويم و يا شما رو ميبينيم خوب ميشيم ولي مثل اينكه تو حالت خوب نيست
-من؟خوبم ولي نگرانم
-بابت چي؟
-فردا
-بي مورده
-مامان هم همين رو ميگه
-فكر كنم بد موقع مزاحم شدم شام ميخوردي؟
-اره مهمون داشتيم
-خب پس بعدا تماس ميگيرم
-نه نه اتفاقا خوب موقعي تماس گرفتي
-فقط مي خواستم قرار فردا رو بذارم
-وقتمون كي هست؟
-ساعت 9 صبح
-خب پس بايد يك ساعت قبل حركت كنيم
-فردا 8 اونجام
-باشه
-با اينكه اصلا دلم نمياد قطع كنم ولي فعلا شب بخير
-شب بخير
بعد ا قطع ارتباط با چهره اي متفاوت به جمع پيوست و به مادرش در جمع اوري ميز كمك كرد
سودابه گفت:
-كامياب چي كارت داشت؟
-ميخواست بگه فردا مياد دنبالم
-ميگفتي شب بياد اينجا
-نگفتم البته اگرم ميگفتم نميامد
-چرا؟
-ميدونيد كه خجالتيه
-هر جور راحته ...سها يه سري چايي بريز ببر من هم الان ميام
بعد ار تعارف كردن چاي با چهره اي شاد كنار ارزو نشست و با او شروع به صحبت كرد پس از چند دقيقه به خاطر رهايي از نگاه موشكافانه اريا گفت:
-ارزو مياي بريم تو باغ؟
او كه منتظر چنين تقاضايي بود بلافاصله قبول كرد در حيت قدم زدن سها گفت:
-از وقتي فرشيد خان برگشته خيلي عوض شدي مثل دفعات قبل نيستي
-مگه دفعات قبل چطور بودم؟
-فقط مثل امشب نبودي
-تو هم بعد شام تغيير كردي
-منظورت چيه؟
-هيچي همين طوري
-با اينكه از حرفات اصلا سر در نميارم ولي سعي ميكنم فراموش كنم خب حالا از اين حرفها گذشته از خودت بگو ئيگه برنميگردي؟
-نه ديگه طرح فرشيد تموم شده ميمونيم
-خوبه اينجوري بهتر ميتونيم همديگرر رو ببينيم
-از اين به بعد جمعه ها با هم ميريم كوه
-خوبه اما اگه برسم
-جمعه ها كه كاري نداري مثلا هفته ديگه چطوره؟
-حالا تا اون موقع
-برنامه اي داري؟
-شايد ... راستش ميدوني براي دستيار كارگرداني تئاتر انتخاب شدم فكر ميكنم تا مدتي وقتم پره
-خب به سلامتي
-ممنون از فردا شروع ميشه تلفني هم كه الان شد مربوط به كار فرداست يكي از بچه هاي دانشكده بود نگرانيم خيلي ميترسيم
-ترس نداره دختري مثل تو كه تا حالا اينقدر تو كاراش موفق بوده حتما از پسش برمياد من مطمئنم تو از اين همكارات هم جلو ميزني
-اون هم پسر موفقيه به كارش علاقه داره
-پسر؟
-اره
-جدي چه جور پسريه؟
-يكي مثل برادر تو واقعا كارش عاليه
ارزو كه سعي ميكرد خودش را كنترل كند لبخندي ساختگي بر لب اورد و گفت:
-اين تئاتر واقعا ديدن داره
-تو دعا كن موفق بشيم حتما دعوتيم خيالت راححت
در همان هنگام اريا و فرشيد نيز در الاچيق به ان دو پيوستند اريا گفت:
-ميبخشيد سها خانم خلوتتون رو به هم زديم
-خواهش ميكنم
-راستش من تعريف باغ شما مخصوصا گل هاي ياسش رو خيلي براي فرشيد كردم اونم مشتاق شد كه ببينه
-خوب كرديد ولي اريا خان خودتون كه گلخونه به اون زيبايي داريد
-قشنگ هست ولي نه به زيبايي باغ شما
-اين نظر لطف شماست حالا كه بوته هاي ياس رو دوست داريد بريم ته باغ
فرشيد كه منتظر اين فرصت بود گفت:
-قبوله بريم
و هر چهار نفر بلند شدند و ارزو براي انكه اريا و سها را تنها گذارد گفت:
-پس حالا كهفرشيد دوست داره باغ رو حسابي ببينه من همه جا رو نشونش ميدم غير از بوته هاي ياس بعد همگي با هم ميريم ته باغ
سها تا خواست حرفي بزند ان دو خارج شدند اريا خنديد و رو به سها گفت:
-امان از دست اين ارزو اينجا هم دست از سر اين فرشيد برنميداره
و سها در جوابش فقط لبخند زد
-خب سها خانم از درس و دانشگاه چه خبر؟
-فعلا كه تعتيليم ولي سرمون تابستون شلوغتره
-چطور؟
-قراره كارگرداني يه تئاتر رئ شروع كنيم البته به عنوان يه دستيار
-موفق باشين
-ممنون شما چه كار ميكنين؟
-ما هم كارمون رو شروع ميكنيم
و بعد خنديد و گفت:
-البته به عنوان كمك خلبان
و هر دو خنديدند اريا كه شيفته ان چهره خندان بود نگاهش را در چشمان سها ثابت كرد و براي چند لحظه به همان حالت ماند گونه هاي سها سرخي رنگ شرم را به خود گرفت و سرش را پايين انداخت و بعد از چند ثانيه كه سرش را بالا اورد به اريا كه هنوز در همان حالت بود گفت:
-فكر نميكنين ارزو و فرشيد خان دير كردند بهتره بريم
اريا به خود امد و گفت:
-خودشون ميان حالا اگه دوست دارين ميتونيم بريم
بلند شدند و با هم به طرف باغ حركت كردند همان جا منتظر ايستادند اريا نفس عميقي كشيد و گفت:
-ادم دلش نمياد از اينجا دل بكنه
-هنوز گلهاي ياس اون شب رو نگه داشتيد؟
-بله
-بهتون نمياد اينقدر با احساس باشيد
-با احساس بودن نشونه خاصي داره؟
-اخه با اين شغلي كه شنا دارين جايي براي احساس باقي نميمونه
-اگه اين جور كه شما ميگين باشه پس من و شما كاملا خلاف رشته و كار عمل كرديم
-چطور؟
-رشته من خالي از احساسه و خود من يه گفته شما با احساس شما كه رشته تون سرشار از احساسه چرا...
هنوز حرفش تمام نشده بود كه فرشيد و ارزو امدند و ان شب تا موقع رفتن حرف نيمه تمام او فكر سها را مشغول كرده بود .
* * * * * * *
پشت در اتاق ايستاد و بعد از اجازه گرفتن وارد شد ارا با همان لباس روي تخت دراز كشيده بود و به سقف خيره شده بود ارزو كه او را ديد گفت:
-چرا لباست رو عوض نكردي؟
-حوصله ندارم حالم گرفته است
-چرا؟
-چي شد باهاش حرف زدي؟
-اره
-چي گفت؟
-واضح صحبت نكردم ولي از حرفاش يه چيزايي فهميدم
-چي فهميدي؟
-پسره يكي از همكلاسيهاشه
با شنيدن اين جمله اريا سريع بلند شد و روي تخت نشست و گفت:
-پسره؟!
-اره من هم به اندازه تو تعجب كردم
-ديگه چي گفت؟
-ميگفت قراره با هم كارگرداني يه تئاتر رو شروع كنيم
-پس حدسم درست بود
-اره حق با تو بود
-بقيه اش
-ديگه هيچي ولي اينقدر راحت درباره اش صحبت ميكرد كه انگار داره از برادرش حرف ميزنه
-مگه نديدي اقاي راستين چطوري بهش گفت تلفن كارش داره؟
و پزخندي زد و گفت:
-كامياب...اگه بدونم كيه؟
-مثلا چي كار ميكني؟يعني چه كار ميتوني بكني؟تو كه هنوز از هيچي مطمئن نيستي
-همه چيز رو بايد فهميد ارزو اگه سها از دستم بره زندگي برام غير قابل تحكل ميشه
-نگران نباش سها اكثر حرفهاش رو به من ميگه اگه درباره كامياب هم ازش سوال كنم مطمئنم يه چيزايي به من ميگه اما الان نه باشه براي بعد زمان لازم دارم
-من نميدونم اين كيه و از كجا اومده فقط بايد از سر راه من بره كنار به هر قيمتي كه شده
-با عقل و منطق خيلي راحت ميشه با مسائل كنار اومد نگران نباش درست ميشه
بلند شد وقتي به كنار در رسيد برگشت و گفت:
-راستي فعلا به سياوش حرفي نزن بذار ببينم چي ميشه شب بخير
-شب بخير
-سها بيداري؟
-بله مامان
-زود باش اماده شو الان كامياب مياد
-حاضرم مامان الان ميام
-خيلي خب بيا صبحانه بخور
-چشم
بعد از شلام صبح بخير پشت ميز قرار گرفت پرويز گفت:
-چه ساعتي قراره بياد
-ساعت 8
-زود باش چيزي نمونده فقط يك ربع وقت داري
-مثل اينكه هنوز خوابي
-اره مامان ديشب اصلا خوابم نبرد دلم شور ميزنه
-باز شروع كردي گفتم كه نگرانيت بي مورده توكلت به خدا باشه
-حق با شماست
صداي زنگ ساعت كه 8 را اعلام ميكرد با صداي زنگ در همزمان بود پروبز كه مشغول برداشتن فنجان چايش بود گفت:
-چه وقت شناس فكر نميكردم اينجور باشه
سها در حال بلند شدن گفت:
-تازه كجاش رو ديديد به وقت شناسي تو دانشگاه معروفه
بعد از بوسيدن صورت پدر و مادرش خداحافظي كرد و رفت از منزل كه خارج شد كامياب كه در ماشين منتظرش بود با ديدن او پياده شد و همانجا ايستاد سها كنار ماشين رفت و گفت:
-سلام صبح يخير
-سلام صبح شما هم بهخير مگه قرار نبود دم در منتظر باشي
-اره باز تو بردي و پيش بابا عزيزتر شدي
-جدي؟
-باور كن الان داشت از وقت شناسيت تعريف ميكرد
-خب خدا رو شكر ...سوار شو بريم كه دير ميشه دلم ميخواد همه جا وقت شناس باشم
در راه كامياب پرسيد:
-مهموني ديشب خوش گذشت؟
-تا حالا از اين سوالها نپرسيده بودي
-اگه اشكالي داره ديگه نميپرسم
-نه چه اشكالي..بد نبود جاي شما خالي
-پس خوش گذشته
-تقريبا...كامياب من خيلي ميترسم تا صبح خوابم نبرد
كامياب خنديد و گفت:
-سها اصلا بهت نمياد اينقدر ترسو باشي و سر هر مساله كوچيكي تو دلت رو خالي كني سها فقط مقاوم باش حتي اگه ترس هم تو دلت داري به روي خودت نيار و با توكل و اميد نابودش كن و به كسي نگو ترسيدي خب حالا بگو ببينم خانمي از چي ميترسيدي
-ديگه از هيچ چيز
به سالن تئاتر كه رسيدند رامين منتظرشان بود با ديدن انها به كنارشان امد و بعد از سلام و احوال پرسي با كامياب رو به سها كرد و با چهره اي خونسرد كه تلاش ميكرد از ان پس در هر بار ديدار با سها و فقط به خاطر كامياب و به احترام گذشته اش به هنگامه داشته باشد گفت:
-خانم راستين من مطمئنم كه شما از پس اين كار برمياين كامياب همراه خوبيه تنهاتون نميذاره
-ممنون استاد قول ميدم تمام تلاشم رو بكنم تا شرمنده شما نشم
-از الان دارم موفقيت شما رو ميبينم حالا بيايد بريم تا شما رو به اقاي كاشفي معرفي كنم بايد از امروز كارتون رو شروع كنيد
و از ان روز به بعد كار شروع شد تلاش چشمگير انها پر از موفقيت بود اقاي كاشفي هم از كار و تلاش انها راضي به نظر ميرسيد و براي همكاري مجدد انها با استاد فرد منش صحبت كرده بود تمام تلاش بي وقفه انها سرانجام به اتمام رسيد و حدودا اواخر مرداد ماه بود كه تاتر براي اجرا اماده شد ان روز در راه بازگشت به خانه كامياب گفت:
-از امشب يه خواب راحت ميكنيم اينقدر كسر خواب دارم كه نميدونم در عرض چند شبانه روز جبران ميشه يانه؟
-تو بيشتر از من خسته شدي خسته نباشي كامياب خان كارگردان بزرگ ايران
-مگه تو ازم تعريف كني
-از فردا عكسمون رو روي تمام مجله هاي سينمايي ميبيني
-اره مخصوصا من به جون خودم تيتراز مجله بي سابقه ميشه
سها بعد از خنده كوتاهي گفت:
-ولي از همه اين حرفها گذشته اميدوارم نتيجه كار خوب باشه
-تو راضي بودي؟
-خيلي كار جالبي بود يكي از محسناتش اين بود كه از تمام مسائل غافل بودم ولي الان دوباره بايد بشينم و فكر و خيال كنم
-ديگه چرا؟
-خاله ديشب پيغوم داده ميخوان بيان
كامياب كه با حيرت به سها خيره شده بود از ماشين روبه رو غافل شد كم مانده بود كه با يكي از انها برخورد كند كه با فرياد سها به خود امد و فرمان را به سمت ديگر هدايت كرد و كنار خيابان ايستاد سها كه از ان صحنه وحشت كرده بود گفت:
-معلومه حواست كجاست نزديك بود هم خودت رو هم منو به گشتن بدي
-كامياب اهسته سرش را روي رمان ماشين گذاشت تا بر اعصابش مسلط شود سها براي اينكه ارامشي به دست اورد سرش را به صندلي تكيه داد و چشمانش را بست با صداي كامياب چشمانش را گشود و گفت:
-چي گفتي؟
-پرسيدم چي كار ميخواي بكني؟
-نميدونم خودم هم ديگه خسته شدم
-اين شازده كه هنوز طرحش تموم نشده
-منم از اين در تعجبم ولي مطمئنم خاله بدون صحبت و مشورت بت سياوش اين قرار ها رو ميذاره اون كه بفهمه نمياد
-چه بياد و چه نياد بايد تكليف معلوم بشه
-من كه از خدامه تو مرتب امروز و فردا ميكني
-مي خوام موقعيت مناسبتر بشه
-اگه ميخواي كه ما مال هم بشيم بايد همه چيز رو تموم كني
-سها من نميخوام بي حرمت وارد زندگيت بشم الان اصلا موقعيت مناسب نيست
-ديگه عقلم به جايي نميرسه
-بايد يه بهونه خوب و منطقي پيدا كنيم
-من نميدونم ...اصلا همين امشب ميرم باهاشون حرف ميزنم اصلا ميگم قصد ازدواج ندارم ميخوام درس بخونم
-چي ميگي؟اين جوري كه بدتره خب صبر ميكنن وقتي درست تموم شد ...اون موقع ديگه چه بهونه اي مياري؟
-با پدر صحبت ميكنم منطقش از همشون بيشتره
-صبر كن
-باز هم؟
-اره صبر كن ببينم خود سياوش چي كار ميكنه
-اون چي كار داره بكونه همون كاري كه ما ميكنيم اونم كه مرتب كارش رو بهونه ميكنه
-نگران نباش همه چيز درست ميشه
-اميدوارم
--تا وقتي به خانه رسيدند هيچ صحبت ديگري بينشان رد و بدل نشد سها قبل از پياده شدن پوز خندي زد و گفت:
-بيا اين هم ماشبن بهمن خان
-بهمن كيه؟
-شوهر خاله ي گراميم
-اون ديگه براي چي اومده وسط ماجرا
-خودش كه نه ماشين زير پاي سيامكه لابد اون خاله رو اورده اينجا اين بدبخت هم شده راننده خاله
كامياب بعد از كمي فكر گفت:
-سها؟
-بله
-چطوره از طريق سيامك دست به كار شيم
-چطوري؟
-درباره اش فكر ميكنم
-فكر نميكنم به نتيجه برسي ولي سعي خودت رو بكن
-اره بايد فكر كنم
-خيلي خب من بايد برم كاري نداري؟
-چرا
-چيه؟
-اول بخند بعد برو
-كامياب اصلا حوصله ندارم
-خواهش ميكنم نميخوام اين شكلي بري تو خونه همه چيز رو فراموش كن نگران نباش تو فقط بخند كه خنده ات رو بيشتر از هر چيزي تو اي دنيا دوست دارم
سها خنده اي كرد و گفت:
-اگه راضي ميشي باشه
-ممنون خانمي ...كاري نداري؟
-نه برو به سلامت
سها همان جا ايستاد و دور شدن كامياب را نظاره كرد و همانطور كه اهسته دست تكان ميداد اهسته گفت:
-كامياب من بدون تو اون سها نيستم كه با تو هستم كامياب من بدون تو نميتونم ادامه بدم
-پشت در خانه ايستاد و همانطور كه به كامياب قول داده بود تمام جريانات را همان جا گذاشت و وارد خانه شد .بعد از احوال پرسي به اتاقش پناه برد تا به بهانه تعويض لباس مدتي را بدون انها سپري كند اما با صداي در از ارامش خود بيرون امد
-بله
-سها جان اجازه ميدي بيام تو
-تويي سيامك بيا تو
سيامك داخل شد و گفت:
-مزاحمت نيستم اگه چند لحظه وقتت رو بگيرم
-نه بيا بشين
وقتي مقابل سها نشست كتابي ا روي ميز گذاشت و گفت:
-بيا سها
-اين چيه؟
-يكي از كتابهات پيشم جا ماانده بود برات اوردم
كتاب را برداشت و ناخود اگاه صفحه اول ان را گشود و چشمش به چند بيت شعر افتاد و بدون انكه سيامك متوجه بشود كتاب را بست و بعد از چند لحظه كوتاه گفت:
-سيامك؟
-بله
-ين شعرا رو خودت گفتي؟
-كدوم شعرا؟
-خودت رو به كوچه علي چپ نزن همين شعرايي كه تو همه كتابهاي من نوشتي
-ناراحت شدي كتابات رو خراب كردم؟
-چرند نگو من از اين چيزا ناراحت نميشم خودت ميدوني فقط دوست دارم بدونم خودت اين شعرا رو گفتي يا نه؟
-بعضي هاش رو
-نميدونستم اينقدر به شعر علاقه داري خب كلك بگو ببينم براي كي ميگي؟
-اين هم دوست داري بدوني؟
-خيلي
-ناراحت نميشي بهت برنميخوره؟
-باز شروع كرد نه اقا جان ناراحت نميشم حاا ميگي براي كي شعر ميگي يا نه
-اخه چرا دوست داري بدوني
-خب دلم ميخواد بدونم اين كيه كه شعراش از تو كتابهاي من سر در اورده و اينقدر فكرت رو مشغول كرده كه موقع درس خوندن هم حواست پيش اون بوده بگو ديگه اون كيه؟
-تو...شعرا رو براي تو گفتم
سها انتظار شنيدن چنين جمله اي را نداشت و از اين حرف بي پرده سيامك حيرت كرده بود احساس وحشت كرد هوا و فضاي اتاق برايش غير قابل تحمل شد قدرت صحبت كردن نداشت به زحمت بلند شد و پنچره اتاق را گشود تا از هواي تازه استنشاق كند سيامك تا حال دگرگون او را ديد به سرعت بلند شد و كنارش استاد و گفت:
-تو حالت خوبه؟
-خوبم چيزي نيست
-قول دادي ناراحت نشي
سها برگشت و به زحمت لبخندي زد و گفت:
-ناراحت نيستم مطمئن باش
-كاملا معلومه
-توقع داري چي كار كنم؟
-هر كاري جز ناراحتي
-سيامك چي داري ميگي تو ميدوني اگه اين حرف از اين اتاق بيرون بره چه الم شنگخ اي به پا ميشه من اين حرفت رو نشنيده ميگيرم ديگه هم نميخوام از اين حرفها بشنوم
-چرا سها ؟نكنه تو هم مثل بقيه فكر ميكني من بچه ام و اين حرفها برام زوده
-سيامك من تو رو برادر خودم ميدونم ما از بچگي با هم بزرگ شديم و كنار هم بوديم رابطه ما بيشتر شبيه به خواهر و برادر ها بوده نه دختر خاله و پسر خاله
-سها من كاري به اين حرفها ندارم شايد بچه باشم شايد كم عقل باشم ولي باور كن هيچ كدوم از اين حرفها شوخي نيست سها من واضح حرف ميزنم چون دوست ندارم از دلم و از تو خجالت بكشم تا حالا هر چي كشيدم بسه بالاخره بايد به خودت ميگفتم اين رو بدون سها كه من قبل از اينكه همه اين اتفاقات بيافته و قبل از اينكه بدونم چه حرفهايي راجع به تو و سياوش تو فاميل پيچيده و قبل از اينكه بدونم شما دو نفر تا چه حد از هم بيزارين بهت علاقه مند شدم از همون بچگي از همون وقتي كه با هم مهد كودك ميرفتيم از همون موقع ها بود كه دوست داشتم با خودم تصميم گرفتم كه همه اين حرفها رو بهت بگم تا شايد اين جوري نتيجه داشته باشه ولي نميدونستم اين بار تيرم به سنگ ميخوره
هر كدام از حرفهاي سيامك مانن خنجري بود كه بر قلب سها فرو مبنشست هر لحظه احساس ميكرد سر گيجه اش بيشتر ميشود اما براي اينكه سيامك چيزي متوجه نشود خود را كنترل كرد و روي مبل نشست و گفت:
-سيامك بسه ديگه نگو
-باشه نميگم اصلا راحتت ميذارم و ميرم
كنار در قرار گرفت برگشت و گفت:
-ولي اين رو بدون سها كه يه پسر 20 ساله هم ميتونه عاشق بشه و اونم ميتونه حق دوست داشتن داشته باشه تو اگه زن سياوش يا هر كس ديگه اي بشي يا من اگه با هر كس ديگه با اجبار ازدواج كنم هيچ وقت نميتونم فراموشت كنم و به خاطر خيلي از مسائل نميتونم جيزي بگم اما من هيچ وقت از خانواده ام به خاطر حي كه از من گرفتن نميگذرم شايد اگه اين وضع نبوم قبول علاقه من از جانب تو راحتتر ميشد سها تو هم مثل بقيه فكر ميكني .تو و سياوش به هم علاقه ندارين سياوش چشم ديدن تو رو نداره ولي من براي ديدنت لحظه شماري ميكنم برام مهم نيست درباره من چي فكر ميكني فقط اين برام مهمه كه بالاخره به راز درونم پي بردي به هر كسي هم كه دوست داشتي بگو اينقدر جرات دارم كه به عاشق بودنم اعتراف كنم از اينكه اينقدر ناراحتت كردم عذر ميخوام خداحافظ
و بدون اينكه منتظر جواب سها بماند از اتاق خارج شد و در را بست سها كتاب را برداشت و مجددا ابيات را خواند با خوندن هر بيت بارش اشكش بيشتر ميشد براي انكه سودابه متوجه چيزي نشود به تخت خواب پناه برد و به ضاهر به خواب رفت .
دو روز تمام از اتاقش بيرون نيامد و جواب تلفن ها را نميداد و در جواب سوال پدر و مادرش فقط سكوت ميكرد و خستگي را بهانه ميكرد تمام اين مدت به اين فكر ميكرد كه چرا و چطور باعث علاقه سيمك شده ابتدا تصميم گرفت كه موضوع را در جمع مطرح كند تا شايد قطع رابطه اي بين همه ايجاد شود اما بعد به اين نتيجه رسيد كه پروانه هيچ وقت نميگذارد كار به انجا برسد بعد با خود گفت با خود سيامك حرف بزند و قانعش كند كه نميتواند حتي به اين موضوع فكر كند و در اخر تصميم گرفت رفتارش را با او عوض كند و همانند ديگر پسر هاي فاميل رفتار كند.
دوشنبه صبح پشت پنجره ايستاده بود و باغ را تماشا ميكرد سودابه وارد اتاق شد و گفت:
-سها مگه صداي تلفن رو نميشنوي؟
-چرا مامان
-خب عزيزم گوشي رو بردار با تو كار دارن
-كيه؟
-كامياب بيچاره در عرض اين دو روز دفعه چهارمه كه زنگ زده ببين چي كارت داره
-باشه از همين جا صحبت ميكنم
بعد از رفتن سودابه گوشي را برداشت و با صداي گرفته اي گفت:
-سلام
-سلام خانم گل چه عجب افتخار شنيدن صداتون رو دادين
-ميبخشيد اصلا حالم خوب نبود
-چي شده ميدوني اين دفعه چندمه زنگ ميزنم؟
-اره
-باز نشستي و فكر و خيال كردي اصلا نميگي چقدر نگرانت ميشم
-گفتم كه حالم خوبه
-خب اين رو كه ميدونم اما براي چي؟مگه تو قول ندادي ناسلامتي جون ما رو قسم خوردي نميدونستيم جون ما اينقدر بي ارزشه كه پاش قسم دروغ ميخوري
-چي ميگي كامياب من كه به خاطر اون موضوع ناراحت نيستم
-پس چي شده؟
سها نتوانست خودش را كنتري كند و شروع بع گريه كرد كامياب كه كمي ترسيده بود ل=با نراحتي گفت:
-سها چي شده چرا گريه ميكني؟
=كامياب خسته شدم ديگه نميتونك
-چي شده حرف بزن
در ميان هق هق گفت:
-ديگه نميتونم ايجوري ادامه بدم بايد تكليفم معلوم بشه
-اينجوري نميشه همين الان حاضر شو ميام دنبالت
و بدون اينكه به سها مجال مخالفت بدهد خداحافظي كرد.
لباس پوشيده داخل باغ منتظر بود كه صداي صداي زنگ باعث شد به طرف در برود وقتي در را گشود كامياب با ديدن او به طرفش رفت و با لبخندي گفت:
-سلام خانم راستين
سلام
-خب بيا بريم اگه كاري نداري
هنوز مسافتي نرفته بودند كه كامياب گفت:
-خب خانمي حالا تعريف ميكني چي شده يا نه؟
-گفتم كه چيزي نيست
-با ما هم بله
-نه به جون خودم
-به جون خودت چي؟به من دروغ نگو كه ميفهمم اگه چيزي نشده پس اين رفتاذها براي چيه؟گريه هاي امروز براي چيه؟
-اينفدر فكرم خرابه كه...
-پس اتفافي افتاده بگو ديگه منتظرم
-فقط همين رو بگم كه از طريق سيامك هم نميتوني اقدامي كني
-چرا؟
-كامياب روم نميشه ازم نخواه كه چيزي بگم
-خب پشتت رو بكن بگو تو صورتم نگاه نكن
-كامياب من دارم جدي حرف ميزنم
-من هم جدي گفتم وقتي تو هنوز هم رودر بايستي داري خب من هم بايد اين طور جوابت رو بدم
-ميگم ولي خودت خواستي...كامياب...سيامك...سيا� �ك
-سيامك چي؟
-سيامك به من علاقه پيدا كرده خيلي بيشتر از اونيي كه فكرش رو بكنيم اون روز كه خونه امون بود همه چيز رو گفت از اون روز تا حالا از كلافگي نميدونم چي كار كنم
كامياب لبخند تلخي زد و گفت:
-اين مساله كه اينقدر سردر گمي نداره
-چرا؟
-هيچ فكر كردي كه براي چي اينقدر طرفدارپيدا ميكني؟
-نه
-خب براي اينكه خانمي خوش اخلاقي باسوادي باوفاري زيبايي و هزاران حسن ديگه
-كامياب بس كن تو رو خدا تو هم با اين دلايلت
-ا خب اگه غير از اينه بگو
-من اصلا حوصله ندارم
-خب تو چي گفتي؟
-چي داشتم بگم در كمال تعجب فقط نگاش كردم
-از قبل چيزي نفهميده بودي از رفتارش برخوردش
-نه ولي تو اين دو روز كه خيلي فكر كردم به معني تمام كاراش پي بردم
-حالا ميخواي چي كار كني؟
-چه كار دارم بكنم فقط نبايد باهاش مثل سابق رفتار بكنم
-هر طور خودت صلاح ميدوني عمل كن
پي از كمي سكوت سها كفت:
-حالا كجا داريم ميريم؟
-سالن تاتر
-براي چي؟
-امروز تمرين نهاييه پس فردا اجراست
-اينقدر فكرم مشغول بود كه همه چيز رو فراموش كردم
-حالا يادت اومد؟
-بله...ناراحتي؟
-براي چي؟
-براي همين موضوع كه الان گفتم
-سها فراموش كن من از اين اتفاق خوشحالم شدم
-چرا؟
-چون سها خانم من خيلي طرفدار داره كه تعدادشون روز به روز بيشتر ميشه اين جوري بايد بيشتر هوت رو داشته باشم تا همه چيز به نفع خودم تموم بشه
اميدوارم اين صبر و تحمل بالاخره نتيجه بده
رمان روزهاي خاكستري(8-9-10)
رمان روزهاي خاكستري(8-9-10)
رمان روزهاي خاكستري(فصل6و7)
شب كنار تلفن نشسته و به ان چشم دوخته بود كه بالاخره زنگش به صدا در امد و با اومين زنگ به سرعت گوشي را برداشت-بله؟
-الو منزل اقاي گرشاسبي؟
-نه خانم اشتباه گرفتيد
-ولي من همين شماره رو گرفتم
-خانم گفتم اشتباهه
-اقا ميشه چند لحظه گوشي رو نگه داريد تا من شماره بگيرم
-بله بله چشم
بعد از چند دقيقه گوشي را سر جايش گذاشت كه بلافاصله زنگ خورد وقتي گوشي را با عصبانيت برداشت گفت:
-خانم گفتم كه اشتباه گرفتيد
-بله فكر ميكنم اشتباه گرفتم چون اون كاميابي كه ميشناختم گوشي رو برنداشت
-ا سها تويي ميبخشيد اخه قبل از تو خانمي شماره رو اشتباه گرفته بود عصبانيم كرد
-تو كه به اين زودي عصباني نميشدي؟
-وقتي قرار باشه عزيزي بهم زنگ بزنه از اين عصبلني تر هم ميشم
-بعضي وقتها نميدونم جوابت رو چي بدم
-خب چه عجب خانم چه طور شد گذرت به كنار تلفن افتاد؟ببينم يادت كه نرفته بود
-نخير يادم بود
-حالت چطوره؟
-خوب
-تنهايي؟
-اره همه رفتند مهموني
-لابد خونه خاله ات
-نه اين بار خونه دايي
-پس چرا تو نرفتي؟
-ترجيح دادم خونه بمونم اخه ميدوني كه سسياوش هم...
-بهت قول ميدم اون هم فكر تو رو كرده
-خدا نكنه؟تو چرا تنهايي؟
-مثل هميشه
-چه كار ميكردي؟
-انتظار ميكشيدم
-براي چي؟
-منتظر تلفنت بودم
-حالا كه انتظارت به سر اومد ...ببينم شام خوردي؟
-نه ميخورم دير نميشه
-چيزي دازي؟
-غذاي هميشگي
-بازم ساندويچ
-چه كار كيم غذاي مجرديه ديگه
-اينجور نميشه بايد غذا درست كردن يادت بدم
-خدا به دادم برسه
-ميترسي دست پختم رو بخوري؟
-مگه تو غذا درست كردن هم بلدي؟
-دستت درد نكنه معلومه كه بلدم
-به به چي بلدي درست كني؟
-هر چي دلت بخوا مثلا با تخم مرغ 5 جور غذا درست ميكنم
-خسته نباشي
-متشكرم
-ترجيح ميدم همون غذاي بيرون رو بخورم
-اصلا بخور به من چه نوش جونت
-خب خانمي كي ميتونم ببينمت؟
-نميدونم كامياب
-من بگم؟
-بگو نه نه نگو
-چرا؟
-فهميدم فردا قراره برم دانشكده
-براي چي؟
-قراره برم يه سري جزوه از استاد فراهاني بگيرم
-عاليه سها بهتر از اين نميشه
-حالا خيالت راحت شد؟
-اره
-امشب لابد از خوشحالي خوابت نميبره
-باور كن نه براي رسيدن فردا لحظه شماري ميكنم
-من و تو كه امروز همديگه رو ديديم به اين زودي دلت تنگ شد؟
-اگه يه دقيققه فقط يه دقيقه نبينمت دلم برات تنگ ميشه
-كامياب جان ترمز كن خيلي داري تند ميري
-معذرت ميخوام پس فردا همديگه رو ميبينيم
-حتما
-ولي ساعت چند؟
-ساعت 10 من اونجام خب ديگه كاري نداري؟
-نه خيلي خوشحالم كردي سلام برسون
-چشم خداحافظ
-بعد از قطع تلفن به اشپزخانه رفت كه صداي زنگ در او را بيرون كشاند ايفن را كه برداشت يادش افتاد كه خراب است براي يك لحظه ترس برش داشت با تمام جراتي كه سعي ميكرد داشته باشد در را شود و براي يك لحظه ترسش از بين رفت و از شادي فرياد كشيد:
-ارزو تويي؟
-سلا سها جان
-سلام عزيزم تو كجا اينجا كجا؟
ارزو او را در بغل گرفت و بوسيد و گفت:
-اومدم ببينمت
-خيلي خوش اومدي بفرماييد تو
-تنها نيستم
-فرشيد خان هم اومده؟
-نه با اريا اومدم
-پس كوشن؟
-تو ماشين
-چرا تعارفشون نميكني بفرمائيد تو
با ارزو كنار ماشين رفت اريا از ماشين پياده شد و سها بعد از سلام و احوال پرسي انها را به داخل دعوت كرد وقتي به سالن رفتند ارزو گفت:
-پس بقيه كجان؟
-مهموني دعوت داشتن من كمي كار داشتم نتونستم برم بفرمائيد بشينيد من الان برميگردم
-كي اومدي؟
-ديشب رسيدم
-فرشيد خان هم اومده؟
-نه اون چند روز ديگه مياد
-براي هميشه؟
-اره عزيزم
-خيلي خوشحالم كردي اريا خان شمل هم واقعا خوش اومدين
-ممنون
-بفرمائيد گرم ميشه
ارزو در حال برداشتن شربتش بود كه گفت:
-فكر نميكردم خونه باشي گفتيم حالا ميايم انشاا... كه هستي
-راستش بقيه خونه دايي سهرابند همگي جمعند
-تو چرا نرفتي لادن ناراحت ميشه
با صداي زنگ تلفن عذر خواست و به طرف تلفن به راه افتاد وقتي رفت اريا گفت:
-خالي بندي رو كي ياد گرفتي؟
-خب نميتونم بهش همه چيز رو بگم كه بگم ميدونستيم و اومديم
-بيچاره سياوش
-چرا؟
-اون هم الان خونه تنهاست
-تقصير خودشه نميكوشنشون كه حالا چند ساعتي همديگر رو تحمل كنن
با امدن سها صحبت انها قطع شد سها نشست و گفت:
-مامان بود سلام رسوند
-سلامت باشن
-اريا خان شما چرا ميل نميكنين بفرماييد ديگه
-چشم
-امتحانات تموم شد؟
-اره خيلي وقته نمراتم رو هم گرفتم
-همه عالي درسته؟
-اگه بگم عالي كه از خودم تعريف كردم ولي خدا رو شكر كه قبول شدم
-براي تابتون چه برنامه اي داري؟
-برنامه هميشگي زبان البته اين ديگه تابسوت و زمستون نداره
-افرين خوشم مياد نميذاري وقتت بيخود از بين بره
بعد از مدتي كه خواستند انجا را ترك كنند سها گفت:
-كجا؟
-خونه ديگه
-من نميذارم برين
-براي چي؟
-شام رو با هم ميخوريم
-نه سها جون مزاحمت نميشيم
-اصلا حرفش رو نزن
-ولي اخه نميشه
-چرا؟
-خونه نميدونن
-راه حلش يه تلفنه زنگ بزنيد بگيد اينجا هستيد
-نميشه حالا باشه براي يه وقت ديگه؟
-نه نميشه من تازه تو رو پيدا كردم كلي حرف داريم بيا برو تلفن كن خيالت راحت بشه
-باشه
وقتي رفت اريا گفت:
-سها خانم اجازه ميداديد ميرفتيم مزاحمتون نميشيم
-مثل اينكه امروز روز تعارف بود هر كي به من رسيد تعارف كرد
-من حقيقت رو ميگم
-اريا خان يه لقمه نون و پنير پيدا ميشه تو رو خدا تعارف رو بذاريد كنار
ارزو كه برگشت سها گفت:
-تماس گرفتي؟
-اره مامان خيلي بهت سلام رسوند
-سلامت باشن بيا بشين
-ولي به خدا راضي به زحمت نبوديم
جاي سها اريا گفت:
-ارزو جان سها خانم از تعارف كردن خوشش نمياد
-تو از كجا ميدوني؟
-الان خودشون گفتن
-چشم ديگه تعارف نميكنم
سها در حالي كه بلند ميشد به طرف اشپزخانه ميرفت گفت:
-چشمت بي بلا من هم خودم ياد گرفتم با كسي تعارف نكنم
مشغول اماده سازي وسايل شام بود كه ارزو كنارش امد و گفت:
-كمك نميخواي؟
-نه ارزو جون بيا بشين
-سها نميدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود
-منم همين طور خيلي دلم ميخواست باهات تماس داشته باشم ولي هيچ شماره اي ازت نداشتم
-خب چرا از مامان نگرفتي؟
-حقيقتش روم تشد
-اين ديگه خجالت نداره
ارزو به دقت و موشكافانه به سها نگريست و بي اراده گفت:
-خيلي خوش سليقه است
سها متعجب برگشت و پرسيد:
-كي؟
-اريا
-چي؟
-هيچي ببخشيد معذرت ميخوام با خودم بودم
-ارزو خوبي؟
-اره مطمئني كمك نميخواي؟
-نه عزيزم گفتم كه برو اريا خان تنهاست
-باشه پس زود بيا
ارزو كنار اريا نشست او پرسيد:
-چي كار ميكردين؟
-هيچي بابا
-چيزي هم بهش گقتي؟
-نه
-يعني امشب هم هيچ اتفاقي نميافته؟
-چرا اگه خودت بخواي
-من!
-بعد از شام يه جوري بشينيد ودوتايي با هم صحبت كنيد
-اخه چطوري؟
-اونش با من
در حين صرف شام هر سه ساكت بودند و فقط گهگاهي سها چيزي تعارف ميكرد بعد از شام ارزو گفت:
-سها اصلا اجازه نداري بلند شي
-چرا؟
-به هيچي نميشه دست بزني
-اخه براي چي؟
-جمع كردن ميز و شستن ظرفها با من
-نه اصلا ...مگه ميشه؟
-چرا نميشه؟
-اخه تو مهموني و درست نيست
-ببين خودت گفتي كه اگه ميخواي راحت باشيم تعارف رو بذاريم كنار
-ولي ارزو جون ميخوايم چند ساعت كنار هم باشيم ظرفها باشه براي بعد
-به خدا نميشكونم
-اين حرفها چيه فداي سرت
-پس بلند شو با اريا بريد تو سالن من هم الان ميام پيشتون
-پس زود بيا
-حتما
-اريا خان بفرمائيد
با هن به سالن رفتند سها اريا را دعوت به نشستن كرد و خود مشغول گذاشتن ميوه شد بعد نشست و گفت:
-بفرمائيد
-ممنون
-ميبخشيد تو رو خدا ارزو...
-اين حرفها چيه سها خانم
-در هر حال ببخشيد
-خواهش ميكنم
بعد از چند لحظه سكوت سها گفت:
-ميبخشيد ما هم صحبتي براي شما نداريم ممكنه حوصله اتون سر بره
-نه ابدا
-دست داريد بريم تو باغ؟تا اونجائي كه من ميدونم از گل و گياه خوشتون مياد گلهاي باغ ما به قشنگي گلهاي گلخونه شما نيست ولي ديدنشون خالي از لطف نيست
اريا كه منتظر چنين فرصتي بود گفت:
-بله حتما با كمال ميل
و با هم بلند شدند و به راه افتادند اريا كمي عقبتر از سها حركت ميكرد سها به در اشپز خانه كه رسيد گفت:
-ارزو جون ما داريم ميريم تو باغ تو هم اينا رو ول كن بيا
-نه سها جون كار را كه كرد انكه تمام كرد شما بريد من هم كارم تموم شد ميام
-فقط زود بيا
-باشه
با اريا وارد باغ شدند سها همه چراغها را روشن كرد و گفت:
-بفرمائيد اين باغ منتظر شماست
مدتي در سكوت قدم زدند اما اريا سكوت را شكست و گفت:
-خيلي زيباست
-چي؟
-باغ رو ميگم
سها به طعنه و طبق اكثر افراد كه هر صحبتي را اين گونه اغاز ميكنند گفت:
-هوا هم خيلي خوبه
بعد در دل خنديد اما اريا كه متوجه منظورش نشده بود گفت:
-بله خيلي خوبه شبهاي تابستون واقعا قشنگه
او كه ديگر نميتوانست جلوي خود را بگيرد خنده خفيفي كرد كه از ديد اريا پنهان نماند و پرسيد:
-حرف خنده داري زدم؟
-نه اصلا ميبخشيد
به الاچيق كه رسيدند سها گفت بفرمائيد تو بشينيم
-به اين زودي خسته شديد؟
-نه ولي اينجوري راحتتر ميشه صحبت كرد
وقتي نشستند سها گفت:
-خب بفرمائيد به راحتي داخل نيست ولي خيلي لذت بخشه
-حق با شماست
-براي من بهترين جا براي درس خوندنه
=واقعا خيلي عاليه
-اي واي يادم رفت بگم چرا ماشين رو نياوردين تو؟
-احتياج نبود همون بيرون جاش خوبه
-ولي اخه درست نيست
-چرا؟
-اخه ميدونيد چند شبه تو اين كوچه دزدي ميشه
-شما چه راحت حرف ميزنيد
-ميبخشيد ولي مجبور بودم بگم
-نه نگران نباشيد چيزي نميشه
-بله ديگه كيس كه همش رو هواپيما و رو اسمون باشه معلومه ماشين و زمين به چشمش نمياد
-نه بابا از اين خبرا نيست
-الان ديگه شما حسابي تو كارتون جا افتاديد؟
-تقريبا دو سال ديگه بايد بخونيم ولي در مقابلش كار هم ميكنبم در حال حاضر كمك خلبانيم
-از كارتون راضي هستيد؟
-خيلي
-شغل خوبيه بهتون مياد
-جدي؟!
-باور كنيد خيلي دلم ميخواد يكبار سوار هواپيمائي بشم كه شما خلبانش باشيد
-باعث افتخار منه
-به قول معروف ميخوام ببينم دست فرمونتون چطوره؟
اريا خنديد و گفت:
-اگه از خودم بپرسيد ميگم خوبه
-از خود تعريف كردن كار خوبي نيست
او در حالي كه خنده روي لبانش مانده بود گفت:
-بله حق با شماست
-از دست من ناراحت شديد
-من هيچوقت از دست شما ناراحت نميشم
-تقصير خودم بود كه از خودتون پرسيدم
-تنها كسي كه ميتونه بگه من چطور ادميم ...
-ارزوئه نه؟
اريا به ناچار حرفش را تصديق كرد و گفت:
-بله ارزوست
مجددا بعد از كمي سكوت اريا پرسيد:
-شما چي كار ميكنيد؟
-براي چي؟
-درستون رو ميگم
-امسال ميرم سال سوم
-راضي هستيد؟
-هر لحظه اش كه ميگذره ناراحتيم بيشتر ميشه دلم نميخواد تموم شه
-سالهاي شيرينيه ميقهمم چي ميگيد
-بهتره بريم ارزو تنهاست
-بسيار خب
اين بار كه در باغ قدم برميداشتند حرفهاي بيشتري بينشان زده شد سها در حال صحبت بود كه شلوارش به تيغ يكي از بوته هاي گل رز گرفت و گفت:
-ولي ببخشيد اريا خان چند لحظه اجازه بديد
وقتي تيغ را جدا ميكرد گفت:
-اين بوته خيلي با من لجه هر وقت از كنارش رد ميشم همين مشكل رو باهاش دارم
-نياز به كمك هست؟
-نه ممنون
بلند شد و گفت:بريم
-زخمي كه نشديد؟
-نه به اون شدت نبود ولي قوزك پام كمي ميسوزه
-پس حتما زخمي شديد
-ايرادي نداره ديگه از زخم شمشير كه بدتر نيست بريم
-نه صبر كنيد
-چرا؟
-ابن بوي ياس قدم هام رو سست ميكنه
-پس شما هم ياس رو به گل هاي ديگه ترجيح ميدين
-واقعا مست كننده است
سها به طرف گلها ياس رفت چند عدد از انها را از ساقه جدا كرد و به طرف اريا برگشت و گفت:
-دستتون رو باز كنيد
وقتي اريا دستهايش را باز كرد سها گلها را داخل دستهايش ريخت و گفت:
-بفرمائيد اينها رو براي شما چيدم
-خيلي ممنون دستتون درد نكنه
-خواهش ميكنم حالا بريم
چند قدمي برداشت كه اريا گفت:
-سها
سها متعجب برگشت و گفت:
-بله
-ازت ممنونم
-دادن چند شاخه گل كه اينهمه تشكر نميخواد
-منظورم رو متوجه نشدي؟
-فكر ميكنم كه حق با شما باشه
-سها من ...من ميخواستم بگم ميخواستم بگم كه ...
-چي ميخواستين بگين؟
اريا كاملا در مقابل او قرار گرقت و چشمانش را كه سياهتر از ان شب پر ستاره زيبا بود در چشمان سها دوخت و گفت:
-ميخواستم بگم...هيچي نميخواستم بگم
-شما حالتون خوبه
-نه
-مثل اينكه بوي اون گلهايي كه تو دستتونه حسابي گيجتون كرده
-به خاطر اين گليه كه روبه روم ايستاده
ديگر نتوانست انجا بايستد نگاه از اريا گرفت و گفت:
-من ديگه ميرم تو شما هم تشريف بياريد
اين را گفت و رفت اريا كه تاره به خود امده بود گفت:راست ميگه حسابي گيج شدم دختر تو اخر من رو ديوونه ميكني. گلها را جلوي بيني اش گرفت و با كشيدن نفس عميقي ان را بوئيد و بوسيد و در جيب پيراهنش ريخت و گفت:
از ياس هميشه خاطره خوبي داشتم اخ كه اين گل بهترين گل دنياست
ان شب تا صبح به صحبتهاي اريا فكر ميكرد اما در اخر به اين نتيجه رسسيد وقتي اين حرفها از جانب هر كس به غير از كامياب گفته شود پوچ و بي معني است
از دانشكده كه بيرون امد ماشين كامياب را ان طرف خيابان ديد به سرعت از خيابان رد شد به طوري كه حواسش به اطراف نبود و نزديك بود ماشيني كه با سرعت از كنارش رد ميشد او را نقش بر زمين كند اما سها سريع مقابلش ايستاد و با رنگ پريده گفت:
-سلام
كامياب عينكش را برداشت تا از رنگپريدگي او مطمئن شود بعد گفت:
-سلام چي كار ميكني دختر؟
-ميخواستم زودتر بهت برسم
-مگه من فرار ميكردم
-اره ترسيدم فرار كني
-نترس من كفتر جلدم هر جا برم باز برميگردم حالا سوار شو بريم
مقداري از راه را رفته بودند كه كامياب پرسيد:
-حالت بهتر شد؟
-ارخ بهترم
-حالا كجا بريم؟
-هر جا كه تو بگي
-هر جا كه من بگم مياي؟
-هر جا كه بگي ميام
-سها حرف زدي ها
-خب اره مگه كجا ميخواي بري؟
-يه جاي خوب
-كجا؟
-محضر
-محضر؟
-اره ديگه خودت گفتي هر جا كه بگم مياي
-كامياب تو رو خدا اينقدر لوس نشو
-ديدي دروغ ميگي
-من به تو دروغ نميگم به موقعش اونجا هم باهات ميام
-خدا كنه حالا خارج از شوخي كجا بريم؟
-غير از محضر هر جاي دبگه كه بگي ميام
-خيلي خوب الان بريم يه گشت كوچيك بزنيم بعد هم ميبرمت خونه اتون
شب سودابه در اشپزخانه مشغول تهيه شام بود كه سها و پرويز در كنار هم نشسته و هر كدام كدام مشغول لنجلم كاري بودند پرويز گفت:
-سها اقاي صالحي چطوره؟
-بله!
-پرسيدم حال كامياب چطوره؟
-خوبه بابا جون چطور مگه؟
-ميخواستم يه كاري برام بكني
-چه كاري بابا؟
-باهاش تماس بگير و براي فردا شب دعوتش كن
-خبريه؟
-همين طوري ميخوام دور هم جمع باشيم تا خيال مادرت راحت بشه
-منظورتون چيه؟
پرويز صورتش را به سها نزديك كرد و گفت:
-مامانت ميترسه
-از چي؟
-از كامياب
-برا چي؟
-خودت كه اخلاق مادرها رو ميدوني
-بله متوجه هستم
-به خاطر همين ميخوام با مادرت اشناش كنم
-حق با شماست ولي بهتر نيست خودتون تماس بگيريد و دعوتش كنيد؟
-من كه شماره ندارم
-شماره اش تو دفتر تلفنه من فكر ميكنم اينجوري بهتر باشه
پرويز بعد از كمي فكر گفت:
-باشه شماره رو بده
بعد از انكه چند بار صداي زنگ در گوشي پيچيد صداي جذاب و ارام كامياب در گوشي پيچيد
-بفرمائيد
-منزل اقاي صالحي؟
-بله
-سلام شب بخير ميتونم با كامياب خان صحبت كنم؟
-خودم هستم بفرمائيد
-هنوز نشناختي؟
-نه متاسفانه
-من راستين هستم پدر سها
-سلام اقاي راستين حالتون جطوره؟
-خوبم پسرم تو چطوري؟
-به لطف شما ميبخشيد نشناختمتون
-خواهش ميكنم
-باور كنيد تماستون خيلي غير منتظره بود
-حق با توئه ميبخشيد بد موقع مزاحمت شدم
-اين حرفها چيه؟ شما مراحميد
-غرض از مزاحمت ميخواستم افتخار بدي فردا شب در خدمت باشيم
-خواهش ميكم بيشتر از اين شرمنده نكنيد مزاحمتون ميشم
-خوشحال ميشيم بياي منتظرت هستيم
-چشم خدمت ميرسم
-مزاحمت نميشم شب بخير
-شب شما هم بخير
بعد از قطع مكالمه پرويز به اشپزخانه رفت و گفت:
-سودابه فردا مهمون داريم
-كيه؟
-اقاي صالحي دعوتش كردم
-قدمش روي چشم
-برنامه اي كه نداشتي
-نه
-يعني مياد بابا؟
-اره دخترم
-خيلي دلم ميخواد ببينمش
-مطمئن باش وقتي ببينيش خيلي ازش خوشت مياد
سها ان شب از شادي خوابش نبرد روز بعد زماني كه كارهايش تمام شد به اتقش رفت و يكي از بهترين لباسهايش مه بلوز و شلواري سبز رنگ بود و هميشه او را زيباتر ميساخت به تن كرد و مقابل اينه ايستاد و مو هايش را همانطور روي شانه رها كرد .كامياب ان شب انچه در توان داشت به نمايش گذاشته بود زيباتر و جذابتر از دفعات قبل شده بود كت شلوار طوسي رنگي به تن داشت و موهيش را خيلي رسمي اراسته بود سها كنار پرويز نشست بعد از مدتي با صداي سودابه بلند شد و به اشپزخانه رفت
-بله مامان كاري داشتين؟
-بيا اين سيني شربت رو ببر
-چرا شما نمياين؟
-من هم الان ميام تو برو
مقابلكامياب قرار گرفت و مشغول احوال پرسي شد كامياب واقعا حيرت زده شده بود و تا چند لحظه اين بهت در رفتارش ديده ميشد اين اولين باري بود كه او سها را با اين لباس منزل ميديد البته كامياب هم در نظر سها خيلي تغيير كرده بود.بعد از تعارف وقتي نشست پرويز گفت:
-سها جون بابا ساناز كجاست صداش كن بياد
-فكر ميكنم تو اتاقشه الان مياد
-من ميرم صداش كنم تو از اقاي صالحي پذيرايي كن
-چشم
-بفرمائيد اقاي صالحي خيلي خوش اومديد
-تشكر ميبخشيد مزاحمتون شدم
-اختيار داريد اين حرفها چيه؟
-ببينم سها
-بله
-پيشنهاد مهموني امشب با تو بود؟
-نه چطور مگه؟
-اخه...
-پدر خودش ديشب پيشنهاد داد
-چرا؟
-از خودش بپرس
-پدر جالبي داري خيلي ازش خوشم مياد
در همين لحظه پرويز با در دست داشتن دست كوچك ساناز به جمع پيوستو گفت:
-خب كامياب خان اين هم فرشته كوچك من ساناز جون به كامياب خان سلام كن
ساناز مقابل كامياب ايستاد و دستش را پيش برد وگفت:
-سلام كامياب خان از تشنايي با شما خيلي خوشحال شدم خوش اومديد
او كه از طرز صحبت كردن اين دختر كوچك متحير شده بود دستش را فشرد و گفت:
-من هم از اشنايي با شما خوشبختم خانم
-خيلي خوش اومديد
-تشكر
ساناز برگشت و پيش پدر نشست پرويز گفت:
-ساناز خانم امسال ميره كلاس چهارم معدلش هم بيسته
-كاملا مشخصه كه خانمي زرنگ و باهوش هستند
-من به دخترهام خيلي افتخار ميكنم
كامياب بعد از نيم نگاهي كوتاه به سها گفت:
-هر كس ديگه اي هم جاي شما بود همين كارو ميكرد
سودابه امد و كنارشان نشست و گفت:
-كامياب خان بفرمائيد چرا چيزي ميل نميكنيد؟
-تشكر خانم راستين صرف شد
-تو رو خدا تعارف نكنين اينجا هم منزل خودتونه ما دوست داريم شما اينجا هم احساس راحتي كنين
-حتما همين طوره
-چرا زحمت كشيديد خودتون گليد
-خواهش ميكنم اصلا قابل شما رو نداره
-لطف كرديد .باور كن از اولين باري كه ديدمت تعريفت رو پيش همه كردم
-پرويز راست ميگه من تا قبل از اينكه شما رو ببينم نظرم با اون يكي نبود ولي وقتي امشب زيارتتون كردم ديد حق با بقيه است
-همگي به من لطف داريد براي من هم باعث افتخاره كه با خانواده خوب و مهربوني مثل شما اشنا شدم
سها از اين تعريف در دلش احساس شادي خاصي داشت و از اينكه ميديد كامياب چطور مورد تحسين خانواده اش قرار گرفته احساس رضايت ميكرد.بعد از صرف شام پرزيز گفت:
-كامياب جان دوست داري بريم تو باغ و گپ بزنيم؟
به جاي كامياب سودابه گفت:
-پرويز تو رو خدا يه امشب رو بگذر شايد كامياب خان دوست نداشته باشن
-پيشتهاد بود خانم حالا خودت بگو دوست داري يا نه كامياب جان
-چرا كه نه با كمال ميل
-ديدي خانم
-از دست تو خيلي خب شما بريد ما هم ميايم
-عاليه خب كامياب بلند شو بريم
وقتي انها از خانه خارج شدند سها و سودابه مشغول جمع اوري ميز بودند كه سودابه گفت:
-از دست اين مرد شايد دوست نداشته باشه
-چرا مامان چيزي نيست كه كسي بدش نمياد
-چون خودش دوست داره فكر ميكنه بقيه هم علاقه دارن
-حالا بذبريد بعد از قدم زدن ازش بپرسيد
سها بعد از مدتي گفت:
-مامان
-بله
-ميشه يه چيزي ازتون بپرسم؟
-بپرس
-نظرتون در مورد كامياب چيه؟
-پسر خيلي شايسته ايه حالا ميفهمم كه اطمينان پدرت همچين هم بي دليل نبود
-چطور؟
-پدرت خيلي دوست داره كامياب با خانواده صميميتر شه اون همش احساس ميكنه كامياب پسرشه خيلي دوستش داره
-خودش گفت؟
-اره تا حالا نديدم پدرت پسري رو تا اين اندازه دوست داشته باشه
-شما چطور دوستش دارين؟
-اره بازم پدرت راست ميگه با همون نگاه اول عجيب به دلم نشست.فكر ميكنم تو و ساناز هم دوست داشته باشين برادري داشته باشين
سها چند بار كلمه برادر را تمرار كرد و بعد اهسته گفت:
-بله حق با شماست
-ببينم كارت تموم شد؟
-بله
-خيلي خب اون كيك رو از يخچال بردار و ببر من هم قهوه ميارم
-چشم
-
هنوز از در ساختمان بيرون نرفته بود كه صداي زتگ تلفن مانع از اين كار شد به طرف گوشي رفت
-بله
-سلام سها خانم
-سلام اقاي حيدري حالتون چطوره؟
-ممنون بابا هستن
-بله ولي تو باغن
-ميششه صداشون كنيد
-چشم اما طول ميكشه ايرادي نداره؟
-نه منتظر ميمونم
سها به سرعت نزد پرويز و كامياب كه در الاچيق نشسته بودند رفت و نفس نفس زنان گفت:
-پدر اقاي حيدري پاي تلفن كارتون داره
-باشه تو همين جا پيش كامياب باش من برميگردم
بعد از رفتنش سها كيك را روي ميز گذاشت و گفت:
-خسته شدم
-باز دويدي؟
-اره
-خيلي خب بيا بشين نفست بياد سر جاش
-چه كار ميكردين؟
-صحبت ميكرديم
-ساناز كجاست؟
-نميدونم تا الان اينجا بود مثل اينكه رفت تو باغ
-اميدوارم امشب بهت خوش گذشته باشه
-يكي از بهترين شباهاي زندگيم بود
-ساناز با شاخه گلي به داخل دويد و رو به كامياب گفت:
-كامياب جون بيا اين رو براي تو كندم
-ممنون عزيزم دستت درد نكنه بيا اينجا ببينم
او ساناز را روي پاهايش نشاند صورتش را بوسيد و گل را گرفت و روي ميز گذاشت و گفت:
-چرا زحمت كشيدي؟ خودت گلي
-دوست داشتم به تو يه گل هديه بدم
-ممنونم
-ساناز جون بيا اينجا كامياب رو اذيت نكن
-نه ميخوام اينجا بشينم
-چه كارش داري بذار راحت باشه
-خيلي با هم گرم گرفتيد
-ما با هم دوستيم خيلي هم همديگرو دوست داريم مگه نه؟
-اره
-پس با اين حساب برام رقيب پيدا شده بايد هواي كار خودم رو داشته باشم
كامياب رو به سها با همان لبخند گفتك
-اگه صد نفر ديگه هم شيدا بشن تو جاي خودت رو داري با وجود تو ديگري مفهومي نداره
-كامياب ميترسم
-از هيچ چيز نترس توكلت به خدا باشه همه چيز درست ميشه
-خدا كنه
با ورود پدر و مادرش صحبت انها نيمه كاره ماند پرزويز وقتي نشست گفت:
-حيدري بود شريكم سلام رسوند
-سلامت باشن
-سها جون مادر اين كيك رو تقسيم كن
سها تا چاقو را به كيك نزديك كرد ساناز با شادي كودكانه فرياد زد:
-تولدت مبارك
-تولد!
-اخه تولد سها نزديكه اين بچه روز شماري ميكنه
-فقط سه روز ديگه مونده
-ساناز جان مادر بيا اينجا كارت دارم كامياب خان رو اذيت نكن
-نه خانم راستين اذيت نميشم بذارين راحت باشه
-مامان
-جانم
-ميذاري فردا با كامياب جون برم پارك؟
-نه عزيزم شايد برنامه داشته باشن
-نه من بنامه اي ندارم اگر اجازه بدين ميبرمش
-من با سها ميام
-با هر كس كه دوست داشتي ميريم
-بابا ميذلرين؟
-به شرط اينكه قول بدي اذيت نكني
-چشم
بعد از ساعتي كه انجا نشسته بودند پرويز و كامياب بلند شدند تا در باغ قدم بزنند پرويز گفت:
-ميخواستم مطلبي رو بهت بگم
-خواهش ميكنم بفرمائيد
-همينطور كه چند بار بهت گفتم خيلي بهت علاقه دارم
-شما لطف داريد
-حقيقتش رو ميگم من از اون ادمهايي نيستم كه از هر كسي خوشم بياد اما تو رو كه ديدم احساس كردم با بقيه فرق داري خودت كه ميدوني ساناز و سها برادري ندارن اما هميشه دلشون ميخواست برادري داشته باشن ساناز به تو علاقه پيدا كرده سها هم كه جاي خودش رو داره اگه قبول كني دوست دارم براي اين دو تا برادري كه هيچوقت نداشتن باشي من تو رو مثل بچه ها دوست دارم تو هم ميتوني من رو مثل پدر خودت بدوني دلم ميخواد سها هر جا كه هست مراقبش باشي اينجوري خيالم راحتتره.حالا اگه قبول كنب واقعا من رو شرمنده كردي
-خواهش ميكنم اين طور نفرمائيد اقاي راستين من هم نه خواهر دارم نه برادر اگه من و لايق بدونيد باعث افتخارمه كه خانواده اي مثل شما داشته باشم
-مطمئن باش كه هستي بچه ها از امشب يك برادر دارند
-من هم يه دوست مهربون كه اندازه پدرم دوستش دارم
-زنده باشي پسرم من به تو افتخار ميكنم
-ممنون پدر
اخر شب هنگام رفتن كامياب گفت:
-ساناز جان فردا عصر اماده باش ميام دنبالت بريم بيرون
-باشه به شرط اينكه زود بياي
-باشه خداحافظ.خب خانم و اقاي راستين خيلي بهتون زحمت دادم بايد ببخشيد شبتون بخير
-شب بخير پسرم
-ديگه نميخواد تشريف بياريد
-اخه نميشه پسرم
-نه خانم راستين خواهش ميكنم بفرمائيد
-پس سها جان كامياب خان رو بدرقه كن
-چشم مامان
كامياب پيش از انكه سوار ماشين شود گفت:
-خب سها خانم خيلي بهتون زحمت دادم
-بسه ديگه از خونه اومديم بيرون رسمي صحبت كردن رو بذار كنار
كامياب سرش را پايين انداخت و با خنده گفت:
-چشم ميبخشيد
سها هم با او خندبد ولي هيج نگفت
-فردا اماده باش زود ميام
-برنامه اي كه نداشتي؟
-نه بيكار بودم
-باشه منتظريم
-ديگه ماري نداري؟
-نه شب بخير
-شب بخير
از خوشحالي حرفهايي كه ان شب از پرويز شنبده بود پايش را روي پدال گذاشت و با سرعت به سمت خانه حركت كرد.
جمعه از صبح تا عصر هنگام رفتن برنامه ريزي ميكرد كه كجا برود چه كار بكند تا اينكه وقت رفتن شد حمام كرد و بلوز و شلوار مشكي رنگي به تن كرد موهايش را مرتب ساخت و اماده رفتن شد به خانه پرويز كه رسيد پياده شد و زنگ را فشرد پس از چند دقيقه همگي كنار در ظاهر شدند.يعد از سلام و احوال پرسي با يكديگر رو به شاناز گفت:
-ديدي بالاخره اومدم
-ميدونستم مياي
-حالا بريم
-بريم
پرويز و سودابه سفارشات لازم را به سودابه كردند و بعد هم رو به كامياب گفتند:
-تو رو خدا اگه اذييتتون كرد زود برگردونيدش
-من مطمئن هستم چنين اتفاقي نميافته
-سها جان مواظبش باش
-چشم مامان
-خب ديگه بريد دير ميشه
-به راه كه افتادند كامياب به ساناز كه عقب نشسته بود گفت:
-خب حالا كجا بريم؟
-بيم پاركچشم
بعد به ان سمت حركت كرد سها همچنان ساكت بود و از پنجره بيرون را نگاه ميكرد به قدري در خود بود كه كامياب نگرانش شد و پرسيد:
-تو كجايي دختر معلومه به چي فكر ميكني؟
-كي؟من؟به هيچي
-چرا يه چيزيت شده با ديشب خيلي فرق كردي
-باور كن هيچ اتفاقي نيافتاده همون اتفاقات هميشگي
-ديگه چي شده؟
-امروز باز خاله تلفن زد
-بازم قرار خواستگاري؟
-فكر ميكنم چون از مامان چيزي نپرسيدم اون هم چيزي نگفت
-خب تو كه نميدوني چه اتفاقي افتاده و خاله ات براي چي زنگ زده چرا فكر خودن رو مشغول ميكني؟
-كامياب فكر ميكنم وقتشه
-وقت چي؟
-كه به بابا بگم
-چي رو؟
-موضوع خودمون رو ديگه مگه يادت رفته؟
-فعلا موقعيت مناسب نيست جلوي بچه چيزي نگو
-اون چه ميفهمه من چي ميگم
-چرا ميفهمه خيلي خوب هم ميفهمه بذار بعدا با هم صحبت كنيم
-باشه
-دلم ميخواد اين چند ساعتي كه با هم هستيم همه جيز رو فراموش كني
-اگه بتونم
به پارك كه رسيدند روي نيمكتي نشستند كه ساناز گفت:
-سها من ميخوام برم ازي كنم
-باشه ولي همين جا جلوي چشم من باش
-چشم
وقتي ساناز رفت كامياب گفت:
-با وجود اين دختر بانمك فكر نميكنم هيچ وقت حوصله ات سر بره
-اره
-خيلي دوستش داري؟
-مگه ميشه نداشته باشم ولي درس و دانشاهكمتر بهم فرصت ميده بهش برسم
-فقط درس و دانشگاه؟
-اره...كامياب
-بله
-بابا ديشب بهت چي گفت؟
-يه چيز بهت ميگم شايد باورت نشه
-چي؟
-پدرت در نبودش تو و ساناز رو به من سپرد ميگفت چون شما برادري نداريئ من از اين لحظه برادرتون هستم حالا خانم گل شما ما رو به برادري قبول داريد؟
-جذي ميگي كامياب؟
-من تا حالا به تو دروغ گفتم؟
-نه
-پس جوابم رو بده
-سوالهاي تكراري ميپرسي
-چطور؟
-مگه ميشه من تو رو قبول نداشته باشم من كه پشت سرت قسم ميخورم
ساناز از دور به طرفشان دويد و گفت:
-بازي بسه خسته شدم بلند شيد راه بريم
-تو كه بازي نكردي
-چقدر شما دو تا حرف ميزنيد بلند شيد بريم
-كجا بريم؟
-راه بريم
با وجود شيطنت هاي ساناز كه هر دوي انها را به وجد اورده بود ديگه وقتي براي صحبت كردن نبود انچنان با شادي اين طرف ان طرف ميدويد كه كاميا هم مجبور بود براي مراقبتش عمل او را تكرار كندبه جاي خلوتي از پارك كه پر از درخت بود رسيدند سها از خستگي همان جا روي چمن ها نشست و گفت:
-تو رو خدا بشينيد خسته شدم
-اي تنبل به اين زودي خسته شدي؟
-بابا من كه نميتونم مثل شما بدوم زشته ديگه نميتون مراه برم
-خيلي خب تو همين جا بشين ما بيم يه چيزي بگيريم بيايم
سها همان طور كه دور شدن انها را نگاه ميكرد با خود گفت:دلم نميخواد ابن لحظات شاد از بين بره كار بابا بي دليل نبوده اما دليلش چي بوده اين رو نميدونم ولي خدا رو شكر ميكنم سياوش رو جايگزين كامياب نكرد
در همين افكار بود كه دختر بچه اي خردسال به دنبال توپ خود كه جلوي پاي سها بود امد سها تا او را ديد توپش را برداشت و با لبخندي گفت:
-بيا اينجا بغلم
كودك هم به اغوشش رفت و او با همان لبخند گفت:
-اسمت چيه دختر خوشگل
-كيميا
-چقدر نازي تنها اومدي پارك؟
-نه مامان و بابا اونجا هستن تو با كي اومدي؟
-من ...من با...من با خواهرم اومدم دوست داري ببينيش؟
-اره
-صبر كن الان مياد
بعد از مدتي كه كيميا كنار سها نشسته بود ساناز و كامياب از دور با ك بغل خوراكي از راه رسيدند كامياب با تعجب پرسيد:
-اين كيه سها؟
-دوستم اسمش كيمياست
-باري كلا با پيرزنها همنشين شدي
-اين كيميا خانم منتظر ساناز بود كه برن با هم بازي كننساناز جون بيا اينجا با كيميا بازي كنيد دور هم نشيد
-باشه كيميا بيا بريم
كامياب كنار سها روي زمين نس=شست و خوراكي ها را روي زمين ريخت سها با ديدن خوراكي ها گفت:
-چه خبره؟مگه ميخواي لشكر غذا بدي
-چيزي نيست كه بيا اينا رو بده به بچه ها
-باشه...ساناز بيا اينجا
-بله
-بيا اينها رو ببريد بخوريد فقط لباساتون رو كثيف نكنيد
-چشم
وقتي دوباره رفت كامياب با خنده گفت:
-چه سفارش مادرانه اي
-ايرادي داشت؟
-نه ولي خيلي جالب بود
و در حالي كه شكلات باز شده را جلوي سها ميگرفت با لحني جذاب گفت:
-بهت ميومد
سها به جاي جواب فقط لبخندي زد و سرش را پايين انداخت و كامياب همانطور كه نگاهش ميكرد با خوردن توپ بچه ها به پايش به خود امد و بعد از انكه توپ را برايشان پرتاب كرد گفت:
-نميخواي اين رو بگيري اب شد
-ممنون
-بيا تا افتاب نرفته چند تا عك بگيريم
-از كي؟
-از خودمون ديگه بچه ها رو صدا كن بيان
-بچه ها بياين ميخوايم عكس بگيريم
بعد از گرفتن چند عكس دسته جمعي كامياب به سها كه روين نيمكتي نشسته بود و با كيميل بازي ميكرد نگاهي انداخت و صدايش كرد و وقتي سها با همان حالت بازگشت كامياب عكسي تكي از چهره اش انداخت و گفت:
-هيچي كارم تموم شد
-بلد نبودي قشنگ بگي ميخواي عكس بگيري؟
-نه اينطوري قشنگتر شد
با تاريك شدن هوا با پدر و مادر كيميا خداحافظي كردند و كودك را به دستشان سپردند و از پارك خارج شدند .اخر شب وقتي به خانه رسيددند كامياب ماشين را خاموش كرد و گفت:
-اين هم از امروز اميدوارم بهت خوش گذشته باشه
-عالي بود خسته ات كرديم
-حرف خنده داري زدي
-چطور؟
-من از با شما بودن خسته ميشم اونكه امروز خسته شد اين طفلك بود ببين چطوري خوابيده
-اره امروز بهش خيلي خوش گذشت
-فكر ميكني پدر و مادرت الان خواب باشند؟
-نميدونم ولي كليد دارند تو برو نگران نباش
-برم كجا؟
-خب خونه ديگه
-من تا شما دو نفر رو صحيح و سالم به دست پدرتون تحويل ندم ميرم
سها همانطور كه به جهره كامياب خيره مانده بود گفت=كامياب
-بله
-امروز...نه امشب...اره امشب...هيچي
-امروز امشب چي حرف بزن
-ميخواستم بگم خيلي خوب بود بهمون خوش گذشت شب بخير
و تا خواست پياده شود كامياب با دكمه اتوماتيك تمام درها را قفل كرد سها با تعجب به او گفت:
-چي كار ميكني؟چرا درها رو قفل كردي؟
-من اگه نخوام بشناسمت كه ديگه عاشق نيستم تو ميخواستي يه چيزي بگي و تا نگي نميذارم بري
-باور كن چيزي نميخواستم بگم
-دروغ نگو
-وقتي ميگم من وتو هيچ وقت نميتونيم چيزي رو از هم پنهون كنيم راست گفتم باشه درها رو باز كن ميگم
-اول بايد يگي بعد
-ميترسي بازم دروغ بشنوي
-نه بگو
-ميخواستم بگم...بگم....امروز
چشمانشش را بست و خيلي سريع گفت:
-يكي از پر خاطره ترين روزهايي بود كه داشتم بدون غم و غصه بود
نفس راحتي كشيد و چشمانش را گشود و به چشمان كامياب كه ميخنديد نگرستن كامياب با همان لبخند مردانه هميشگي گفت:
-با اينكه باز هم حقيقت نبود ولي جمله قشنگي بود
-سها
-بله
-يك چيزي رو ميدوني
-چي؟
-نميخوام از دست بدمت سها تو بدون اينكه خودت متوجه بشي جون دوباره به اين قلب نيمه جون دادي
سها كه از شدت خجالت سرخ شده بود سرش را پايين انداخت و هيچ جوابي نداد در عوض كامياب گفت:
-باور ميكني؟
سرش را بالا اورد و گفت:
-ت. اگه بگي الان خورشيد تو اسمونه من باور ميكنم
-سها فراموشم نكن
-من نميخوام نميخوام اين كارو بكنم اما با سرنوشت چه كنم؟بسازم؟
-نه بجنگ اگه برخلاف ميلته باهاش بجنگ ...ببين تو رو نصيحت ميكنم در حالي كه خودم از تو بدترم از تو ميخوام نترسي ولي خودم با ترس زندگي ميكنم...
-چه روانشناس خوبي دارم يكي بايد خودت رو درمون كنه
-من فقط با يك چيز خوب ميشم اونم...
سها با لبخندي تسكين يخش حرفش را قطع كرد و گفت:
-همه حرفات رو ميفهمم ولي اون جمله هميشگي رو كه به من ميگي الان شامل حال خودت ميشه
-چي؟
-كامياب جان اميدوار باش
-ميگم نيستم ولي خودت قضاوت كن اگه نبودم تا اين لحظه دووم مياوردم؟
-درست ميگي
-اين را گفت و پياده شد و زنگ را غشرد چند دقيقه بعد پرويز امد كامياب با احتياط ساناز را كه هنوز خواب بود در اغوش گرفت و به دست پرويز سپرد خداحافظي كرد و زفت.
سها ان شب تا قبل از خواب از روزي كه پشت سر گذاشته بود براي پدر و مادرش تعريف كرد بعد هم شب بخير گفت و به اتاقش رفت و با ياد كامياب به خواب رفت.
رمان روزهاي خاكستري(فصل6و7)
رمان روزهاي خاكستري(فصل6و7)
رمان روزهاي خاكستري(5)
يكشنبه صبح وقتي به دانشكده رسيد اكثر بچه ها در دانشكده بودند مهسا روي نيمكتي نشسته بود كنارش رفت.-سلام صبح بخير
-سلام سها خانم حال شما چطوره؟
-بد نيستم تو چطوري؟
-منم خوبم
-هنوز كلاس شروع نشده؟
-نه ميخاي بريم سر كلاس؟
-بريم
به كلاس كه رسيدند همانطور كه مهسا گفته بود عده اي از بچه ها امده و منتظر استاد مربوطه بودند وقتي مهسا و سها هم سر جاي خود نشستند سها گفت:
-چقدر شلوغه!
-اخه اكثر بچه ها اين واحد رو گرفتن
-از كلاس شلوغ بدم مياد
-ديگه هر جور هست هفته اي بايد دو روز تحمل كني
-سعي ميكنم ببينم مگه صالحي اين واحد رو برنداشته پس چرا نيومده؟
مهسا با شيطنت پرسيد:
-چطور مگه؟
-هيچي همين طوري پرسيدم
-كه اين طور
با ورود استاد همه سر جايشان نشستند و درس اغاز شد بعد از پايان ساعت كلاس مهسا خواست كه از كلاس خارج شود كه سها گفت:
-كجا داري ميري؟
-مگه تو نمياي بريم بيرون؟
-نه حوصله ندارم
-چرا؟همه كه رفتند هيچ كس هم تو كلاس نيست
-چون كسي نيست ميخوام بشينم
-پس من ميرم يه چيزي ميگيرم زود ميام
وقتي از كلاس خارج شد كامياب را ديد كه به طرف كلاس ميرود بعد از سلام و احوال پرسي گفت:
-اقاي صالحي الان ميان ساعت اول كه تموم شد
-ميبخشيد كار داشتم فكر نميكردم اينقدر طول بكشه كلاس تازه تموم ظده؟
-بله
-من با اجازتون برم ببينم چه خبره؟
به سرعت به طرف كلاس به راه افتاد وقتي با همان حالت وارد كلاس شد و سها را ديد جا خورد قدمهايش ثابت ماند اما وارد شد و سلام كرد سها كه مشغول نوشتن بود سرش را بالا اورد و جواب سلامش را داد كامياب كمي نزديكتر شد و گفت:
-ميبخشيد من فكر نميكردم شما تو كلاس باشيد
-اگه ناراحتين برم
-اين چه حرفيه خانم راستين حقيقتش من كار داشتم به خاطر همين دير رسيدم
-بله معلومه حالا اگه خستگيه ساعت قبل برطرف شده تشريف بياريد بشينيد
كامياب كه از سخن تمسخر اميز سها تعجب كرده بود پرسيد:
-ببخشيد مشكلي پيش اومده؟
-نخير چه مشكلي؟
-ولي به نظر ناراحت و عصبي مياين
-مخم نيست فقط فكر نميكردم اينقدر بيانظباط باشيد اولين كلاس اولين روز اولين هفته غيبت
-گفتم كه جايي كار داشتم و گرنه اهل غيبت نيستم
-جدي
-باور كنيد با وجود اين كلاس و شما امكان نداره دير بيام
-ولي ظاهرا كه از كلاس فراري شديد
-خير اصلا اين طور نيست اين شمائيد كه داريد فرار ميكنيد
-از چي؟
او در حالي كه مينشست رو به سها گفت:
-از جوابي كه بايد به من بدي
-فكر ميكردم اين قدر كم طاقت باشي
-كم طاقت نيستم ولي ميترسم
-پس ترسو هم هستي حالا از چي ميترسي؟
-از اينكه يه روز بگي نه
-اون وقت چه اتفاقي ميافته؟
-اون موقع خودت ميبيني.ببين سها...
-راستين البته فعلا
-ببخشيد ببينيد خانم راستين فقط اين رو ميگم جواب نه شما زندگي من رو از هم ميپاشه
-جواب نه به شما هم باعث ميشه من هم اوني باشم كه نميخوام باشم يه سها ديگه
-من فقط اگه بدونم يه درصد فقط يه درصد جاي اميدواري هست تا قيامت هم صبر ميكنم
-مسئله همين جاست نميدونم چي بگم قول نميدم ولي سعي ميكنم همانطور كه شما ميخوتين بشه بايد به من حق بديد كه شناخت بيشتري از شما پيدا كنم
-بله البته
-شناختن شما هم وقت ميبره
-ميتوني هر جور كه مايلي و از هر راهي كه فكر ميكني موثرتره منو بشناسي
-باشه پس خودت رو اماده كن كه بايد امتحان پس بدي
-من اماده ام
-فقط اين مساله بين خودمون بمونه نميخوام هيچ كس از اون مطلع بشه
-هر چي تو بخواي
ان روز تا پايان ساعت درس اخلاق سها با ساعت اول كاملا فرق كرده بود به راحتي ميشد فهميد كه از نيامدن كامياب تا بدان حد ناراحت شده بود.
* * * * * * *
يك ماه از شروع ترم جديد ميگذشت در اين مدت سها و كامياب تا حدودي به هم نزديك شده بودند اما برخورد و رفتارهاي انها به قدري عادي بود كه هيچ كس متوجه چيزي نميشد.به طرف كتابخانه دانشكده حركت ميكرد كه كامياب را در كنار خود ديد او سها را كه ديد كنارش ايستاد و گفت:
-سلام خسته نباشي
-تو هم همين طور
-كجا ميري؟
-كتابخونه
-شنيدي تحقيقات دوباره شروع شده؟
-اره براي همينه كه دوباره دارم ميرم كتابخونه .گروهها معلوم شده يا نه؟
-استاد فردمنش ميگفت گروهها رو دسته بندي كرده راستي خانم كريمي كو؟
-سرما خورده مونده خونه
-يعني امروز تنهايي؟
-من هيچ وقت تنها نيستم
-بعد از ظهر صبر كن با هم ميريم
-كجا؟
-ميرسونمت خونه
-نميخوام خودم ميرم
-ديگه تعارف نكن كه اصلا خوشم نمياد
-به خدا تعارف نميكنم خودم ميرم
-تا دم خونه نميام سر كوچه پياده ات ميكنم
-مساله اين حرف ها نيست
-پس چي؟ نكنه از اينكه با مني ناراحتي؟
-باز كه شروع كردي...خيلي خب باشه
-پس اخر ساعت ميبينمت
-مگه تو نمياي سر كلاس
-نه
-چرا؟
-استاد فرستادتم دنبال كار
-اما عقب ميافتي
-خودش بعدا درس رو برام توضيح ميده
-باشه پس تا بعد از ظهر
-فعلا
ان روز سر كلاس گروهها مشخص شدند مهسا سها و كامياب و چند نفر ديگر از بچه ها با هم در يك گروه قرار گرفتند
بعد از ظهر سها منتظر كامياب ايستاده بود كه استاد فرد منش امد و گفت:
-خانم راستين هنوز نرفتين؟
-نه...نه...ميرم استاد
-حالا چرا اينقدردسپاچه شديد؟اتفاقي افتاده؟
-نه چطور مگه؟
-اگه مايليد برسونمتون
-تشكر استاد خيلي ممنون
-مطمئنيد؟
-بله كاملا
-پس خدانگهدار
-خداحافظ
بعد از رفتنش كامياب امد وقتي سها سوار شد گفت:
-چرا اينقدر دير كردي؟
-ميبخشيد ترافيك بود مگه چي شده؟
-هيچي استاد فردمنش منو ديد خيلي بد شد
-عيب نداره استاد از خودمونه
-ببينم تو با استاد رابطه خانوادگي داري؟
-اره از بجگي
-جدي پس چرا تا به حال نگفتي؟
-استاد نميخواد كسي بفهمه
-ولي من كه فهميدم
-تو با بقيه فرق داري
-اوه چقدر تحويلم ميگيري
-وظيفمه تو رو نگيرم كي رو بگيرم
سها خنديد و گفت:
-حالا كارت انجام شد؟
-بله
-راستي يه خبر
-چي؟
-ميدوني منو تو تو يه گروهيم؟
-بله
-لابد استاد بهت گفته؟
-بله
-خوشحال نيستي؟
-خوشحال نيستم!از خوشحالي دارم ميميرم
-كامياب
كامياب در حالي كه ميخنديد گفت:
-فعلا اقاي صالحي
-خب اقاي صالحي
-شوخي كردم شوخي كردم ببخشيد ديكه بهم نگو
-پس ميخواستي تلافي كني؟
-نه به جون خودت اصلا فراموش كن
-باشه
-حالا چي ميخواستي بگي؟
-براي تحقيق مطالعه هم كردي؟
-هنوز نه ولي از امشب شروع ميكنم
-ميدوني كه اخر ترم بايد تحويل بديم -اره تمومش ميكنم
مدتي سكوت بينشان برقرار سد عروسكي كه مقابل اينه ماشين قرار گرفته بود نظر سها را جلب كرد با دست ان را گرقت و گفت:
-اين چقدر قشنگه
-چي؟
-اين عروسكه خيلي بانمكه
كامياب عروسك را از اينه جدا كردو گفت:
-بيا بگير
-براي چي كنديش؟
-براي اينكه بدمش به تو
-ولي اين اينجا قشنگه
-من وصلش نكردم
-پس كي زده
-پسر خاله ام بچه شيطونيه تو داشبورت بود برداشت اويزانش كرد بيا بگيرش ديگه
-اخه من نميخوامش
-يادگاري باشه
-چيزي بهتر از اين پيدا نكردي؟
-چرا ولي الان نميدم حالا اين رو ميگيري يا نه اميدوارم هميشه به ياد ما باشي
-ممنون
* * * * * * *
شب در راه بازگشت به منزل اريا گفت:
-فردا مياي كوه؟
-نميدونم شايد
-چرا ديگه شايد
-مهمون داريم
-خب ما تا وقتي كه مهموناتون بيان برميگرديم
-اخلاق مامان كه دستت هست
-اره خب اين كه مشكلي نيست مهموناتون رو هم بيار
-تو هم از خدا خواسته منتظري
-ديگه چي شده؟
-هيچي
-باز هم كسي حرفي زده؟
-نه بابا چه حرفي تو نميخواي تند تر رانندگي كني؟
-ببخشيد قربان بفرمائيد شما رانندگي كنيد
-معذرت ميخوام اريا اصلا حالم خوب نيست
-تو چند ساله حالت خوب نيست از وقتي كه شناختمت
-متلك ميگي؟
-نه حقيقت و ميگم اصلا يه نگاه تو اينه به خودت بنداز روز به روز داري از اين فكرهايي كه ميكني بي رغبتر و بد قيافه تر ميشي
-تو اگه جاي من بودي چي كار مكردي؟
-خدا خيلي دوستم داشته كه جاي تو نيستم
-پس حق رو به من ميدي؟
-سياوش چرا اين مادر تو دست بردار نيست؟
-دارم ديوونه ميشم همش ميترسه يه روز بگم نه
-خب تو كه ميخواي بگي از همين اول بگو
-خب تو كه ميخواي بگي نه از همين اول بگو
-خيلي ممنون از اين راهنمائيقشنگتون ببينم تو چرا كاري نكردي؟
-من هم ميترسم
-از چي؟
-از مامانت
ساوش در حالي كه نميتوانست خنده اش را كنترل كند گفت:
-مگه مامان من كيه؟
-بايدم بخندي حال و روز من و تو خنده هم داره
-ولي از شوخي گذشته خواهرت هم كاري نكرد؟
-با سها خيلي حرف زده
-خب اون چي گفته؟
-اينجور كه ارزو ميگفته سها دور از جونش حاضره عزرائيل رو ببينه ولي تو رو نبينه
-دستت درد نكنه يعني من با عزرائيل يكيم؟
-نه اون از تو بهتره...متاسفم فعلا كه اينجوره
-حالا گذشته از اين حرف ها چه جوابي داده؟
-اون هم گفته تو بد موقعيتي گير افتاده اما گفته هر جور شده مبارزه ميكنه
-اخه نتيجه نميده
-تو فكر بهتري داري؟
-نه
-پس حرف نزن
-اريا اگه يه روز همه اين فكرو خيال ها اشتباه از اب در باد و همه نقشه هاي ما نقش بر اب بشه چي؟
-اون وقت تو چي كار ميني؟
-تميدونم ولي من از اون روز ميترسم
-خانواده هاي شما با اين رفتاراشون دارند يه كاري ميكنند كه يه وقت دست به كاري بزنيد كه نميخوايد ميفهمي چي ميگم؟
-اره ولي اگه اون روز برسه برسه همه چيز رو خراب ميكنم باور كن راست ميگم
-اميدوار باش سياوش به اينده اميدوار باش
* * * * * *
دو روز بيشتر به امتحانات پايان ترم باقي نمانده بود يك هفته بود كه شاگردان تحقيقات خود را تحويل داده بودند در طول اين مدت گروه سها بيشترين تلاش را كردند كه در اخر هم با شناخته شدن تحقيقاتشان به عنوان تحقيق نمونه نزد استاد نتيجه داد ان روز استاد كارهاي نمونه را سر كلاس معرفي كرد سها هنوز نيامده بود اواخر ساعت درسي بود كه وارد كلاس شد وقتي با رنگ پريده و دستان لرزانش وارد شد همه را به تعجب انداخت استاد جلو امد و گفت:
-خانم راستين اتفاقي افتاده؟
-معذرت ميخوام استاد از اينكه دير اومدم متاسفم اجازه ميديد بشينم؟
-اگر حالتون خوب نيست نه
-چرا خوبم
-ميتونيد نيم ساعتي تحمل كنيد؟
-بله ميتونم
-بفرمائيد
در مقابل چشمان متحير بقيه كه همچنان به او نگاه ميكردند به راه افتاد.از مقابل چهره نگران كامياب كه رد شد حالش بدتر شد اما هر طور بود تا اخر ساعت تحمل كرد.كامياب صبر كرد تا همه از كلاس خارج شوند مهسا هم نگران سها بود اما با ديدن كامياب كه از جايش نكان نخورده بود مجبور شد كلاس را ترك كند تا او رفت كامياب بلافاصله بلند شد و مقابل سها نشست و گفت:
-چي شده سها؟
-هيچي
-تو رو خدا بگو دارم ديوونه ميشم
-قول ميدي ناراحت نشي؟
-من تو رو اينجور ميبينم بيشتر ناراحت ميشم
-خاله ام پتج شنبه ميخواد بياد خواسنگاري
-خوا...خواستگاري؟!
-اره
-ولي تو كه گفتي سياوش فعلا تا چهار سال نميتونه ازدواج كنه
-اره ولي خاله ام دلش طاقت نمياره ميگه همش ميترسم سها از دستمون بره ميگه فعلا نامزد ميكنيم تا اين چهار سال تموم بشه
-تو چي گفتي؟
-هيچي
سها اين جملات را در حالي ادامه ميداد كه بغضي در گلو داشت كه هر لحظه كنترلش سختتر ميشد كامياب دستي روي مو هايش كشيد و در حالي كه سعي ميكرد خونسرد باشد گفت:
-خيلي خب حالا ناراحت نباش همه چيز درست ميشه
-اگه نشد چي؟
-تو نگران نباش ميخواي من برم با سياوش حرف بزنم؟
-نه اصلا نميخوام اون چيزي بفهمه
-ما دو تا مرديم حرف همديگر رو بهتر ميفهميم
-نه كامياب خواهش ميكنم همه چيز رو خراب نكن
-اگه بخوام اروم بشبنم هم زندگي خودم خراب ميشه هم زندگي تو
-من نميذارم كامياب نميذارم اونها بيان
-لابد هوس كردي دولاره دست و پاتو بشكني؟
-نه
-پس ميخواي چي كار كني؟
-بهشون ميگم كه نميخوامش
-اونها هم قبول ميكنند
-بالاخره تا چند وقتي همه چيز فراموش ميشه
-نه اين كار درستي نيست بهشون بگو تا دو روز ديگه امتحانات ترم شروع ميشه روحيه ات رو خراب نكنند تو اين مدت ممكنه همه چيز به حالت اولش برگرده
-همين امشب ميگم
-خيلي خب دختر خوب ديگه ناراحت نباش كه كامياب نميتونه ناراحتيتو ببينه
-باشه
-بخند تو رو خدا بخند
سها لبخندي تلخ زد و گفت:
-من اگرم ناراحت باشم با ديدن تو همه چيز رو فراموش ميكنم
-خانم به خدا.حالا يه خبر خوب بهت بدم
-چه خبري؟
-استاد امروز جواب تحقيقات رو گفت
-خب چي شد؟
-تحقيق ما اول شد
-دروغ ميگي؟
-دروغم چيه نمره كامل رو گرفتيم ديگه خيالت راحت باشه از اين درس نميافتي
-اذيت نكن كامياب
-راست ميگم تازه استاد ديروز بهم گفت ميخواد يه تحقيق دو نفره هم بهمون بده
-منظورت چيه؟
-تحقيق خودشه خواسته كمكش كنيم
-حالا چرا من و تو؟
-تو كه سابقه خوبي براي تحقيق داري پرونده ات پيش بستا سفيده منم كه..
-ميدونم لابد بازم رفتي استاد رو كلافه كردي
-خب نميشه كه تو رو تنها بذارم
-حالا كي هست؟
-تعطيلات ميان ترم وقتت پر پره
-خب خدا رو شكر كه كمتر خونه هستمم
-تو چرا اينقدر از خونه فراري هستي؟
-تو هم اگه جاي من بودي و هر روز ظهر كه ميرفتي خونه به جاي مامانت خاله ات در رو برات باز ميكرد و مجبور بودي كنارش بشيني يك سري حرفهاي صذ من يه غازو تحمل كني همين حرف رو ميزدي
-چرا پدر و مادرت چيزي نميگن؟
-چي ميتونن بگن؟
-خب مادرت كه با خاله ات صميميتره بشينه باهاش حرف بزنه
-مامانم از خاله ام بدتره يكي بايد بشينه با مامانم حرف بزنه از همه مهمتر حرف خان باباست كه نميتونه ناديده بگيره
-بابات چي ميگه؟
-بابام فقط خوشبختي من رو ميخواد حالا چه با سياوش چه با هر كس ديگه
-سها تو بايد همه چيز رو به دست زمان يسپري درست ميشه نگران نباش
* * * * * * *
-مامان چي كار داريميكني؟
-ناهار درست ميكنم
-ميتونم پيشتون بشينم؟
-از كي تا حالا اجازه ميگيري؟خب بيا بشين
وقتي نشست مقداري از سالاد ظرف را برداشت كه از ديد مادش پبهان نماند با عصبانيت گفت:
-اريا باز هم ناخنك زدي ميدوني كه من چه قدر از اين كار بدم مياد
-ميبخشيد ولي خيلي گرسنمه
-خب بلند شو برو يه چيزي از يخچال بردار بخور
-نه نميخواد صبر ميكنم تا ناهار اماده شه يه دقيقه بياين بشينيد كارتون دارم
-چي كار داري؟
-شما بشينيد بهتون ميگم
-صبر كن زير غذا رو كم كنم خب بفرمائيد گوش ميكنم
-ميخوام باهاتون خيلي راحت صحبت كنم مثل هميشه
-خب بگو چي ميخواي بگي
-قول ميدي تا اخرش گوش كنس؟
-بله
-ميخوام ازدواج كنم
-چي گفتي؟يكبار ديگه بگو
-گفتم ميخوام ازدواج كنم
-بلند شو بلند شو برو بيرون كار دارم
-شما قول دادي گوش كني
-نه به اين حرفها
-مگه چي ميگم؟
-حرفهايي كه الان نبايد بگي
-پس كي بگم؟
-تو هنوز بچه اي اين حرفها برات زوده
-مامان من بيست و چهار سالمه
-تا سي ساله نشي من زنت نميدم
-براي چي؟
-براي اينكهه هنوز چيزي از زندگي نميدوني تازه اون موقع موقعيتت هم بهتره
-ولي من الان موقعيتم خوبه درسم كه تموم شده سر كارم ميرم
-اريا خوب گوش كن ببين چي ميگم تا سي سالت نشه از ازدواج خبري نيست تو هنوز بچه اي
-يعني ادم در عرض اين شش سال سرعي بزرگ ميشه؟
-حالا تو چه اصراري داري ببينم ابت كمه نونت كمه زن گرفتنت چيه؟در ثاني تو مگه نميگي فعلا تا چهار سال نميتوني ازدواج كني؟
-خب نامزد كه ميتونم بكنم
-باريكلا راهشم كه ياد گرفتي لابد كسي رو هم در نظر گرفتي؟
-بله
-بله؟!چه كسي رو؟
-سها
مادر ناگهان از جا پريد و گفت:
-سها؟!
-خب بله نگه چيه؟
-تو معلوم هست چي ميگي؟
-من دارم ميگم قصد ازدواج دارم اونم با سها
-همين جاست كه ميگم هنوز بچه اي و چيزي نميفهمي
-براي چي؟
-تو كه ميدوني سها نشون كرده سياوشه براي چي اين حرف رو ميزني؟
-من وقتي يه حرفي ميزنم لابد دليل دارم
-مثلا بگو ما هم بدونيم
-سها و سياوش همديگر رو نميخوان از هم نفرت دارن نميذارن اين ازدواج سر بگيره من خيلي وقته كه به سها علاقه مند شدم سياوش هم ميدونه تو اين مدت هم خيلي كمكم كرده
-كه چي؟
-كه من و اون به هم نزديكتر شيم و از نظر اخلاقي بيشتر همديگر رو بشناسيم
-واقعا براتون متاسفم
-اخه چرا؟
-اريا جان مادر تو هيچ ميدوني به چه دختري علاقه مند شدي؟
-شما سها رو دوست ندارين؟
-دوسش ندارم 1به جون خودت به اندازه ارزو دوستش دارم مگه ميشه كسي اين دختر رو دوست نداشته باشه؟
-بله ميشه
-كي؟
-سياوش سها رو دوست نداره سها هم همين طور اين دو نفر سايه همديگر رو با تير ميزنند چه برسه بخوان زير يه سقف زندگي كنن
-دليلشون چيه؟
-نميدونم اينجور كه سياوش ميگه نه دليل دارن نه علاقه
-ولي اين جور كه خانم رادمهر ميگفت قضيه چيز ديگه اي بود
-مگه خانم رادمهر چي ميگفت؟
-ميگفت نشون كرده هم هستند منتظرند اين چهار سال تموم شه مراسم سر بگيره چه ميدونم از اين حرفها
-اون ميگه بدون اينكه از دل اين دو نفر خبر داشته باشه
-اريا جان از من نخواه كه همچين كاري بكنم
-باز كه برگشتيم سر خونه اول
-خب تميتونم ما با اين خونواده نون و نمك خورديم نميتونيم نمك بخوريم و نمكدون بشكنيم
-اخه چه ربطي به نمك و نمكدون داره؟
-تو ميگي سها و سياوش همديگر رو نميخوان درست منم قبول دارم ولي اين رو نميشه ثابت كرد تو چطور ار من ميخواي با اينكه همه چيز رو ميدونم باز هم گل و شيريني بگيرم برم خواستگاري؟
-ولي اخه مامان...
-ولي نداره تو اگه سها رو ميخواي بايد صبر كني
-تا كي؟
-تا وقتي كه سياوش بره خواستگاري سها جواب رد بده همه چيز تموم بشه و مدتي بگذره و ابها از اسياب بيافته بعد اون موقع ما ميريم خواستگاري
-تا اون موقع صبر كنم؟
-اگه سها رو ميخواي بايد صبر كني اگه واقعا دوستش داري بايد تحمل كني تازه اون موقع هم پشت سرمون حرفه چه برسه به الان تو اين بهبوحه كه خانم رادمهر سر سوزني كوتاه نمياد
-اگه به اين حرفها باشه سياوش هم لج ميكنه
-تو الان هم هر چقدر كه بري بالا و بياي پايين بگي اين دو نفر همديگر رو نميخوان و سياوش هزار قسم و ايه بياره كه سها رو دوست نداره باز هم اينا قبول نميكنن بايد صبر كني تنها راهش همينه اگه اومدي با من مشورت كني و از من راه حل ميخواي جوابم اينه صبر ميكني؟
اريا بعد از كمي فكر گفت:
-چاره اي ندارم اين كارو ميكنم
و بعد بلند شد تا از اشپزخانه بيرون برود اما در چهارچوب در ايستاد و گفت:
-مامان
-بله پسرم
-اينكه گفتي من بچه ام راست گفتي؟
مادرش خنديد و گفت:
-نه مادر جون تو هميشه مرد بودي بزرگ بودي اقا بودي اگه اين حرفها رو ميزنم براي اينه كه دوست ندارم به اين زودي از پيشم بري و گرنه مرد هاي هم سن و سال تو الان بچه هم دارن
-خيلي دوستت دارم مامان
-منم همين طور
* * * * * *
صبح روز اخرين امتحان پايان ترم بود وارد دانشكده كه شد مهسا به طرفش امد و گفت:
-سلام چرا اينقدر دير اومدي نيم ساعت ديگه امتحان شروع ميشه
-صبر كردم تا بابام بيام
-خيلي خب بيا بريم سر جلسه اهان راستي استاد فردمنش گفت اومدي بري پيشش
-الان كه نميشه باشه براي بعد از امتحان
-نه گفت اومدي بري من ميرم تو هم زود بيا
-باشه برو اومدم
در حال حركت به سمت دفتر بود كه استاد را ديد كه از پله ها بالا ميرفت به طرفش دويد و صدايش كرد وقتي رامين برگشت و او را ديد با لبخندي گفت:
-بله كارم داشتين
-سلام استاد
-سلام صبح بخير
-ميبخشيد خانم كريكي گفت شما با من كاري داريد
-الان كه ديگه نه ولي امتحانتون كه تموم شد صبر كنيد كارتون دارم
-چشم
-يادتون كه نميره؟
-نه خيالتون راحت باشه ولش كجا منتظر بمونم؟
-كنار دفتر
-چشم با اجازه
سر جاسه كه رفت و نشست مهسا گفت:
-چي شد استاد رو ديدي؟
-اره
-چه كارت داست؟
-گفت بعد از امتحان ميگم
بعد از پايان امتحان طبق قراري كه داشت كنار دفتر منتظر ايستاد مهسا چون احتمال ميداد كار او طول بكشد خداحافظي كرد و رفت.سها هنوز ايستاده بود كه كامياب كنارش امد و اهسته سلام كرد او كه تازه متوجه كامياب شده بود برگشت و گفت:
-سلام تو كي اومدي؟
-همين الان منتظر استادي؟
-اره گفت بعد از امتحان بيام تو براي چي اومدي؟
-با من هم كار داره
-در مورد تحقيقه؟
-فكر ميكنم
در همين هنگام استاد از دفتر بيرون امد
-خب بچه ها اگه كاري نداريد بريم
-كجا استاد؟
-بياين تو راه براتون ميگم
بعد به راه افتادند سها و كامياب هم به دنبالش به راهافتادند در راه استاد برگه هايي به دست سها داد و گفت:
-بفرمائيد خانم راستين
-اين چيه؟
-برنامه تون
-برنامه چي؟
-برنامه تحقيق مگه قرار نبود كمكم كنيد؟
-اه بله ببخشيد فراموش كرده بودم
-خب از فردا صبح بايد شروع كنيم
-چشم
-در ضمن اقاي صالحي هم با شماست
-بله مطلع هستم
-خب پس مشكل ديگهه اي نيست؟
-نه
-فردا ساعت 9 بايد اونجا باشيد
-چشم
-من ديگه بايد برم كار دارم شما كاري نداريد؟
-نه بفرمائيد
-پس فعلا خداحافظ موفق باشيد
-ممنون
وقتي رامين رفت كامياب گفت:
-خب بيا بريم
-كجا استاد گفت از فردا بايد شروع كنيم
-بيا بريم برسونمت خونه
-مرسي
-تو هنوز تعارفي موندي؟با منم بيا بريم كارت دارم
-چه كار داري؟
-تو بيا بريم ميگم
وقتي سوار ماشين شدند سها گفت:
-خب بگو ديگه چي كار داري؟
-كار؟
-اره خودت گفتي؟
-اهان فردا صبح ميام دنبالت
-كارت همين بود
-اره
-بي نمك
-چرا؟
-گفتم حالا چي كار داري؟
-كارم همين بود فردا صبح ساعت 8 من كنار منزلتون هستم امادهباش
-باشه...امشب بايد با پدرم هم مشورت كنم ببينم چي ميگهراهنماييهاش هميشه برام با ارزش بوده
-افرين دختر خوب
سها خنديد و هيچ نگفت وقتي از ماشين پياده شد كامياب گفت:
-ببينم خانم خانم كيفت رو نمي خواي؟
-نه باشه براي تو
-اگه بدردم ميخوره برش دارم
-نه بابا چيزي توش نيست كه به دردت بخوره بده به من
-بفرمائيد
-ممنون
-خب اگه كاري نداري من برم فردا دير نياي؟
-نه من راس ساعت 8 اينجا هستم خداحافظ
-خداحافظ
* * * * * * *
شب پرويز در اتاق كارش مشغول حساب و كتاب روزانه بود كه سهااجازه خواست و وارد شد و گفت:
-پدر اجازه ميديد چند لحظه وقتتون رو بگيرم ؟
-بيا تو دخترم بيا بشين
-ميخواستم چند دقيقه باهاتون صحبت كنم
-خب گوش ميكنم بگو
-من از فردا ميخوام برم تحقيق
-مگه امروز امتحانات تموم نشد؟
-چرا بابا جون ولي اين تحقيقات براي خودم نيست
-يعني چي؟
-يكي از استادام ازمون خواسته تو تحقيقاتش كمكش كنيم
-ازتون؟
-بله از من و يكي ديگه از بچه ها
-حالا چرا شما؟
-براي اينكه از تحقيقات دفعه قبلمون راضي بوده به خاطر هميناز ما خواسته كمكش كنيم حقيقتش منم تا شما راضي نباشيد اين كارو نميكنم
-من چرا بايد مخالفت كنم كار نيكو كردن از پر كردن است تواگه ميخواي تو
اينده كارگردان بزرگ و موفقي بشي بايد از الان فعاليت كنيتحقيق باعث
پيشرفت تو ميشه حالا كجا ميخواي بري؟
-همون جاهاي قبلي پيش كارگردانا بازيگران
-باشه برو عزيزم حالا اين همكارت كه ميگي كي هست؟
-اقاي صالحي
-اقاي صالحي؟نميشناسمش
-بله ولي حتما بعدا با هم اشنا ميشيد ادم خيلي مطمئن وخوبيه خيلي هم دوست داره شما رو ببينه
-منم علاقه مندم ببينمش ببينم ميتونه مرقب دخترم باشه يل نه
-اين رو ديگه بايد از خودش بپرسيد ولي اگه نظر من رو بخوايدادم قابل اعتماديه
-اينطور كه ازش تعريف ميكني خيلي دوست دارم زودتر ببينمش
-فردا صبح قراره بياد دنبالم مي تونيد ببينينش
-باشه حتما
-بابا جون خيلي ممنون
-براي چي؟
-براي اينكه موافقت كردين
-من به تو اطمينان دارم سها خيلي بيشتر از اينكه فكرش روبكني تو ديگه
بزرگ شده اي راه و رسم زندگي و بدو خوب و بهتر از هر كسديگه اي ميدوني
-باز هم از اينكه بهم اطمينان دارين متشكرم
پرويز تنها با لبخندي پدرانه پاسخش را داد سها بلند شد صورتپدر را بوسيد
شب بخير گفت و از اتاق خارج شد خواست به سودابه هم شب بخيرگويد كه او گفت:
-با پدرت چه كار داشتي؟
-ميخواستم براي تحقيقاتم ازش اجازه بگيرم
-اجازه داد؟
-بله مامان
-حالا از كي شروع ميكني؟
-از فردا صبح
-پس برو زود بخواب كه صبح زود بايد بلند بشي
صبح كنار در منتظر ايستاده بود كه پدر از در خارج شد به طرفشامد
-سلام پدر صبح بخير
-سلام هنوز نيومده؟
-نه
-دير نكرده؟
-هنوز ده دقيقه وقت داره شما اگه ديرتون نيشه صبر كنيد تابياد
-باشه صبر ميكنم ميخوام ببينمش
راس ساعت 8 ماشين مقابل درب خانه ايستاد كامياب سها را باپدرش ديد رنگ از
چهره اش پريد با خود گفت:براي چي ديگه باباش اومده واي نكنهبخواد دعوا
راه بندازه نكنه يقه ام رو بگيره خدايا خودت رحم كن
سعي كرد خونشردي خوبش را حفظ كند از ماشين پياده شد و مقابلانها ايستاد با لبخند سلام كرد سها رو به پرويز گفت:
-پدر جون ايشون همون اقاي كامياب صالحي هستند كه تعريفشون روكردم
-اقاي صالحي ايشون هم پدر عزيز بنده هستند
كامياب دستش را پيش برد و گفت:سلام اقا صبحتون به خير ازاشنايتون خوشبختم
-سلام پسرم منم همين طور ذكر خيرت رو خيلي شنيده بودم خيليمشتاق ديدنتون بودم
-خانم راستين به من لطف دارن همچنين شما.باور كنيد من همخيلي مشتاق زيارتتون بودم
-ممنونم پسرم خب ديگه مزاحمتون نشم بريد به سلامت
-با اجازه تون خانم راستين بفرمائيد
سها حركت كرد اما كامياب به اشاره پرويز هنوز ايستاده بودوقتي او كاملا دور شد پرويز اهسته گفت:
-كامياب جان دخترم رو به دست تو سپردم مراقبش باش
-خيالتون راحت باشه اقاي راستين
-برو به سلامت
-با اجازه
مقابل ماشين كه رسيد در را براي سها گشود و او سوارشد خودشهم سوار ماشين
شد و ان را روشن كرد وقتي رفتند پرويز با خود گفت:به نظر پسرقابل اطمينان
و خوبي اومد خيلي هم مودب و با شخصيت بود خدايا همه جوونهارو به تو سپردم
بعد به قصد رفتن سر كارش به طرف ماشين خود حركت كرn
وقتي از خانه دور شدند كامياب گفت:
-سها باور كن تو اين چند دقيقه چند كيلو لاغر شدم
-چرا؟
-وقتي اومدم تو رو با پدرت ديدم از ترس زهرا ترك شدم
-اخه براي چي؟مگه بابام ميخواست بخوردت
-نه ولي خب فكر كردم شايد
-اشتباه فكر كردي وقتي ديشب موضوع تحقيق رو به بابامگفتم و گفتم كه
قراره با تو برم .از بس از تو تعريف كردمعلاقه مند شده بود ببيندت
-يه چيزي رو ميگم باور كن راسته
-بگو
-پدر فوق العاده اي داري از همه جهت
-اين نظر لطفته
-حالا فهميدم تعريفات بي دليل نبوده
-پدر من بهترين باباي دنياست
-درسته
-خب حالا كجا بريم؟
-برنامه اي كه استاد بهت داده بده ببينم كجا بايد بريم
-بيا بگير
-ممنون
بعد از ديدن ادرس برگه را به سها داد و مسير مورد نظر را درپيش گرفت و گفت:
-ديشب خونه رامين بودم
-رامين ديگه كيه؟
-ببخشيد استاد فردمنش
-اهان پس اسمشون رامينه خب بقيه اش؟
-هيچي ازت خيلي تعريف كرد
-از من !براي چي؟
-به خاطر تحقيق خيلي تو دلش جا باز كردي
-چي داري ميگي؟
-به جون خودم تو يكي از بزرگترين كارگردانهاي تاتر ميشي
-ارزوي قشنگيه
-حالا ميگي نه نگاه كن
-كامياب ميتونم يك سوال ازت بپرسم؟
-دو تا بپرس
-تو چرا تنها زندگي ميكني؟
-سوال غير منتظره اي بود
-دلم ميخواد بدونم البته اگه ايرادي نداشته باشه
-اجازه ميدي بعدا برات بگم؟
-چرا؟
-اينطوري بهتره
-باشه
-سها
-بله
-هيچي
-چيزي ميخواستي بگي؟
-نه چيزي نميخواستم بگم فقط خيلي خوشحالم
-چرا؟
-اين جور كه ميگي پدرت از من بدش نيومده
-درسته
-پس اولين خوان به خوبي و خوشي تموم شد اميدوارم بقيه اش همهمين طور بشه
بعد از ظهر بود كه كارشان تمام شد وقتي مجددا سوار ماشينشدند كامياب گفت:
-خب خانم راستين افتخار نهار كه به ما ميدين؟
-خانم راستين نه؟
-چرا؟
-خانم راستين اسم داره
-ميبخشيد سها خانم افتخار ميدن؟
-خير
-ديگه چرا؟
-كامياب ميبخشيد شرمنده امروز نميتونم
-براي چي؟
-مهمون داريم
-همون مهمون هميشگي؟
-بله
-خب اونكه...باشه هر طور راحتي به شرط اينكه فردا بهونهنياري
-تا ببينم چي ميشه حالا منو ميبري خونه؟
-با كمال ميل
وقتي رسيدند سها گفت:
-كامياب اگه امشب استاد رو ديدي گزارش كار رو بده
-چشم
-خب قرار فردا كجا باشه؟
-همون جايي كه امروز بود
-نه ديگه نميخوام مزاحمت باشم
-اگه يه بار ديگه تعارف كني اونوقت...
سها بي اراده چشمانش را به نگاه كامياب دوخت و گفت:
-اون وقت چي؟
كامياب با اين كه ديوانه وار عاشق اين حالت و نگاه اوبود اما سرش را پايين انداخت خنديد و گفت:
-اگه دلت ميخواد بدوني بگو تا ببيني ديگه هم اين جور نگاهمنكن ديوونه ترم ميكني
سها كه تازه متوجه خودش شده بود سريع خود را جمع و جور كرد وگفت:
-ميبخشيد ولي قصدي نداشتم
كامياب سرش را بالا اورد و گفت:
-سها پدرت امروز تو رو به دست من سپرد دلم ميخواد از اينامانت خوب نگهداري كنم
-پدرم من رو به دست خوب ادمي سپرده خداحافظ
-خداحافظ
وقتي پياده شد گفت:
-فردا زود بياي ها نميتونم منتظر وايستم
-مطمئن باش بريا كسي كه از الان انتظار اومدن فردا رو ميكشهتاخير معني نداره
-منتظرم
شب وقتي پدرش امد تمام جزئيات را برايش تعريف كرد پرويز همبا دقت كامل به
تمام صحبتهايش گوش ميداد وقتي شب بخير گفت و رفت سودابهكنارپرويز
نشست وگفت:
-پرويز تو اين همكلاسي سها رو ميشناسي؟
-اره چطور مگه؟
-چه جور ادميه؟
-پسر خوبيه
-پسر؟!
-اره يه پسر تقريبا همسن و سال سياوش
-تو چطور به سها اجازه دادي با اين پسر در ارتباط باشه؟
-منظورت رو نميفهمم
-تو با وجود اينكه ميدوني اون پسره مجرده باز هم اجازه ميديكه با سها در رفت و امد باشه؟
-سودابه از تو بعيده كه اين حرفها رو بزني
-از تو بعيد نيست كه اين كارها رو بكني؟
-مگه من چي كار كردم؟
-تازه مگه من چي كار كردم تو هيچ ميدوني سها رو با كي اين وراون ور ميفرستس؟
-يواشتر حرف بزن ميشنوه
-اگه يه روز اين پسر به سها علاقه پيدا كرد چي؟
-سودابه جان سها الان ديگه بچه نيست اون الان راحت خوب و بدزندگي رو ميفهمه من بهش اطمينان صد در صد دارم
-تو به دختر خودت اطمينان داري پسر مردم رو كه نميشناسي
-تو رو خدا اين حرفها رو نزن كامياب براي سها مثل يه برادرهسها هيچوقت برادري نداشته
-پرويز به خدا اخر از دست تو ديوونه ميشم اخه تو ديگه چرااين حرفها رو
ميزني تو ميدوني سها نشون كرده سياوشه.كافيه اين حرفها بهگوش سها برسه
ديگه هيچ جور راضي به ازدواج با سياوش نميشه
-خب نشه اون كه بچه نيست بايد خودش راه زندگيش رو پيدا كنه وبراي اينده اش تصميم بگيره
-من جواب پروانه رو چي بدم ميدوني اگه اين چيزا به گوشش برسهچه الم شنگه اي به پا ميكنه؟
-يعني چه؟ سها دختر منه يا پروانه خانم اختيار دار سها بتدههستم يا ايشون؟
-پرويز تو اخلاقت عوض شده يعني تو ميخواي وصيت خان بابا روزير پا بذازي؟
-وصيت خان بابا به جاي خودش من فقط خوشبختي سها رو ميخواماون اگه سياوش
رو دوست نداره من اجبارش نميكنم اون اجازه داره خودش براياينده اش تصميم
بگيره
-يعني اگه يه زماني اين پسر از سها خواستگاري بكنه تو قبولميكني؟
-اگه سها بخواد اره
من هيچي نميدونم پرويز تو خودت اين جريانات رو شروع كرديعواقب خوب و خداي ناكرده بدش هم با خودته
-جاي هيچ نگراني نيست سها و كامياب زير ازمايش من قرار گرفتهاند
-هيچ وقت از كاراي تو سر در نياوردم هيچ وقت
صبح روز بعد كامياب با نيم ساعت تاخير در محل حاضر شد سها كه در برف سنكين زمستان ايستاده بود و ريزش ان را نگاه ميكرد دلش به شورافتاد خواست داخل
منزل شود و با او تماس بگيرد كه ماشين ازانتهاي كوچه امد و مقابلش ايستاد
به سرعت سوار شد همان طور كهميلرزيد پالتويش را محكم به خود چسباند و با
همان حالت گفت:
-معلوم هست كجايي چرا اينقدر دير كردي؟
-ببخشيد چرخها زنجير نداشتند مجبور شرم اهسته رانندگي كنم
-حالا من هيچي قرارمون دير شد
-تو هيچي تو كه مهمتر از قراري من تماس گرفتم و گفتم كهممكنه دير بيام هنوز گرم نشدي؟
-نه بخاري ماشين خاموشه؟
-بذار زيادش كنم مثل اينكه خيلي سردته
-اره خيلي اخه مشكل ينجاست كه من خيلي هم سرمايي هستم
-بذاركاپشنم رو در بيارم بدم بهت
-نه نميخواد الان گرم ميشه
-اما من برعكس تو گرمايي هستم بذار بدم
-نه نميخوام خودت سردت ميشه
-فقط خدا كنه زود زود برسيم
-نگران نباش
بعد از ظهر بعد از اتمام كارشان كامياب گفت:
-خب اگه قول ديروز يادت نرفته باشه امروز نهار رو با همميخوريم
-باشه
-اهل خونه در جريان هستند؟
-اره فقط خواهش ميكنم يه جاي گرم بريم
-ميبرمت به گرمترين رستوران دنيا
وقتي به رستوران رسيدند كامياب گرمترين محل را انتخاب كردصندلي را براي سها بيرون كشيد و گفت:
-بفرمائيد خانم
كاپشنش را در اورد و گفت:
-گرماش چطوره؟
-خوبه
-گرم شدي؟
-اره
-خب حالا چي ميل دارين؟
-فقط يه سوپ داغ
-ديگه؟
-ديگه هر چي تو بخوري
-نوشابه خنك ميخوري؟
-نه كامياب خواهش ميكنم
او خنده اي كوتاه كرد و گفت:
-شوخي كردم
بعد از اينكه غذا را سفارش داد به سها گفت:
-واقعا امروز سرافرازم كردي خانم
-تو رو خدا اينجوري حرف نزن
-باشه
-ديشب استاد رو ديدي؟
-بله
-چي گفت؟
-وقتي گزارشمون رو خوند كلي تعريف كرد دختر تو حسابي موردتوجه استادي
-ميخواستي بگي فقط كار خودم نبود
-اين كار باشه با تو
-خيلي خب ولي بگو ببينم از من تعريف كردي يا نه؟
-تا دلت بخواد اما تو نياز به تعريف كردن نداري چون استادميشناسدت
يك هفته ديگر هم كامياب و سها پا به پا ي هم تحقيقات راانجام دادند در
اخر هم سها انها را به صورت جزوهاي قطور اماده كرد روز تحويلانها با
استاد در دانشگاه قرار داشتند وقتي سها وارد دفتر دانشكده شد چنر استاد
ديگر هم حضور داشتند استاد بعد از سلام و احوال پرسي جزوه ها را گرفت و
نگاهي به انها انداخت و بعد از مدتي در مقابل چشمان منتظر سها لبخندي زد و
گفت:
-افرين افرين خانم راستين اين بار هم مثل هميشه موفق و سربلند شدي واقعا ازتون ممنونم
-خواهش ميكنم استاد وظيفه ام بود
-محبت كردين دستتون درد نكنه
-اقاي صالحي هم واقعا زحمت كشيدند پا به پاي من اومدن ميتونمبگم اگه ايشون نبودند كار به اين خوبي در نميومد
-بله حق با شماست ايشون هم خيلي لطف كردند
بعد رو به ساير استادان گفت:
-خانم راستين يكي از بهترين دانشجو هاي منه واقعا كه خانم زرنگو باهوشي هستند
يكي از استادان گفت:
-از نمراتشون مشخصه اين افراد باعث افتخار داتشكده هستند
-ممنون اگه اجازه بدين مرخص بشم
وقتي از دفتر خارج شد كامياب را ديد به طرفش رفت و گفت:
-كامياب نميدوني چقدر خوشحالم
-چي شد؟
-خيلي راضي بود
-تعريف هم كرد؟
-خيلي من هم از تو خيلي تعريف كردم
-ممنون خب ديگه بريم
-نميخواي استاد رو ببيني؟
-قبل از اينكه تو بياي ديدمش
-انتخاب واحد چي؟
-اونم انجام شد تو چي؟
-بله
-خب پس بريم
* * * * * * *
با شروع شدن كلاسها بچه ها مجددا دورر هم جمع شدند تلاش و كوشش انها در قالب رقابت از سر گرفته شد و مثل هميشه سها شاگرد برتر جمع بود .در روابطش با كبمياب همجنان همانگونه بود و باز تحقيق و پروزه هاي انها با هم بود روابط ساده و صميمي انها همچنان ادامه داشت وقتي به فكر كامياب بود سياوش وجود نداشت پرويز هم بيشتر از قبل روي كامياب شناخت پيدا كرده بود و او را پسر خوب و با شخصيتي ميديد و واقعا همين طور هم بود كامياب از ادب و متانت چيزي كم نداشت او در يك خانواده تحصيل كرده و ثروتمند بزرگ شده بود پدرش پزشك و مادرش دبير فيزيك بود بعد از بازنشته شدن و از وقتي كه كيوان پسر بزرگشان را از دست داده بودند از همه چيز و همه كس بيزار شده بودند به فرانسه رفتند و همانجا پناهنده شدند . زمان رفتن كامياب نپذيرفت كه با انها همراه شود و ترجيح داد در وطن خود بماند پدرش در ان زمان او را به دست رامين بهترين دوستش سپرد و رفت كامياب در ان زمان پسري بود هجده ساله و حالا كه 8 سال از اين جريان ميگذشت او جواني شاداب و سرزنده بود كه به راحتي در منزل پدرش زندگي ميكرد.قامتي نسبتا بلند و تا حدودي ورزيده داشت چشمان سياه رنگش از معصوميتي خاص برخوردار بود چهره مردانه و با شخصيتي داشت به طوري كه در نگاه اول به دل همه مينشست با اين محسنات كسي نبود كه به پاي سياوش برسد سياوش واقعا تك بود اما سها او را بيشتر از سياوش ميخواست كامياب همه چيز سها بود.
* * * * * * *
روز اخري كه جواب اخرين درسش را گرفت با مهسا به طرف خانه به راه افتاد در راه با ماشين كامياب روبه رو شد او از ماشين پياده شد و گفت:
-خانم راستين بازم بيخبر ميدوني چند ساعته دم دانشگاه منتظرم؟
-ولي من اومدم نديدمت
-من كنار در غربي بورم
-از اونجا نيومدم
-حالا چرا خيابون ايستاديد بيايد سوار شيد
-داريم ميريم خونه ما مهسا امروز خونمون مهمونه
-من هم ميخوام برسونمتون قصد ندارم وسط خيابون پياده اتون كنم
-خيلي ممنون اقاي صالحي مزاحم شما نميشيم
-بفرمائيد خانم كريمي كلي طول كشيد تا اين عادت تعارف رو از سر اين خانم بندازم حالا نوبت شما شد؟
-مهسا جون سوار شو در مقابل اين يكي نميشه ايستادگي كرد
زماني كه رسيدند هر دو پياده شدند مهسا زودتر كنار در رفت و ايستاد سها هم خواست خداحافظي كند كه كامياب گفت:
-جدي جدي داري ميري؟
-اگه مهمون نداشتم نميرفتم
-دفعه بعد كي ميبينمت؟
-نميدونم شايد سال ديگه با شروع ترمها
-نه سها نگو فكرش رو هم نميتونم بكنم
-خب كي؟هر وقت تو بگي
-فردا
-فردا؟!
-چه ايرادي داره؟
-اخه برنامه اي نداريم
-مگه حتما بايد برنامه اي داشته باشيم
-شب خونه اي؟
-اره
-باهات تماس ميگيرم تا بهت بگم ميتونم بيام يا نه
-يعني واقعا اين كارو ميكني؟
-خب اره به شرط اينكه بيدار باشي
-بيدارر و منتظر
-خب اگه كاري نداري من برم مهسا منتظره
-برو سلام برسون
-حتما
-شب زنگ بزني ها يادت نره
-حتما خيالت راحت خداحافظ
-خداحافظ
كنار مخسا ايستاد و گفت:
-ميبخشيد مهسا جون معطل شدي
-نه بابا اين چه حرفيه؟
-بريم تو
داخل خانه با استقبال گرم سودابه روبهرو شدند سها مهسا را به اتاقش برد بعد از مدتي با وسايل پذيرايي بازگشت
-بفرماييد مهسا خانم ميخوام امروز احساس غريبي كني
-مگه من بار اولمه كه ميام اينجا؟
-در هر حال ميخوام راحت باشي
-سها
-بله
-خيلي دوسش داري؟
-كي رو؟
-كامياب رو
سها كه از سوال مهسا جا خورده بود گفت:
-منظورت رو نميفهمم
-خيلي بهتر از اونچه كه فكرش رو بكني متوجه هستسي زود باش جواب بده
سها بعد از كمي مكث گفت:
-خب اره
-نميخوام ناراحتت كنم سها ولي اگه يه روز برگردي ببيني همه راهي كه رفتي به سراب تبديل شده چي؟
-من هميشه خوشبين ستم و اميدوارم كه اينطور نشه
-حتي با وجود همه اين جريانات؟
-من نميذارم كه اين اتفاقات كه همه فكرش رو ميكنن پيش بياد
-حالا اگه افتاد چي؟
-نه مهسا نميذارم
-هنوز بهش هيچ جوابي ندادي؟
-نه هنوز زمانش نرسيده از همون اول كه ازم خواستگاري كرد قصد داشتم بهش جواب مثبت بدم دوستش نداشتم بلكه فقط ميخواستم از سياوش فرار كنم اما به مرور زمان همه چيز تغيير كرد من بهش علاقه پيدا كردم و حالا ميتونم به جرات بگم كه دوسش دارم و ديگه نميتونم بهش نه يگم حتي اگه ازم بخوان هم اين كارو نميكنم .كامياب همه چيزم شده دلم ميخواد ايندهام رو با اون بسازم
-اون چي؟
-از من نبايد بپرسي ولي اين رو ميگم كه تا به حال از اخلاق و رفتلرش اين طور فهميدم كه واقعا من رو ميخواد
-سها رات دعا ميكنم تو . كامياب شايسته هم هستين فقط مراقب خودت و اينده ات باش
رمان روزهاي خاكستري(5)
رمان روزهاي خاكستري(5)
طلسم نرفتن به المپيك 40 ساله شد
مي رويم المپيك البته شايد 40 سال بعد/ فوتبال ايران بي اميد شدورزش > فوتبال ملي - تيم ملي اميد ايران با شكست دو بر صفر از المپيك حذف شد تا عراقي ها در ورزشگاه هلهله شادي سر دهند .
حسرت اين بار 40 ساله شد و اين بود سرانجام تيمي كه 40 سال ديگر هم با اين شرايط المپيك برو نيست. اگر قبل تر ها در مراحل بالاتر حذف مي شديم اما حالا روزگار تيم اميد مان شده همان روزگار تيم تنيس ايران در ديويس كاپ . عليرضا منصوريان روي نيمكت خشكش زده بود و عراقي ها كه در اربيل شان هيچ نداشتند با دوبار رقص براي شادي گل هاي شان ، رفتند بالا تا حسرت ايران از نرفتن به المپيك 40 ساله شود.
تيمي كه تمام ادوار تمرينش در سه سال گذشته شايد 60 روز هم نبود ، خيلي زود خيال همه را رحت كرد و نااميد شد تا پرونده كاري عليرضا منصوريان هم مختومه شود .
شايد 4 سال بعد ، عصر پنجشنبه اي كه تيم ملي اميد به مصاف حريفش مي رود اين قدر غم انگيز نباشد. باختيم و حذف شديم تا رئيس فدراسيون مان براي اولين بار شعار حيا كن رها كن را با تمام وجود حس كند. اگرچه غير از او ديگر اركان ورزش كشور هم بي نصيب نمي مانند و تماشاگران حاضر در استاديوم كه از فوتبال سياسي عاصي شدند نام علي دايي را فرياد كنند. اين قدر تلخ تيم اميد حذف شد كه گزارشگر بازي هم بگويد اميدواريم طرحي نو براي فوتبال مان بياندازند.
اميدهاي نا اميد مان حالا با خيالي آسوده به فكر فصل نقل و انتقالات خواهند بود كه بدانند پول هاي شان را به چه ماشيني تبديل كنند.
اين پايان تيمي است كه كميته ملي المپيك برايش هيچ نكرد . حوزه نظام وظيفه نگذاشت يك سفر خارجي داشته باشد و ...
كفاشيان كه در پايان بازي چهره اي در هم گره خورده داشت شايد حالا تا ساعتي نمي خندد و اين پايان قصه فوتبال و نه اصلا ورزشي است كه مجلسي هايش اول داعيه سياست زدايي از ورزش دارند و گزينه ورزشي طرح شده براي اداره وزارتخانه اش را بر سر لج بازي با نامه رئيس جمهور به خانه اش مي فرستند. اين است فوتبال ما. فوتبالي بي اميد .
به نقل از خبر آنلاين
http://www.khabaronline.ir/news-159028.aspx
طلسم نرفتن به المپيك 40 ساله شد
طلسم نرفتن به المپيك 40 ساله شد
رمان روزهاي خاكستري(4)
امروز اولين روز نخستين پروازش بود.شب تا صبح پلك روي هم نگذاشته بود.دلشوره داشت .دلش مي خواست از اين ازمون سربلند بيرون ايد.اما ترس عجيبي با او همراه بود.صبح زود لباس پوشيده كنار در منتظر امدن اريا بود تا بالاخره از راه رسيد .خواست سوار شود كه پدرش هم با ناني كه در دست داشت كنار انها امد. اريا از ماشين پياده شد.- سلام اقاي رادمهر.
- سلام پسرم حالت چطوره؟
- تشكر.شما خوب هستيد.
- ممنون.خانواده چطورند؟
- سلام دارن خدمتتون.
- سلام برسون.
- بزرگيتون رو مي رسونم.
- صبحانه كه نخوردين؟
- از دلهره اي كه داريم چند روزه چيزي نخورديم.
- بيا اين نون رو بگيريد تو راه بخوريد.
- دست شما درد نكنه.ممنون.
- بابا نمي تونم بخوريم.مي مونه خشك ميشه.
- حالا بذار راه بيفتيد.اون موقع معلوم ميشه ميل داريد يا نه.بيا بگير.
- ممنون اقاي رادمهر.با اجازه تون.
- بريد به سلامت.موفق باشيد.
وقتي راه افتادند اريا گفت:
- چطوري؟ تو هم ديشب خوابت نبرد؟
- نه هر كاري كردم نتونستم بخوابم.
- خب چه خبر؟چه كار مي كني با زندگي؟
- مي سسوزم و مي سازم.
- بازم كه حرفهاي نااميد كننده مي زني. چه خبر از فاميلاتون؟
- خوبند.تو چيزي به پدر و مادرت نگفتي؟
- فعلا نه.مي خوام خودشون همه چيز رو بفهمند اول ببينش بعد .تو چه كار كردي ؟
- من فعلا نصف راه رو برات باز كردم. بهشون گفتم نمي تونم چهار سال ازدواج كنم.فكر مي كنم مهموني من موقعيت خوبي براي ديدنش باشه البته اگه بياد.
- اگه نيومد چي؟
- فكر مي كنم بياد.
- چقدر مطمئن حرف مي زني.
- حالا وقتي اومد مي فهمي راست گفتم يا نه.
- سياوش؟
- بله.
- به نظر تو سها رو به من مي دن؟
- نه.
- نه؟!
- فعلا نه. به اين راحتي نيست.تو فقط بايد صبور باشي و حوصله به خرج بدي.
- ترسيدم.
- براي چي؟
- فكر كردم شايد نظرت...
- من هيچ وقت حرفم دو تا نمي شه.
- اميدوارم.
در باند اماده ايستاده بودند تا نامشان خوانده شود.متصدي امتحان ابتدا ناماريا را صدا كرد و اوبا تمام اعتماد به نفسي كه سعي مي كرد داشته باشد سوار هواپيما شد و با دادن علامت با اميد به خدا از روي زمين برخاست.در تمام مدت پروازش با خونسردي هواپيما را كنترل مي كرد.از شادي داشت از هوش مي رفت. وقتي به زمين نشست وپياده شد.متوجه شد قبول شده است. از خوشحالي به هوا پريد.سياوش و چند تن ديگر از دوستانش سطل ابي بر سرش خالي كردند و تبريك گفتند.نوبت به سياوش رسيد. او هم سوار بر هواپيما شد و پس از علامت دادن با توكل به خدا از زمين بلند شد و از كمي پرواز به زمين نشست. متصدي ازمون نام او را هم جزوء قبول شدگان اعلام كرد.اما سياوش گويي هيچ چيز نمي شنيد.تا وقتي كه سطل اب روي سرش خالي شد انگار از خواب پريده بود.اريا به طرفش امد و گفت .پسر تبريك مي گم.
همديگر را در اغوش گرفتند و مي خنديدند. هيچ كدام نمي توانستند حرفي بزند. متصدي ازمون به كنارشان امد و با خنده گفت افرين به شما خلبانان جوان اينده. خيلي خوب بود.موفق باشيد.
بعد از ظهر با جعبه شيريني وارد شد. در مقابل چشمان منتظر بقيه خنديد و گفت:
- قبول شدم.
پروانه اشك شوقي به چشم داشت.بهمن او را در اغوش گرفت وتبريك گفت.سيامك هم عمل پدر را تكرار كرد.وقتي شست بهمن گفت:
- حالا ديگه بايد يواش يواش خودمون رو براي مهموني اماده كنيم.
- چقدر هولي بهمن.
- پسرمون خلبان شده.شوخي كه نيست.
- سياوش حالا كي پروازهات شروع مي شه؟
- فعلا معلوم نيست.
- اميدوارم هميشه موفق باشي پسرم.
- از همتون ممنونم .خيلي برام زحمت كشيديد.اميدوارم بتونم جبران كنم.
************************
- سها.
- بله مامان؟
- بيا كارت دارم.
وقتي مقابل مادر ايستاد گفت:
- بله.
- من دارم مي رم خياطي.
- براي چي؟
- لباس ساناز رو بگيرم.
- كدوم لباس؟
- همون كه براي مهموني سياوش سفارش دادم.
- مهموني سياوش ؟
- جشن فارغ التحصيليش.
- كي هست؟ چرا به من نگفتيد؟
- مگه برات مهم بود.
- مامان ترو خدا شروع نكنيد.
- جمعه است. تو كه نمي ياي چرا بايد مي گفتم.
- شما از كجا مي دونيد نمي يام؟
- براي اين كه به اين اخلاقت عادت كردم نكنه مي خواي بگي دروغ مي گم.
- من چرا نبايد بيام.
- نمي دونم از خودت بپرس؟مياي؟
سها پاسخ داد:
- بله.
و با خودش فكر كرد حالا كه سياوش اين موضوع را به تعويق انداخته و همه را تا مدتي منصرف كرده بايد رفتارم مثل سابق باشد تا هيچ كس متوجه هيچ چيز نشود.
شب مهماني يكي از پر ماجرا ترين شبهاي زندگي اريا بود. او و خانواده اش زودتر از سها امده بودند.اريا ان شب در چشم سياوش و كساني كه مي شناختنش برتر از قبل شده بود.سياوش خانواده او را به سالن راهنمايي كرد واريا را با خود به اتاقش برد.او كه از كار سياوش متعجب بود پرسيد:
- سياوش چه كار مي كني؟!
- در رو ببند بيا تو كارت دارم.
- بيا بستم .خوب بگو چته؟
- بشين.
- نشستم امرتون رو بفرمائيد.
- قبل از اين كه سها بياد بايد برات توضيح بدم كه چكار بكني.
- چه كار؟
- ببين اريا تو فقط خودت رو به پرويز خان نزديك كن.
- پرويز خان كيه ديگه؟
- پدر سها.
- مگه من مي خوام باباش رو بگيرم.
- نه خنگه. تو كه نمي توني همش بري ور دل سها بشيني.اول به پدرش نزديك بشيو خودت رو تو دلش جا كني.
- چطوره از وقتي اومد دستهامون رو تو هم حلقه كنيم و همه جا با هم باشيم عين تازه عروس دامادها.
- اريا الان وقت شوخي كردن نيست.
- ببخشيد. بقيه صحبتهاتون رو بفرمائيد.
- تو اگه بتوني دل باباش رو به دست بياري خيلي از مشكلات حل شده.پرويز خان ادم فهميده ايه. خاله هم تا حدودي به حرفشه. سها هم روي حرف باباش حرف نمي زنه.حالا فهميدي همه چيز بستگي به اون داره.
- اره.
- تو فقط خودت رو نزديك كن. اهان راستي از سياست هم حرف نزن.چون از بحثهاي سياسي خوشش نمي ياد.بيشتر از هنر و تجارت بگو.
- اطلاعات كافي ندارم.
- فقط حرفهاش رو تاييد كن.
- باشه.
اريا بلند شد مقابل اينه ايستاد كت و كرواتش رامرتب كرد و گفت:
- عاشقي هم برامون شده دردسر.
- اينقدر غر نزن.چقدر هم بدت مي ياد.كت و شلوارت رو هم كه تازه خريدي.
- خوبه؟
- اره.
- رنگش چطوره؟مامان مي گه مشكي بيشتر از هم رنگها به هم مي ياد.
- رنگش هم خوبه.ببينم اين هم مامانت گفته كه شيشه ادكلن رو روي خودت خالي كني؟
- نه اين عادت ميشگي خودمه.
- براي همينه كارخونه سازندش قراره بهت كارت اشتراك بده.چون از مشتريهاي ثابتي.
و هر دو خنديدند. زماني كه بيرون رفتند سياوش متوجه امدن خانواده پرويز خان شد و به اريا گفت:
- اريا اومدند.تو اماده اي؟
- اره بريم.
به جمع مهمانان كه رسيدند پروانه به طرفش امد و گفت:
- سياوش بيا برو به پرويز خان خوش امد بگو واريا خان رو هم بهشون معرفي كن.
- چشم مامان.
با هم به كنار پرويز خان رفتند.او كه ان دو را ديدبرخاست و مقابلشان ايستادوسياوش بعد از خوش امد گويي رو به اريا گفت:
- اريا جان ايشون پرويز خانيكي از مردان نيك روزگار هستند.همسر خاله بنده.پرويز خان ايشون هماريا دوست قديمي وعزيز من.
اريا دستش را پيش برد و گفتاز اشنايي با شما خوشوقتم.
پرويز دستش را فشرد و گفت منمهمين طور پسرم.
- تا شما بيشتر با هم اشنا بشيد من مي رم دوباره ميام خدمتتون.
- برو سياوش جان مزاحمت نمي شم.
- با اجازه.
سها در گوشه اي از سالن كنار لادن نشسته بودوبا او گفتگو مي كرد كه سامك كنارشان امد و نشست.سها گفت:
- چطوري سيامك؟ حسابي خسته به نظر مي رسي.
- نه بابا چه خسته اي؟ همه كارها رو خودشون كردند.
- بايد صبر مي كردند اين مهموني رو بعد از قبولي تو مي گرفتند كه با يك تير دو نشون مي زدند.
- از كجا معلوم كه قبول بشم.
- يعني نمي شي! به نظر من كه خيلي راحت بود.
- لادن تو چكار كردي؟
- مي گم كه خيلي راحت بود.
- يعني قبول؟
- هر چي خدا بخواد.
- من مطمئنم كه هر دوقبوليد.
- تو فاميل ما رسم نيست كه بچه ها بيشتر از يك سال پشت كنكور بمونن.
سها در حالي كه مي خنديد گفت حق با سيامكه.
سيامك با شنيدن نامش بلند شد و گفت:
- بچه ها ببخشيد من دوباره بر مي گردم.
وقتي رفت لادن گفت:
- سها ببين چه تيپي زده.
- واي لادن نمي دوني اون روزي كه اومده بود خونمونيككلام بهشگفتم چقدر خوشتيپ شدي صد تا رنگ عوض كرد.اينجوري نگاش نكن چطور زبون مي ريزه.خيلي خجالتيه.
- مثل برادرش.
- لادن تو رو خدا شبم روخراب نكن.
- چرا؟!
- اسم سياوش رو نيار.
- سها تو چرا به اسم و ديدن سياوش حساسي؟
- تو كه خودت مي دوني چرا مي پرسي؟
- به هر حال حساسيتت بي مورده اينقدر نقطه ضعف روي سياوش نشون نده.
- نه لادن اينطور بي مورددر مورد من فكر نكن.سياوش براي من يه ادم معموليه .مثل بقيه ادم ها من كاري به بقيه ندارم.
- سها تو هيچ مي دوني چقدر دخترا ارزو دارند جاي تو بودند. همين توي فاميل خودمونراه دوري نمي ريم.اون وقت تو به همين راحتيداري اين موقعيت رو از دست مي دي.
- من از خدامه كه از دستش بدم. لادن تو خانواده ام خاله فاميل چطور از من مي خواين ادمي كه براي من فرقي با بقيه نداره علاقه داشته باشم. چطور مي خواينكه جاي تنفر تو دلم عشق بشينهچطور مي خواين سياوش رو دوست داشته باشم در حالي كه در خودم چنين نيرويي رو نمي بينم. نه لادن از من نخواين كه اينطور باشم.
- سها سياوش نه كس ديگه .ناراحت نشي ها تو در مورد هيچ كس نمي توني خوب و مثبت فكر كني.
- بازم اشتباه فكر كردي.من ادم سنگ دلي نيستم.منم ادمم. احساس دارم.شعور دارم.مي دونم نبايداين طور رفتار كنم ولي چه كنم نمي تونم نمي تونم به سياوش احساسي داشته باشم.دوسش ندارم.
- چرا؟دليلت چيه؟
- هيچي. دليلم عشقيه كه نسبت به سياوش ندارم.
- اين دليل هيچ كس رو قانع نمي كنه.
- اصل خودم هستم كه قانع مي شم.
- دوست داشتم كه جاي...
- توسياوش رو دوس داري منكاملا مي فهمم .من اگر سرمبالاي دار برهتمكان نداره زنش بشم .ولي اميدوارم تو به ارزوت برسي.امشب ديدمش با خودم گفتم از همه مردهايي كه توي اين جمع هستند برتره.سياوش هميشه برتر بوده.ولي نه براي من.براي كسي كه دوسش داشته باشه.
- بي خودت نيست كه همه ارزو دارن تو باهاش ازدواجكني.تو خودت هم برتري. تو هيچ عيبي نداري.خوشگلي خانمي نجيبي با سوادي امشب از وقتي اومدي همه چشم ها دنبال تو حركت مي كنه.
- از كجا معلوم كه به خاطر من باشه.در حال حاضر كه من در كنار شما نشستم.
- نه سها جان سياوش اگر با تو نباشه با هيچكس ديگه هم نيست. اصلا اهل ازدواج نيست.اون روياهاش تو اسمونهاست/ارزوش پروازه.
لادن درست مي گفت سها با اين كه ان شب خيلي ساده تر از جلسات قبل در مجلس حاضر شده بود به نظر زيباتر مي امد.سادگي جلوه بيشتري به او مي داد. كت وشلوار ابي رنگي به تن داشت و موهاي مشكي رنگش هم مثل هميشه رها روي شانه هايش ريخته بود.
به خواست پدرش از منزل خارج شد تا از داخل ماشين كيفش را بياورد.وقتي مجددا وارد سالن شد.سيامكو اريا نزديك در ايستاده ومشغول گفتگو بودند اما تا او را ديدند هر دو ساكت شدند.سيامك با لبخند گفت:
- سها جان اجازه ميدي ايشون رو معرفي كنم؟
- خواهش مي كنم.
- ايشون اريا دوست سياوش هستند.
- سلام خانم از اشنايي شما خوشوقتم.
- سلام اقاي...
- نيكنام هستم.
- سلام اقاي نيكنام بنده هم از اشنايي با شما خوشوقتم.اميدوارم شب خوبي داشته باشيد با اجازه.
- كجا ميري سها؟
- مي رم پيش بابا امانتيش روبدم.
- بده من ببرم.
- نه چرا تو ببري.خودم مي برم.
- بده من ببرم. تعارف نكن.اتفاقا با پرويز ان كار دارم.
- اخه... پس بيا سوئيچ رو هم ببر.
- بده ببرم.
و رفت و انها را تنها گذاشت:
سها گفت
- امان از دست سيامك .راستي شما چرا كنار در ايستاديد بفرمائيد تو.
- ممنون هواي تو يه كم اذيتم مي كرد گفتم برم كمي هوا بخورم.
- بفرمائيد مزاحمتون نباشم.
- نه خواهش مي كنم شما هم اگه دوست داريد مي تونيد تشريف بياريد.
- مزاحم نمي شم تو راحترم.
- خب پس من هممي يام تو.
- ولي شما كه گفتيد مي خوايد بريد هوا خوري!
- بدون همپا لطفي نداره.
- واقعا عذر مي خوام سيامك به خاطر ن رفت.
- ولي من منظورم سيامك نبود.
- پس كي بود!
- هر كس ديگه غير از سيامك مثلا...
- من يك نفر رو پيشنهاد مي كنم باهاش بهتون خوش بگذره.
- كي؟!
- سايه اتون... با اجازه.
واز مقابل چشمان اريا دور شد. اريا همان طور ايستاده بود كه سياوش كنارش امد و گفت:
- چي گفت؟
اريا كه با صداي سياوش به خود امده بود گفت:
- سياوش اين چرا اينقدر بي احساسه.
- فكر مي كنم به چيزهايي بو برده.مگه توچي گفتي؟
- واضح نگفتم ولي در لفافه ازش خواستم كه بريم تو باغ قدم بزنيم.
- تو هم با اين حرف زدنت.خب فهميد ديگه .همه چيز رو خراب كردي.اصلا كي به تو گفت از پيش پرويز خان بلند بشي.
- برو بابا.همش از تجارت و كارش حرف مي زد. از حرفهاش خوشم نمي اومدئخسته ام مي كرد.
- نه تروخدا مي خواستي برات از عشق و عاشقي بگه.
- بابا رو بهش معرفي كردم اونا حرفهاي همديگه رو بهتر مي فهمن از همديگه هم خسته نمي شن.
- خيلي خب حالا نمي خواد خودت رو ناراحت كني .درستش مي كنم بايد باهاش راه بياي.
- من اين دختر رو هر جور باشه مي خوام.بيدي هم نيستم كه با اين بادها بلرزم.بذار تا هر وقت كي مي خواد ناز كنه.خريدارشم.من تا اخرش هستم.
- اوه اوه مرحبا بر اين شهامت واراده.
اما تا اخر شب هنگامرفتن هيچ فرصت ديگري دست نداد تا سياوش بتواند اريا و سها را به يكديگر نزديك سازد.
به بازگشايي دانشگاهها زمان زيادي نمانده بود روز ثبت نام سها صبح زود به دانشگاه رفت وقتي رسيد مهسا زودتر از او امده بود با هم وارد دفتر شدند بعد از مدت زمان نچندان كوتاه كارشان به اتمام رسيد از دفتر كه خارج شدند كامياب را ديدند كه كنار در ايستاده مشغول گفنگوست تا انها را ديد به سمتشان امد
-سلام روز بخير
-سلام اقاي صالحي
-سلام
-حالتون چطوره؟
-ممنون خوبم
-سها جون من تو كتابخونه منتظرت هستم اونجا كار دارم
-نه صبر كن الان با هم ميريم
-من ديرم ميشه منتظرت هستم ديگه فعلا خداحافظ
وقتي مهسا رفت كامياب رو به سها گفت:
-من مزاحمتون شدم؟
-نه اين چه حرفيه؟
-اصلا فكر نميكردم امروز ببينمتون
-چطور فكر نميكرديد ببيام؟
-بله
-مگه ميشه امروز روز ثبت نام بود
-شما فقط به خاطر ثبت نام اومديد
-خب كار ديگه اي نداشتم ...شما از دست من ناراحتيد؟
-نه نه براي چي بايد ناراحت باشم؟
-من اين طور فكر كردم
-اشتباه فكر كرديد دوست داريد قدم زنان به سمت خانم كريمي بريم؟
-شما مگه انتخاب واحد نميكنيد؟
-من انتخاب واحد كردم شما هنوز تشريف نياورده بوديد
-پس اگه كاري نداريد ايرادي نداره بريم
وقتي به راه افتادند مرتب خدا را شكر ميكرد كه كسي از اشنايان در دانشكده نيست در راه كامياب همان طور كه سرش پايين بود گفت:
-خانم راستين با خانواده صحبت كرديد؟
-نه
-نه؟!؟
-گفتم كه به زمان نياز دارم
-تا كي؟
-تا هر وقت كه سياوش و خاله ام دست از سرم بردارند
-سياوش؟!
-پسر خاله ام
و باز هم پس از كمي سكوت گفت:
-مي خوادت؟
-خودش...خودش...اجازه ميديد بعدا همه چيز رو براتون تعريف كنم؟
-فقط يك كلمه يك كلمه بهم بگو خودت چي؟تو هم اونو ميخواي؟
-نه نه اصلا
-همه چيز رو برام ميگي؟
-بعدا بله همه چيز رو ميگم
به كتابخانه رسيده و همانجا ايستاده بودند كه مهسا خارج شد و وقتي ان دو را با هم ديد گفت:
-چرا اين جا ايستاديد؟
-تو گفتي
-من ديدم دير كرديد گفتم خودم بيام دنبالتون
-اگه كارت تموم شد بريم
-اره بريم كار ديگه اي ندارم
-خب با اجازتون اقاي صالحي
-اگه اجازه بديد برسونمتون
-نه متشكرم مزاحمتون نميشم
-مزاحمتي نيست بفرماييد
-باشه بعد امروز كمي خريد هم داريم
-هر جور راحتيد
-خب خدانگهدار
-به سلامت
انها رفتند و كامياب همان طور كه دور شدنشان را نگاه ميكرد فقط به اسم سياوش فكر ميكرد كه سنگيني دستي را روي شانه هايش احسلس كرد وقتي برگشت رامين را ديد با لبخندي گفت:
-سلام
-سلام چطوري؟
-ممنون تو چطوري؟
-تشكر چرا اينجا ايستادي؟
-اينجا ...چيز...استاده بودم...اخه...
-خيلي خب نميخواد بگي بيا بريم
كتابخونه كار داشتم به خاطر همين ايستاده بودم
-جدي خيلي خب بيا بريم ببينم ماشين داري؟
-بله
-منو تا يه مسيري ميرسوني؟
-حتما
-كاري كه نداري؟
-نه بريم
در راه كه رامين چهره گرفته كامياب را ديد گفت:
-مثل هميشه نيستي خيلي ناراحتي
-نه اين طور نيست
-من اگه نتونم تو رو نشناسم كه به هيچ دردي نميخورم
-من حالم خوبه مشكلي ندارم
-چرا داري ببينم باز بابات نامه داده؟
-چه راحت از دلم خبر دار ميشي براي همينه كه نتونستم هيچ وقت هيچي رو ازت پنهون كنم
-من از بچگي ميشناسمت بزرگت كردم راحت همه چيز رو از نگاه و رفتارت ميفهمم خب بگو ببينم اين بار حرفش چيه؟
-اصرار داره برم ميگه مامان دلش برام تنگ شده ميخوان زنم بدن
-خب به سلامتي اين كه ديگه قصه خوردن نداره
-نه من نميتونم برم من از اول هم باهاشون شرط كردم كه من نميتونم برم-حالا براي سفر برو اونها كه نوميتونن بيان تو بايد مرتب بهشون سر بزني
-اگه نميتونن بيان كه تقصير من نيست خودت شاهد بودي كه من چقدر بهشون گفتم كه نرن يا اگه ميرن ديگه پناهنده نشن
-حالا كه شدند تو ميخواي چي كار كني؟ميخاي براي هميشه ايران بموني؟
-بله
خب اين مساله حل شد چرا نميري اونجا اون دختري رو كه برات در نظر گرفتند رو ببيني؟
-رامين اينا همش كلكه من بايد اونجا با دختري كه اون هم پناهنده است ازدواج كنم خب ديگه نميتونم برگردم ايران
-پدرت هيچ وقت كارش رو حساب نبود خدا رو شكر كه تو هيچ چيزيت به بابات نرفته
-باهاش صحبت ميكني؟
-چي بگم؟
-همه چيز رو بگو نميتونم بيام بگو درس دارم من اينجا زندگي ميكنم بگو اگه قرار باشه يه روز ازدواج كنم ترجيح ميدم يه زن ايرووني از همين جا بگيرم بگو من اينجا رو دوست دارم
-امشب باهاش تماس ميگيرم تو هم بيا پيش من امشب تنهام فردا صبح هم ميريم كوه
-خانم بزرگ نيستند؟
-نه رفته مشهد
-باشه ميام
شب وقتي به منزل رامين رسيد چند بار زنگ را فشرد اما كسي در را باز نكرد با كليد خود در را گشود و وارد شد به سالن كه رسيد او را مشغول صحبت با تلفن ديد غذاها را به اشپزخانه برد مشغول چيدن ميز بود كه او به اشپز خانه امد و گفت:
-سلام شب بخير
-سلام شب شما هم بخير
-چرا زحمت گشيدي؟
-خواهش ميكنم تا سرد نشده بشين
وقتي نشست كامياب گفت:
-بابا بود؟
-اره
-چي گفت؟
-بهت سلام رسوند
-باهاش حرف زدي؟
-اره همه چيز رو براش توضيح دادم
-قبول كرد؟
-ظاهرا ميگه اگه اصرار ميكنه بري به خاطر مادرته حالش خوب نيست
-چرا؟
-ميگه غصه تو رو ميخوره دلش برات تنگ شده گفت اگه بتوني بهشون سر بزني خيلي خوبه
-الان كه ديگه تا باز شدن دانشگاهها چيزي نمونده خونه كه رفتم باهاشون تماس ميگيرم بفرمائيد سرد ميشه
-دستت درد نكنه
-كلي گشتم تا جند تا ظرف تميز پيدا كردم شما هفتگي ظرف ميشوريد؟
-از وقتي مادر رفته اينجا اين شكلي شده
-بعد از شام خودم همه جا رو تميز ميكنم ظرفا رو هم ميشورم
-دستت درد نكنه كامياب جان من كه مثل تو چند سال تنها زندگي نكردم تا به فوت و فن خانه داري اشنا بشم خوش به حال اوني كه پاش رو به عنوان همسر تو خونه تو بذاره
-همسرم؟اون من رو قبول كنه من هر كاري كه بگه براش ميكنم من حاضرم جونم رو هم براش بدم
-اي زن ذليل پس واقعا خوش به حال اون دختر
-اگر زن ذليلي به اينه من حاضرم زن ذليل باشم
-حالا كه پدر و مادرت اينجا نيستن اجازه ميدي من برات استين بالا بزنم؟
-شما؟
-خب اره مگه چمه؟
-ولي شما خودت هم وضعيتي بهتر از من نداريد
-از من ديگه گذشته نوبت شما جوون هاست
-بذاريد خانم بزرگ برگردند خودم باهاشون صحبت ميكنم
-اون بيچاره كه حرفي نداره
-پس خودتون مخالفيد
-بعد از اون خدا بيامرز ديگه نتونستم تو جسو هيچ زن ديگه اي نگاه كنم الا...
-الا كي؟
-هيچ كس ول كن خب بگو بينم تو خودت كسي رو زير سر داري يا نه؟
-من؟...بله البته اگه بهم جواب مثبت بده
-اگه نداد؟
-خدا نكنه ازم خواسته صبر كنم
-چند وقت؟
-مدت زمانش معلوم نيست من اين كارو ميكنم چون دوستش دارم
-كامياب هيچ وقت فكرش رو نميكردم به اين حال و هوا برسي
-مگه من ادم نيستم
-تو از ادم هم والاتري واقعا خوشا به سعادت كسي كه مورد پسند تو قرار گرفته
-ممنون
شب روي تختش دراز گشيده و از پنجره به نور مهتاب مينگريست و فكر هاي مختلفي به ذهنش ميرسيد برگشت و نگاهي به كامياب كرد كه چطور به راحتي خوابيده بعد دوباره به اسمان خيره شد در فكر سها بود كه چطور يك سال بود كه تمام ذهنش را پر كرده بود .بعد از فوت همسرش او ديگر نتوانسته بود به هيچ دختر و زني فكر كند .روزي كه پشت در اتاق عمل ايستاده و پرستار خبر از دست رفتن كودك و همسرش را داد سياهترين روز زندگيش بود از ان روز به بعد رامين مثل قبل نبود از ان لحظه او خود را وقف مادر كرد و به خاطر او زندگي ميكرد اما انگار مرده بود نفس ميكشيد اما انگار بينفس بود .از ان زمان به بعد سالهاي زيادي بود كه ميگذشت و ضاهرا براي رامين همه چيز تمام شده بود اما با امدن سها اين زخم كهنه سر باز زد او در وجود سها هنگامه را جستجو ميكرد سها هنگامه دوباره رامين بود علاقه او به اين دختر مانند علاقه اش در جواني به هنگامه بود نميدانست ايا سها او را ميپذيرد يا نه خواسته زيادي بود اين دختر جوان و شاداي يه همسري مردي دلشكسته و پير دل كه زماني نيمي از زندگي خود را باخته بود درايد اما رامين بيخبر از دل سها او را دوست ميداشت.
سها مشغول اب دادن به گلها بود كه با باز شدن در شير را بست و به كنار در رفت سيامك را ديد كه با چند كتاب و يك جعبه شيريني وارد شد
-سلام
-سلام سيامك حالت چطوره؟
-بهتر از اين نميشه
-چطور؟
-قبول شدم همون رشته اي كه دوست داشتم
-جدي ميگي؟خب به سلامتي بيا بريم تو ببينم
وقتي وارد شدند سودابه به استقبالشان امد و باز سيامك با همان چهره خندان گفت:
-سلام خاله
-سلام سيامك جون حالت چطوره خاله؟
-خوبم
-مامانت چطوره؟
-اونم خوبه سلام رسوند
-مامان سيامك قبول شده
-خب به سلامتي حالا چه رشته اي قبول شدي؟
-مهندسي برق
-باريكلا افرين
-بفرمائيد قابل شما رو نداره
-دستت درد نكنه اين شيريني خوردن هم داره
-شما بريد تو سالن من هم الان ميام
سيامك وقتي نشست گفت:
-سها ممنون
-چرا از من تشكر ميكني؟
-به خاطر اين كتابا خيلي كمكم كرد بيا بگير دستت درد نكنه
-قابلي نداشت حالا چرا اين قدر عجله كردي؟
-بايد مياوردمشون
سودابه با ظرف شيريني به كنارشان رفت و گفت:
-خب خاله خيلي خوش اومدي ببينم كي جواب گرفتي؟
-ديروز بعد از ظهر شما بعد از خانوادم اولين كساني هستيد كه خبر دار شديد
-موفق باشي سيامك جان
-سها جون اين شيريني رو تعارف كن
-چشم
-بعد برو چند تا چايي هم بريز بيار
-حالا كي كيري ثبت نام كني؟
-هفته ديگه
-از اول سال تحصيلي هم كلاسا شروع ميشه؟
-بله
-لابد مامانت خيلي خوشحاله
-بله خيلي
-انشاا... موفق بشي
بعد از رفتن سيامك سالن را مرتب كرد كتابها را برداشت و به اتاق برد به ياد خود افتاد كه چطور با عشق و علاقه انها را ميخواند شروع به ورق زدن كرد وقتي به كتاب اخري كه از همه قطور تر بود رسيد و ان را باز كرد چشمش به يك بيت شعر افتاد وقتي خط را نگاه كرد متوجه شد خط سيامك است لبخندي بر لبش نقش بسست همانطور كه كتاب در دستش بود با خود گفت :
-اشتباه نكنم اين پسره عاشق شده ببين تو رو خدا موقع درس خوندن هم حواسش جاي ديگه بوده ولي عجب بچه باهوشيه كه با اين حواس پرت قبول شده بايد ته توي قضيه رو در بيارم كاري ميكنم كه خودش خودش رو لو بده
شب همگي سر ميز شام بودند صداي زنگ تلفن باعث شد سها از جاي خود برخيزد به طرف تلفن رفت و گوشي را برداشت
-بفرمائيد
-ممنزل اقاي راستين
-باه بفرمائيد
-سها خانم شما هستسد؟
-بله شما؟
-نيكنام هستم
-سلام اقاي نيكنام
-سلام دخترم حالت چطوره؟
-ممنون شما خوبيد؟
-منم خوبم ميبخشيد مزاحم شدم بابا هستن؟
-بله گوشي حضورتون...
وقتي برگشت و نشست گفت بابا با شما كار دارند
-كيه؟
-اقاي نيكنام
پرويز كه رفت سودابه گفت:
-نگفت چه كار داره؟
-نه فقط گفت كه گوشي رو بدم به بابا ولي تعجب ميكنم بار اولشه كه اينجا تلفن ميزنه
-لابد درباره كاره ديگه مرد ها چه حرفي غير از اين دارن؟
اما سودابه اشتباه حدس زده بود وقتي پرويز بازگشت و نشست گفت:
-براي شب جمعه كه جايي قرار نداريد؟
-نه چطور؟
-مهموني دعوت شديم
-كجا؟
-خونه اقاي نيكنام
-براي همين تلفن كرده بود؟
-بله
-به چه مناسبت؟
-همين طوري
-فقط ما هستسم؟
-فكر ميكنم
-خيره انشاا...
-انشاا... كه همينطوره
تا شب مهماني و زمان رفتن سها مردد بود كه خانواده را همراهي كند يا نه مدام فكر ميكرد كه خانواده سياوش و يا خود او به تنهايي ممكن است حضور داشته باشند اما نميتوانست مخالفت كند زيرا نه بهانه اي براي نرفتن داشت و نه دليل قانع كننده اي به ناچار اماده شد و با بقيه به راه افتاد به منزل اقاي نيكنام كه خانه اي ويلايي بود رسيدتد و با استقبال خود او به سالت نسبتا بزرگ كه زيبا و ساده با پرده هاي حرير و مبلماني به سبك انگليسي تزئين شده بود و عتيقه جات و تابلوي نقاشي كه واقعا زيبا به نظر ميرسيد و شكوه خاصي به سالن ميداد.
خانم نيكنام و اريا همه به جمع انان پيوستند و بعد از سلام و خوش امد گويي كنارشان نشستند هنوز مدتي نگذشته بود كه خانمي جوان به سالن امد و بعد از سلام و احوال پرسي اقاي نيكنام رو به مهمانا گفت:
-ايشون دخترم ارزوست تازه از شهرستان امده
بعد از روبوسي با خانم ها كنار مادر نشست و اقاي نيكنام در معرفي كامل او گفت:
-ارزو و همسرش فرشيد مدتي است كه به خاطر طرح فرشيد شهرستان زندگي ميكنند اونها مجبور شدند مدتي رو دور از خونه و خونواده بگذرونن حالا ارزو خانم ما بعد از مدت ها اومده سري به خانوادش بزنه اما فرشيد نتونسته بياد جاش واقعا خاليه
-سعادت نداشتيم زيارتشون كنيم
-كم سعادتي ازفرشيده در عوض خيلي خوشحالم كه امشب من در خدمتتونم
-خواهش ميكنم
بعد از چند دقيقه ارزو از جمع جدا شد و به اشپز خانه رفت چند لحظه بعد به دنبالش اريا به اشپزخانه رفت و گفت:
-ارزو چطوره؟
-خيلي خوشگله اريا از وقتي ديدمش چشم ازش برنداشتم
-پس سليقه ام خوبه؟
-اينبار بله
-يادت هست كه چي بايد بهش بگي؟
اره خيالت راحت باشه اميدوارم موفق بشم
-بعد از خدا همه اميدم به توئه تو رو خدا امشب كارو تموم كن
-چقدر عجولي به همين زودي كه نميشه
-چرا نميشه بيخودي كه مكشوندمت تهران
-اي بيمعرفت يعني تو دلت براي من تنگ نشده بود
-چرا بابا شوخي كردم
-خيلي خب برو كنار بذار من اين چاييها رو ببرم صحبت با سها خانمتون بمونه براي بعد از شام
-ارزو از دستم ناراحت شدي؟
-من هيچ وقت از دستت ناراحت نميشم
-مطمئن باشم
-مطمئن باش حالا ميذاري برم يا نه؟
-بفرمايئد
ان شب تا قبل از صرف شام ارزو تا حدودي خود را به سها نزديك كرده بود بعد از شام گفت:
-سها جون دوست داري گلخونه ما رو ببيني؟
-با كمال ميل
-پس بلند شو بريم
وارد گلخانه كه شدند سها كه از ديدن ان همه گل زيبا به وجد امده بود خنديد و گفت:
-چقدر قشنگه اصلا دلم نميخواد برم بيرون
-بيا همين جا بشينيم و صحبت كنيم
-اجازه ميدي اول همه رو ببينم؟
-باشه پس بيا قدم بزنيم
-اين همه گل رو شما چه جوري پرورش ميدين؟
-بابا عاشق پرورش گل و گياهه خودش اين كارو ميكنه
-معلومه پدر با ذوقي دارين
-چطور؟
-از تابلو هاي نقاشي كه ديدم اين حدس رو زدم من هم گل خيلي دوست دارم
-الان مطمئنم كه در مورد هر كدوم از گلهاي سبد گلي كه شما زحمت كشيدين اوردين براي همه توضيح ميده
-خب هر كسي به يه چيزي علاقه داره ديگه
-تو به چي علاقه داري؟
-من بيشتر از همه به رشته تحصيليم
-چي ميخوني؟
-كارگرداني تئاتر
-جدي ميگي؟باريكلا من هميشه عاشق اين رشته بودم اما متاسفانه قبول نشدم و يه رشته ديكه خوندم
-چي؟
-ادبيات
-اون هم خوبه
-اگه شب و روز بشينم و بنويسم خسته نميشم عاشق نوشتنم چند نمايشنامه هم نوشتم
-راست ميگي؟
-اره دوست داري بدم بخوني؟
-البته
-بهت ميدم هنوز تو اتاق زمان مجرديم مونده خب سها بگو ببينم سال چندم هستي؟
-اممسال سال دوم هستم
-لابد به غير از درست هم به هيچ چيز ديگه فكر نميكني؟
-منظورتون چيه؟
-اخه من اين دوران رو گذروندم دانشجو كه بودم فقط درسم رو ميديدم مثل اكثر دختر هاي ديگه فرشيد چهار سال خواستگار من بود ولي هر بار ردش كردم اونم گفت تا درسم تموم بشه صبر ميكنه اين كارو هم كرد وقتي درسم تموم شد دوباره اومد بهش جواب مثبت دادم اون موقع خودش هم هنوز داشجو بود با هم ازدواج كرديم الانم ديگه چيزي نمونده طرحش تموم شه
-دوسش داري؟
-خيلي فرشيد مرد خوبيه به وجودش افتخار ميكنم امشب كه تو رو ديدم ياد خودم افتادم براي همين اين سوال رو ازت پرسيدم
-و لابد منتظر جواب هستي؟
-صد در صد البته اگه دوست داشته باشي
-چرا كه نه مياي بريم همونجا بشينيم؟
-باشه
وقتي نشستند سها گفت:
-اگه منو به اميد خودم ميذاشتن تمام عمرم رو همين جا زندگي ميكردم
-مثل اينكه خيلي از اينجا خوشت اومده
-براي اينكه واقعا زيباست
-خب من منتظرم بگو
-من مثل شما فكر نميككنم البته تا حدودي درسم رو مقدم بر هر چيز ديگه اي ميدونم ولي با ازدواج هم مخالف نيستم خب الان نه وقتي كه درسم سبكتر شد من فقط دوست دارم همسر اينده ام با كار من كخالفت نداشته باشه
-كسي رو دوست داري؟
-نميدونم شايد
ارزو احساس كرد كه سها نميخواهد بيشتر از اين صحبت كند بنابراين بحث را عوض كرد زمان رفتن چند دفترچه به سها داد و گفت :
-فقط اميدوارم خوشت بياد
-حتما همين طوره سعي ميكنم زود برگردونم
-عجله نكن لازمشون ندارم
ان شب تا صبح مشغول خواندن بود نمايشنامه ها واقعا زيبا بودند.در ميان انها يكي بيشتر از همه نظرش را جلب كرده بود.صبح روز بعد ارزو طي تماس تلفني از او خواست تا با هم گشتي بزنند. ساعتي بعد ارزو دنبالش امد و با هم به راه افتادند.در ماشين سها نوشته ها را داد و گفت:
-ارزو جون واقعا جالب بود دستت درد نكنه
-خواهش ميكنم عزيزم قابلي نداشت
-يكيشون رو نگه داشتم بعدا بهت ميدم
-مال خودت گفتم كه لازمشون ندارم
-ممنون
-سها دوست داري بريم پارك؟
-بريم
-يه جا ميشناسم كه سر سبزه و پرنده توش پر نميزنه براي حرف زدن جاش خيلي عاليه
به مقصد كه رسيدند ارزو ماشين را پارك كرد و دنجترين مكان را در پارك انتخاب كردند روي نيمكتي نشستند .ارزو سها را تنها گذاشت و مدتي بعد با دو بستني برگشت و گفت:بگير سها جون تا اب تشده بخور
-ممنون چرا زحمت كشيدي؟
-خواهش ميكنم
بعد از كمي صحبت معمولي ارزو سعي كرد مطلب را به مسير مورد نظرش بكشاند به همين خاطر گفت:
-دلم ميخواد تا وقتي تهران هستم هر روز هم دبگه رو ببينيم
-تا كي ميموني؟
-حدودا يه هفته ديگه يه كاري دارم كه بايد حتما انجامش بدم بعد ميرم ...هنوز نيومده دلم تنگ شده
-براي فرشيد خان
-اي بدجنس ميخواي اعتراف كنم اره هم براي فرشيد هم براي طبيعت اونجا
-كجا زندگي ميكني؟
-يكي از روستا هاي گيلان اگه تونستي بيا حتما خوشت مياد
-ممنون
-نميدوني چقدر عاليه براي نوشتن بارها شده كه صبح كه فرشيد رفته سركار من هم زدم به كوه و جنگل اونجا انگار براي من زمان حركت نميكنه اگه بياي خيلي خوب ميشه
-ممنون ديگه نميتونم هفته اينده دانشگاهها باز ميشه از الان دارم براي باز شدنش لحظه شماري ميكنم
-اين حرف رو كه زدي فهميدم صحبت هاي اون شب دروغ بود
-دروغ ؟كدوم حرفم؟
-همون كه گفتي به ازدواج هم فكر ميكني تو درس رو مقدم بر هر كار ديگه اي ميدوني
-من دروغ نگفتم من ازدواج ميكنم اما به ميل خودم نه به نظر ديگران
-منظورت چيه؟
- تا وقتي كه از من بخوان به زور ازدواج كنم من هم درس ميخونم خدا رو شكر كه اين يه كارو اجازه دارم كه تا هر وقت كه بخوام انجام بدم
-حرفات بوي نا اميدي ميده
-درسته قبول دارم
-مگه تو رو وادار به ازدواج كردن؟
-بله
-نكنه منظورت سياوشه؟
-بله اما شما از كجا ميدونيد؟
-مامان گفت خانم رادمهر برش همه چيز رو تعريف كرده ديشب بعد از رفتن شما حرف تو بود مامان هم برام گفت ولي نگران نشو وصف خوبيت بود
-مهم نيست فقط يه چيز رو اگه ازت بپرسم جواب ميدي؟
-چي؟
-مادرتون چه چيزايي گفته؟
-از اولش بگم؟
-بله
-باور كن چيزي به اون صورت نگفت فقط گفت تو و سياوش قراره با هم ازدواج كنيد اما هر بار مراسم خواستگاري بوده به يه دليلي به هم خورده
-نگفت علت چي بوده؟
-نه اگه دوست داري خودت بگو
-قول ميدي بين خودمون بمونه
-به جون فرسيد قول ميدم به هيچ كس نگم
-مدتهاست دلم ميخواد با كسي درد و دل كنم اما هيچ كس نيست كه حرفم رو بفهمه به هر كي ميگم فقط نصيحتم ميكنه اين درد قلبم رو سنگين كرده من ميخوام شما رو به عنوان يه ادم بيطرف قاضي قرار بدم
-بگو سها جون هر چي دلت ميخود بگو اگر سبك ميشي بگو قول ميدم تا اونجا كه بشه كمكت كنم
-وقتي به دنبا اومدم خان بابا طبق رسم و رسومات فاميلي اسم سياوش رو روي من گذاشت بدون دخالت پدر و مادرهمون اخه هيچ كي تو فاميل جرات نداست روي حرف اون حرفي بزنه وقتي بزرگتر شدم محبت هاي بيدريغ خاله ام رو ديدم و هر از گاهي از زبان فاميل چيز هايي شنيدم به همه اتفاقات پي بردم اون وقت بود كه از همه چيز و همه كس بدم اومد از خودم از زندگي از سياوش
--تا اونجايي كه من روي سياوش شناخت دارم پسر بدي نيست نميشه عيبي روش گذاشت دليل تو براي نخواستن اون چيه؟
-خودم هم نميدونم چمه شايد اگه اينقدر تو سرمون نميكردن كه من و سياوش مال هم هستيم تا اين حد نسبت به هم بي علاقه نميشديم از وقتي خودم رو شناختم و معني كلمه ازدواج رو فهميدم از خودم و سياوش بيزار شدم كمكم اون علاقه و عشق بچگي جاي خودش رو به كينه و نفرت داد و در دل هر دوي ما ريشه كرد من همون اندازه از سياوش نفرت دارم كه اون از من من و سياوش هيچ وقت نميتونيم به هم دل ببنديم .اونا نميذارن ما به شخص ديگه اي فكر كنيم هيچ خواستگاري حق نداره پاش رو تو خونه ما بذاره من و سياوش داريم براي خودمون نفرين ميخريم بدون اين كه مقصر باشيم ما هم ديگه رو نميخوايم ولي اونا ميخوان ما رو به هم تحميل كنن حالا تو قضاوت كن ارزو اگه جاي من بودي با اين كينه باز هم حاضر ميشدي با سياوش ازدواج كني؟
ارزو هيچ جوابي براي گفتن نداشت دست سها را گرفت و با لبخندي گفت:
-حق با توئه سها جون شما حق داريد كه براي زندگي و ايندتون تصميم بگيريد و اون رو با دست خودتون بسازيد اين افكار و عقايد مال همون زمان قديمه نه حالا كه حتي بيسوادا هم قبول نميكنن چه برسه به باسوادا و دنيا ديده ها
-من و سياوش هم درگير همين عقايد بي معني شديم
-شما بايد همه چيز رو بسپاريد به دست زمان ببينم تا حالا شده خيلي رك و پوست كنده بريد بشينيد با خوانوادهاتون صحبت كنيد؟ بگيد هم ديگه رو نميخابد بگيد با هم خوشبخت نميشيد شايد اگه خيلي راحت بريد صحبت كنيد قبول كنند اونا كه جز خوشبختي شما چيزي رو نميخوان اگه بگيد حتما قبول ميكنند شما فقط بهونه مياريد خب اين بهونه اوردن ها جاي سوال براي همه پيش مياره.شما اين كارو بكنيد مطمئن باش نتيجه ميگيريد
-نميدونم تا حالا اين راه رو امتحان نكردم شايد حق با تو باشه
-اينبار كه خاله ات موضوع رو مطرح كرد اين كارو بكن خيالت راحت باشه نتيجه ميده
-اميدوارم
* * * * * * * *
با صداي زنگ تلفن از اتاق بيرون امد و به طرف گوشي رفت و ان را برداشت:
-بله
-سلام سها جان
-سلام سيامك چطوري؟
-ممنون خوبم تنهايي؟
-اره مامان با ساناز رفته بيرون براي مدرسه اش خريد كنه چه خبر؟
-سلامتي؟
-چه عجب يادي از ما كردي؟
-من هميشه ياد تو هستم ولي به بيمعرفتي تو نيستم
-تلفن كردي اذيتم كني؟
-نه سها جان زنگ زدم دعوتت كنم
-دعوت به كجا؟
-براي فردا شب
-خبريه؟
-مهموني به مناسبت قبوليم ولي خونه نيست
-پس كجاست؟
-بيرون گرفتم حالا سها خانم به ما افتخار ميدين؟
-چرا كه نه ولي چه ساعتي؟
-ساعت 8 اونجا باش
-كجا ادرس بده
-همون رستوران خانوادگيمون ميريم
-باشه حتما ببينم بقيه مهمونا كي هستن؟
-چند تا از دوستانم چند تا از فاميلا خريبه كسي نيست تو كه مياي؟
-بله كه ميام
-خب سها جان كاري نداري؟
-نه سلام برسون
-باشه فردا ميبينمت
-خداحافظ
خواست به اتاق بازگردد كه مجددا صداي تلفن بلند شد ان را برداشت
-بله
-سلام سها خانم
-ارزو تويي سلا حالت چطوره؟
-خوبم تو چطوري؟
-من هم خوبم
-چه عجب اين تلفن ازاد شد
-ببخشيد داشتم با سيامك صحبت ميكردم
-مي خواست دعوتت كنه؟
-اره ولي تو از كجا ميدوني؟
-اخه من و اريا هم دعوتيم
-جدي چه خوب
-من زنگ زدم بگم فردا شب به كسي قول نده ما ميايم دنبالت
-ممنون ارزو جون زحمت نكش من خودم ميرم بلدم
-ميدونم بلدي ولي ما دوست داريم بيايم دنبالت
-اخه نميخوام مزاحم بشم
-از اين حرفا نزن كه ميدوني چقدر ناراحت ميشم من از تعارف كردن خوشم نمياد
-به خدا تعارف نميكنم
-پس ديگه چيزي نگو ما فردا راس ساعت 7 منزل شما هستيم
-اما من...
-گفتم ما فردا شب ميايم
-باشه پس منتظرتونم
-حالا شد خوب ديگه مزاحمت نميشم
-خواهش ميكنم لطف كردي زنگ زدي سلام برسون
-بزرگيت رو ميرسونم خداحافظ
-خداحافظ
پنج شنبه شب به توصيه سودابه شنل كرم و مشكي هديه پدرش را به تن كرد و در حيات منتظر بود كه بالاخره انها امدند بعد از سلام و احوال پرسي سوار ميشين شدند در راه ارزو گفت:
-دير كه نكردي؟
-نه مثل هميشه وقت شناس بودي. واقعا باعث زحمتتون شدم.
-سها باز كه شروع كردي
-اين چه حرفي سها خانم.باعث افتخار من بود.
-شما لطف داريد اريا خان
-اريا گلفروشي رو رد نكني
-ميبخشيد
-جانم سها جان
واقعا شرمنده ام من هنوز براي سيامك هديه تهيه نكرده ام اگه لطف كني كنار يك مغازه نگه داري تا من يك ادكلن تهيه كنم ممنون ميشم.
-چشم خانم
بعد از مدتي رانندگي اريا كنار يك مغازه ايستاد و گفت:
-بفرماييد اينجا ادكلن هاي خوبي داره از دوستانه
-باز هم معذرت ميخوام ميشه شما هم تشريف بياريد من اصلا به سليقه اقايون وارد نيستم
-حتما در خدمتتون هستم بفرماييد
وقتي پياده شدند سها گفت:ارزو تو نمياي؟
-نه سها جان شما بريد فقط اريا اونجا يه گل فروشيه گل هم يگير
-باشه
وارد مغازه كه شدند صاحب مغازه كه يكي از دوستان اريا بود كنارش امد و بعد از سلام گفت:
-به به اريا خان چه عجب مگه هر وقت هوس عطر و ادكلن كنب بياي اينجا
-به جون بهروز گرفتارم
-تو هميشه همين رو ميگي ببينم حال سياوش چطوره؟
-خوبه سلام ميرسونه
-بهش سلام برسون بگو هر وقت ادكلن هاش تموم شد يه سري به ما بزنه
-باشه حتما
-خب من در خدمتم بفرمائيد
-اومديم خريد
بهروز كه تازه متوجه سها شده بود گفت:
-ببخشيد اصلا متوجه نبودم سلام خانم
-سلام اقا شبتون بخير
-يادم رفت معرفي كنم ايشون خانم راستين هستند
-از اشناييتون خوشبختم
-منم همين طور
-ببينم اريا خن ايشون فقط خانم راستين هستند؟
اريا چشم غره اي به او رفت و با اشاره به او فهماند كه سكوت كند سپس رو به سها گفت:
-سها خانم شما بفرمائيد اون قسمت الان ميام خدمتتون
-بفرمائيد خانم در خدمتم بفرمائيد اونجا
بعد با صداي بلند گفت:علي جان حواست به خانم باشه
وقتي سها رفت بهروز گفت:ببينم اريا اين همون گرفتاري است كه گفتي؟
-نه خير
-اين كبه؟
-دختر خاله سياوش
-خب پس با تو چي كار ميكنه؟
-باز فضوليت گل كرد
-حالا اگه بگي چي ميشه؟
-سيامك رو كه ميشناسي؟
-برادر سياوش؟-اره امشب سيامك به مناسبت قبولي دانشگاه مهموني گرفته داريم ميريم اونجا ارزو هم ازش خواسته كه اجازه بده امشب بريم دنبالش
-پس اسمش سهاست
-بله اطلاعات تكميل شد حالا ميذاري برم پيشش؟
-بفرمائيد
كنار سها كه ايستاد گفت:
-چيزي پسنديديد؟
-بين اين چند تا به نظر شما كدوم بهتره؟
اريا يكي را انتخاب كرد و گفت:
-اين از همه بهتره من هم از همين استفاده ميكنم
-ولي ممكنه سيامك خوشش نياد اخه نظر ها فرق ميكنه
-خوشش مياد مطمئنم
-اگه نيومد؟
-اگه نيومد؟...نه مياد خيالتون راحت
-پس من به ضمانت شما ميخرم
-باشه قبول
سها خواست پول را روي ميز بگذارد كه اريا گفت:
-چه كار ميكنيد سها خانم؟
-خب ميخوام حساب كنم
-خاهش ميكنم بذاريد تو كيفتون
-براي چي؟
-من حساب ميكنم
-مگه شما ميخوين هديه بدين؟
-نه ولي اگه اجازه بدين من حساب ميكنم
-اجازه نميدم جون اين هديه از طرف منه
-خب اون موقع هم از طرف شماست
-اشتباه نكنيد اون موقع از طرف شماست نه من
-ولي من دوست دارم حساب كنم
-اما من دوست ندارم
-هر جور صلاح ميدونيد
پول را روي ميز گذاشت بهروز كه پشت ميز امده بود گفت:
-قابلي نداره خانم راستين
-دستتون درد نكنه ممنون
بعد پول را شمارد و مقداري از ان را مقابل سها نهاد سها با تعجب پرسيد:
-مگه درست نيست؟
-اين تخفيفه هر چند كه قابل شما رو نداره
-شرمنده ميكنيد
-خواهش ميكنم خانم ارزون حساب ميكنم مشتري شيد
-دست شما درد نكنه-براتون كادو كنم؟
-لطف ميكنيد
وقتي از مغازه خارج شدند اريا گفت:
-من ميرم گلبگيرم شما هم مياين؟
-بله منم ميخوام گل بگيرم
وارد گلفروشي كه سدند سها دسته گلي زيبا و اريا هم گل بزرگي تهيه كرد و با هم سوار ماشين شدند ارزو گفت:
-چقدر دير كرديد بابا حوصله ام سر رفت
-بيا اين رو بگير انقدر هم غر نزن
-اخه دير ميرسيم
-ديگه چيزي نمونده الان ميرسيم
وقتي رسيدند همه امده بودند سيامك دنجترين محيط را انتخاب كرده بود سها كه امد او انگار هيچ يك از مهمانان ديگر را نميديد به قدري از امدنش خوشحال شده بود كه شادي قبوليش به اين اند
رمان روزهاي خاكستري(4)
رمان روزهاي خاكستري(4)
ويندوز 7 بالا نمياد! Sos
سلام دوستانروي نت بوك من بصورت اوريجينال ويندوز 7 استارتر نصب بود
حالا ويندوزم خراب شده و اصلا بالا نمياد...حتي با Safe mode...
سيستم ريستور و سيستم ريپير هم غيرفعال شده
به سي دي ويندوز هم دسترسي ندارم
چطور ميتونم به ويندوزم برگردم؟
شنيدم ايميج ويندوز 7 اوريجينال روي كامپيوترم هست...چطور بهش دسترسي پيدا كنم؟
ويندوز 7 بالا نمياد! Sos
ويندوز 7 بالا نمياد! Sos
آرام(9)
نمي خواهم وجود بهار را مطرح كنم . اول بايد بدانم فريد هنوز به من علاقمند است يا نه ! شايد با ديدن بهار نتواند درست تصميمي بگيرد . سايه متوجه منظورم مي شوي؟ بايد بدانم فريد هنوز مرا دوست دارد يا نه ! اين براي من خيلي مهمه است . خيلي !_ ميفهمم ! تو خيلي صدمه ديده اي . حق با توست ! مي خواهي بروي كلبه؟
_بهتر است بروم . تنها! بدون بهار . مي تواني از بهار مراقبت كني؟
_ حتما! خيالت راحت باشد . تا فردا كه بخواهي بروي به من عادت ميكند.
_ با اتومبيل سعيد ميروم .اشكالي ندارد؟
_ اين چه حرفي است؛ مي دانم كه چقدر براي ديدن فريد بي تابي .
_ سايه جان ! يك سوال از تو دارم كه البته هيچ اثري در تصميم گيري من ندارد . فقط به خاطر اينكه كنجكاوي خودم را ارضا كنم.
_ هر چه دوست داري بپرس !
_ فريد چهره اش تغيير كرده؟
_ خوشبختانه نه ! فقط كمي صورتش شكسته تر شده
آرام نفس عميقي كشيد و گفت : خدا را شكر ! در غير اينصورت تا آخر عمر خودم را نمي بخشيدم
آرام صبح زود از خانه خارج شد . بهار در خواب بود. سايه و سعيد او را بدرقه كردند . سعيد گفت : مواظب باشيد ! جاده خطرناك است.
_ حتما ! به اميد ديدار !
ساعتي بعد در قهوه خانه كوهستاني ايستاد . جايي كه فريد براي استراحت بين راه در ان مكان توقف مي كرد و چاي مي نوشيد . نفسي تازه كرد . اخرين بار آن روز صبح را بياد آورد كه به اجبار او را با خود همراه كرده بود . و با اصرار به او چاي خوراند . قهوه خانه لبه دره اي قرار داشت كه رودخانه اي وحشي و خروشان از پايين ان عبور مي كرد . آرام دقايقي در انجا ايستاد و خستگي از تن بيرون در اورد . دوباره به راه افتاد . زيبايي جاده ، شور انگيز بود . دو سال را در ميان انسانهايي بي روح و خشك زندگي كرده بود . اكنون تمامي آنچه مي پنداشت بايد پشت سر بگذارد و فراموش كند ، فرا رويش نهاده بود و مي ديد از هيچ كدام نتوانسته عبور كند . وطن ، مادر ، همسر و فرزندش او را فرا مي خواندند . در طول راه تمام صحنه هاي زندگي اش از برابر ديدگانش عبور مي كرد . اما هنوز فريد و او اندر خم يك كوچه قرار داشتند . آرام به ياد عكسي از چهره اش افتاد كه فريد ان را به ديوار اويخته بود و با خطي زيبا زير ان شعري به چشم مي خورد :
سايه بان نگاهت ،
در دمادم بارش ابرها ؛
مخمور و شكننده و پرتاب .
وقتي بر گونه هاي لعابينت ، قطرات اشك مي غلطد ،
چه زيباست !
ديدگان نمناكت.
در كنار جاده ايستاد و گريه سر داد و از رنجهايي كه خود و فريد كشيده بودند ناله اي سر داد
چگونه بايد با او روبه رو شود. چه بايد مي گفت . از غرور نا به جاي خود حرف مي زد يا از تعصب و خود خواهي فريد . به راستي تاوان زخمهاي تن خسته انها را چه كسي مي پرداخت . او كه در غربت با كودكي در بطن خود سر گردان بود و يا فريد كه در گوشه بيمارستان چشم انتظار امدن او بود ؟ كدام حق گو تر از ديگري بود . اگر باز فريد لجاجت مي كرد و او را از خود ميراند چه بايد مي كرد . در ذهنش خاطره اي نه چندان دور نقش بست .
ماريا ! پيزن همسايه ! ان روز به حرفهاي پيرزن بي توجه بود و با تفريح به آنچه ماريا مي گفت ، گوش مي داد . اما مثل آن بود كه ماريا تمام سرنوشت او را درون فنجان يافته بود . كه با قاطعيت گفت : او تو را دوست دارد و چشم انتظار توست . اگر تمام حرفهاي او راست بود پس مي توانست اين يكي نيز حقيقت باشد
اتومبيل را روشن كرد و با اعتماد بنفس بيشتري به راه خود ادامه داد
بعد از چهار ساعت رانندگي بدون وقفه سر انجام به پيچ جاده آشنا رسيد . در سكوت جنگل پيش مي رفت . با نمايان شدن كلبه ، در قلبش پيزي فرو ريخت و گونه هايش گر گرفت . اتومبيل را نگه داشت و پياده شد و با قدمهاي محكم به سمت كلبه رفت . در كلبه قفل بود . نگاهي به اطراف انداخت . سكوت بود و تنهايي . به سمت خانه اكبر آقا براه افتاد . اكبر آقا بيرون ايستاده بود و با كنجكاوي به او مي نگريست . آرام با صداي بلند سلام كرد . اكبر آقا جلوتر امد و از ديدن آرام متعجب شد
_ سلام ! خانم ! چه عجب از اين طرفها ؟
_ شما خوبيد؟
_ شكر خدا ! الان در را باز مي كنم
_ آقا فريد كجا هستند ؟
_ رفتند سواري . معمولا همين وقتها بر مي گردند .
آرام به دنبال اكبر آقا به راه افتاد . اكبر آقا در را گشود و باز گشت . آرام آبي به صورتش زد و در كنار پنجره به انتظار آمدن فريد نشست . اكبر آقا چاي و ميوه اورد . لحظاتي بعد صداي شيهه اسب را شنيد ، بيرون دويد . فريد در حال پياده شدن از اسب بود و در همان حال به اتومبيل مي نگريست . آرام با حالتي وصف ناپذير به فريد خيره شد. چند قدم پيش رفت و سپس ايستاد . فريد در يك لحظه متوجه او شد و خود نيز بي حركت ايستاد . هر دو با نگاه در جستجوي يكديگر بودند . آرام با خود زمزمه كرد : خدايا ! شكر ! او عوض نشده .
فقط چند خط روي پيشاني و صورتش محسوس بود . آرام به خود جراتي داد و گفت : سلام ! فريد ! من هستم آرام !
فصل 35-3
فريد با نگاهي ناآشنا و سرد در حاليكه مارال را به اصطبل مي برد گفت : دارم مي بينم
آرام ناگهان يخ زده بر جا ماند . لحظاتي چند به همان حال باقي ماند . اندكي جلو رفت و گفت : فريد ! من خيلي راه براي رسيدن به تو طي كردم . فقط به خاطر تو !
فريد همانگونه كه زين اسب را بر ميداشت گفت: بهتر است تا دير نشده برگردي
_ متاسفم ! چرا ، چرا نخواتس به من بگويي ؟ انوقت موضوع فرق مي كرد
_ چه فرقي مي كرد؟
_ من پيش تو مي ماندم
فريد برگشت و با نهايت خشم در او نگريست و بيرون اصطبل رفت و در همان حال گفت : براي اين حرفها دير شده . برگرد همان جايي كه بودي !
_ نه ! دير نيست . من اشتباه كردم ! اما تو هم مقصر بودي . اگر حقيقت را گفته بودي ...
فريد به ميان حرف او دويد و گفت : ان وقت ترحم مي كردي .
_ تو اصلا عوض نشدي . همان طور خود خواه و ...
_ ببين ! از اول ازدواج ما اشتباه بود . حالا هم تو راحتي ، هم من
_ اما من راحت نبودم
_ به خاطر همين سراغي از من نگرفتي !
_ تمام اينها سو تفاهمي بيش نبوده . من با گذشته زندگي مي كنم . لحظه اي نتوانستم به آينده فكر كنم .
فريد لجوجانه گفت : بهتر است بروي و به آينده ات فكر كني .
آرام با احساس و گرم بازوي فريد را گرفت و گفت : من به خاطر تو آمدم . اگر بدانم ذره اي برايت اهميت دارم مي مانم
فريد لحظه اي سكوت كرد سپس گفت : متاسفم !
آرام با بغضي كه در گلويش بود گفت : همين ! متاسفي ! متاسف براي چه چيز هستي؟ براي من ، براي خودت و يا ... تو هر بار مرا به بهانه اي به طرف خودت مي كشي ، بعد مثل تيري از كمان رها مي كني . فريد نگاهم كن ! من آدم هستم . چرا نمي خواهي بفهمي !
فريد با فرياد گفت : من هم آدمم . هر بار كه به طرف تو امدم خودت را كنار كشيدي ؛ به خواسته من بي توجه بودي . ديگر بس كن ! من و تو به درد هم نمي خوريم . ما هر دو باعث عذاب يكديگريم .
سپس پشت به آرام ايستاد . آرام دقايقي چند بر جاي ماند . اين ان پيزي نبود كه پيش بيني مي كرد . بايد حرف مي زد ، ادامه داد : فريد ! نگاهم كن !
فريد برگشت و قاطعانه به او چشم دوخت : بگو ! مي بينمت
آرام پوزخندي زد و گفت : تو لعنتي ! فقط خودت را مي بيني
_ جدا ! تو به عادت قديم هر طور دوست داري فكر كن
_ لجاجت را بگذار كنار. تو اگر مرا نمي خواهي چرا طلاقم ندادي؟
فريد لحظه اي جا خورد . سپس با خونسردي گفت : اگر خبر نداري بايد بگويم كه چند وقتي است كه وكيل گرفتم . در واقع بايد زودتر اينكار را انجام مي دادم اما به خاطر گرفتاريهايم نتوانستم . معذرت مي خواهم !
آرام با ناباوري به فريد نگريست . سپس با تمام خشمي كه در وجودش زبانه مي كشيد گفت : من مي روم . اما بدان كه هيچ وقت دست تو به من نخواهد رسيد . تو براي من همينجا تمام شدي . رويايي كه ساخته بودم خيلي آسان خراب كردي . تو لياقت هيچ چيز نداشتي . تو با غرور و كينه ات زندگي را به كام من تلخ كردي . تو هيچ چيز نيستي ! هيچ چيز !
به سمت كلبه راه افتاد . لحظه اي ايستاد و برگشت و با زيبايي و غرور سر به فلك كشيده اش گفت : من يك عذر خواهي به تو بدهكارم ، بدون اجازه به خانه ات رفتم . چون فكر مي كردم هنوز سهمي دارم .بابت اين موضوع معذرت مي خواهم . سپس به راه خود ادامه داد . به كلبه رفت . كيفش را بر داشت و سوار اتومبيل شد و بدون آنكه لحظه اي تامل كند از انجا گريخت . وقتي به جاده رسيد اختيار از كف داد ، اتومبيل را نگه داشت و فريادي را كه در گلو مانده بود بر سر روزگار كوبيد .
خدايا ! او من را نمي خواست . فريد از من نفرت دارد . چه اشتباهي كردم . چطور احمقانه فكر كردم كه در انتظار من است . خدايا ! من را از اين عشق و دلبستگي نجاتم بده !
احظه اي جنون آميز از اتومبيل پياده شد و به لبه پرتگاهي كه در كنار جاده بود نزديك شد و به عمق ان چشم دوخت . سنگي از زير پايش سر خورد و به پايين سقوط كرد . برخورد سنگ بر صخره ها انعكاس رعب انگيزي داشت . آرام آني خود را به جلو افكند ، تا براي ابد از اين زندگي پر تشويش و نا امدي رها كند . احساس سر خوردگي و حماقت بند بند وجودش را برگرفته بود . چشمانش را بست ...
فصل 35-4
بهار ! صداي گريه بهار در گوشش پيچيد . آخ ! خدايا ! بهار منتظر من است . چطور فراموشش كردم . بايد خودم را به او برسانم . بي شك به دنبال من مي گردد . بهار براي من نويد زندگي دوباره بود . و اكنون من به سوي او خواهم شتافت . عزير دلم ! خوشگلم ! پيش تو مي آيم . مرا ببخش !
با وحشت خود را كنار كشيد و به سمت اتومبيل رفت و با دستاني لرزان و اندامي خيس از عرق در طول جاده به راه افتاد .
نزديك غروب به تهران رسيد و تمام راه را مانند انكه در خواب بوده باشد طي كرده بود . زنگ را فشرد . سايه در را گشود. آرام با خستگي سلام كرد و گفت : بهار كجاست؟
سايه با ديدن چهره بي رمق آرام همه چيز را فهميد : بهار خواب است
آرام تلو تلو خوران به اتاق رفت و بهار را در خواب عميقي ديد . به او ن. بوسه اي از گونه اش ربود و به گيسوان نرم و خوش حالتش دست كشيد . سايه در كنارش ايستاده بود
_ آرام تو خيلي خسته بنظر مي رسي ، بهتر است كمي استراحت كني .
_ همين جا دراز مي كشم . لطفا برايم بليت شيراز تهيه كن
_ براي چه وقت ؟
_ هر چه زودتر بهتر !
_ نمي خواهي حرف بزني؟
آرام همانطور كه دراز مي كشيد گفت : فعلا نه ! خيلي خسته ام ! بايد ببخشي! و چشمانش را بست
سايه روي او را كشيد و آهسته بيرون رفت و در را بست . سراسيمه به سمت تلفن رفت و شماره سعيد را گرفت . بايد تا دير نشده كاري انجام مي داد.
سايه با ديدن آرام ، تمام قضايا را تا آخرش خوانده بود . اكنون نوبت او و سعيد بود ، تا به اين ماجرا خاتمه دهند و آن دو را متوجه خودسري و خود خواهي شان بكنند
_ آرام ! بلند شو و چيزي بخور !
آرام خواب الود چشم گشود و گفت : ساعت چند است؟
_ ساعت ده است . بيا شام بخور!
_ بهار كجاست؟
_ پيش سعيد است . يك ساعتي ميشود كه بيدار شده و بازي ميكند.
آرام برخاست و پتو را به كناري زد . دستي به صورتش كشيد و سرش را روي زانوانش نهاد
سايه ميديد كه آرام مانند ان كه دردي دارد به خودش مي پيچد و از فشار درد توان برخاستن را در خود نمي بيند.
_ خواهش مي كنم آرام ! كمي غذا بخور
_ نمي توانم ! اشتها ندارم . ميخواهم بهار را ببينم.
_ اگر غذا بخوري سر حال مي شوي به خاطر بهار
آرام سنگين و خسته برخاست و به همراه سايه بيرون رفت . به زور نگاه هاي سايه كمي غذا خورد . و سپس بهار را در آغوشش خواباند . سعيد بري انكه آن دو راحت باشند به بهانه خواب ، عذر خواسته و به اتاقش رفت
سايه گفت : بهار را سر جايش بگذار !
_ نه ! مي خواهم در آغوشم باشد . دلم برايش تنگ شده بود.
_ نمي خواهي حرف بزني ؟
_ از چه چيز؟
_ از خودت و فريد !
_ من براي فريد مرده ام. وقتي بعد از دو سال من را اينگونه مي بيند و از خودش مي راند ، من چه جايي در دلش دارم
_ فريد لجباز است . در واقع تصادفي كه كرده او را اينطور بدبين و خودخواه كرده . به فريد حق بده !
_ سايه ! من به فريد حق مي دهم . اما بايد واقع بين بود . فريد هيچ علاقه اي به من ندارد . اگر هم قبلا كوچكترين دلبستگي بوده ، حالا از بين رفته . من براي او وجود خارجي ندارم .
_ تو بايد راضي اش مي كردي ، بايد قانعش مي كردي
_ خواهش كردم اما او ...
_ اگر تو را نمي خواهد چرا طلاقت نداده ؟
_ وقتي پرسيدم گفت كه وكيل گرفته و صرفا گرفتاريهايش باعث عقب افتادن اين مساله بوده
_ دروغگو ! فريد دروغ مي گويد و خود نمايي ميكند.
_ مطمئن نيستم كه اينطور باشد . او خيلي جدي حرف مي زند.
_ حرفي از وجود بهار به ميان اوردي؟
آرام متوحش و نگران بهار را در آغوشش فشرد و گفت : نه به هيچ وجه! سايه از تو خواهش مي كنم راز من را به كسي نگو ! اگر بهار را از من بگيرد ، ديوانه مي شوم . مي ميرم
سايه به كنار آرام رفت و دست بر شانه او نهاد و گفت : مطمئن باش ! عزيزم ! فقط پرسيدم. قول مي دهم تا زماني كه خودت نگويي من و سعيد حرفي نمي زنيم
_ ممنونم ! تو هميشه پشتيبان من بودي
_ اين كمترين كاريست كه ميتوانم برايت انجام دهم
_ سايه بليط شيراز تهيه كردي؟
_ امروز كه پنج شنبه بود . تمام دفاتر هواپيمايي بسته بودند . سعيد قول داد كه شنبه از طريق دوستش بليط پيدا كند و خيالت راحت باشد.
آرام همانگونه كه فرزندش را در اغوشش تكان مي داد گفت : ممنونم ! بايد زود برگردم . مادر منتظر ماست . فقط مادر است كه چشم به راه من و توست و هاي هاي گريستن آغاز كرد . سايه با ديدن اندوه عميق آرام به همراه او گريه سر داد
آرام صبح دوش گرفت و ادنكي سبك تر بنظر مي رسيد . سعيد براي ساعت دو بعد از ظهر بليت تهيه كرده بود . آرام با ديدن بليتها نفس راحتي كشيد . يك ساعت به پرواز مانده ، سعيد و سايه او را به فرودگاه بردند . در سالن فرودگاه سايه يكريز اشك مي ريخت و سعيد براي ساكت كردن او مدام در گوشش زمزمه مي كرد . اما سايه به هيچ چيز توجه نداشت .
_ من تازه به بهار عادت كرده بودم . تو را به خدا آرام ! كمي پيش ما بمان ! به كسي نخواهيم گفت تو ايتجا هستي
آرام او را در آغوش گرفت و گفت : به خاطر مادرم مي روم .باور كن ! مادر حال خوبي نداشت . قول مي دهم در اولين فرصت پيش تو بيايم
_ من طاقت دوري از تو و بهار را ندارم
بهار دركالسكه لميده بود و با كنجكاوي به اطرافش نگاه مي كرد . سايه چندين بار او را بوسيد و به ناچار جدا شد
آرام دستي تكان داد و براي تحويل چمدانش به قسمت مخصوص رفت . سپس بليت و كارت شناسايي اش را به مسئول با جه نشان داد . آن مرد نگاهي به او انداخت و گفت : فرزندتان همراهتان نيست ؟
آرام با اشاره به كالسكه ، در لحظه اي عجيب و نا ممكن به اطرافش نظر كرد و با وحشت و فرياد گفت : دخترم ! دختر كوچكم !
نگهباني كه كمي انطرف تر ايستاده بود خود را به او رساند و گفت : چه اتفاقي افتاده؟
آرام با گريه گفت : بچه ام ! او الان در كالسكه بود . من سرم را را برگرداندم تا بليت را نشان بدهم زماني كه برگشتم ديدم دخترم نيست . تو را به خدا پيدايش كنيد ! تو را به خدا! و چنان عاجزانه گريست كه مردم در اطافش جمع شدند . نگهبان گفت : خانم چند سال داشت ؟ مي توانست راه برود؟ آرام سرش را تكان داد و گفت : نه او ده ماهه است . نمي تواند راه برود. نگهبان گفت : لطفا خودتان را كنترل كنيد و همراه من به بازري تشريف بياوريد!
آرام از ميان جمعيت عبور كرد . تمام افراد حاضر با ناراحتي حرفي مي زدند . يكي مي گفت آدم ربايي بوده و ديگري مي گفت شايد اختلاف خانوادگي دارند . هر كسي حدسي مي زد . آرام دوان داون به اتاق نگهباني رفت و همانطور يكريز گريه مي كرد
_ جناب سروان ! تو را به آن خودايي كه مي پرستيد . بچه ام را پيدا كنيد . او خيلي كوچك است نمي تواند حرف بزند.
_ خانم ! اجازه بفرماييد ! تا من همكارانم را پيج كنم . شما مشخصات و لباس فرزندتان را شرح دهيد تا يادداشت كنم و شكايتي در اين زمينه بنويسيد . آرام به شخصي كه در كنار او نشسته بود و قلم و كاغذ به دست داشت، گفت : لباس دخترم سفيد بود . نه ! عوض كردم و يكسره آبي تنش كردم . كاپشنش ! خدايا ! حافظه ام كار نمي كند . كتپشنش سبز كاهويي بود. بله ! شبز بود. خيلي بهش مي آمد. با كفش كتاني سفيد . خدايا ! بهارم كجاست ؟ و انگاه با حالتي عصبي بلند بلند گريست
افسر نگهبان با تاسف سرش را تكان داد و گفت : نميخواهيد به خانواده خود و يا همسرتان اطلاع دهيد ؟
آرام ناگهان سرش را بلند كرد و گفت : همسرم ! فريد ! بله بايد بروم
افسر نگهبان گفت : كجا خانم ؟
_ بايد بروم ! فكر ميكنم بدانم بچه ام كجاست
_ به نظر خودتان مساله خانوادگي بوده؟
_ نمي دانم !
_ مي خواهيد كسي را همراهتان بفرستم ؟
_ نه ! بايد تنها بروم
_ شما از شكايتتان صرف نظر كرديد؟
_ نمي دانم ! با شما تماس مي گيرم
و با سرعت از انجا خارج شد . با ديدن اولين تاكسي خود را درون آن انداخت و گفت : آقا خيلي سريع به اين آدرس برويد
راننده با ديدن چهره پر اضطراب و گريان آرام به سرعت حركت كرد . به محض رسيدن به مقصد آرام مشتي پول روي صندلي گذاشت و بيرون پريد. در باز بود و سرايدار در حال نظافت پاركينگ . داخل رفت و دكمه آسانسور را فشرد اما انگار آسانسور نيز با او لج مي كرد . راه پله ها را در پيش گرفت . طبقه اول دوم و ....
نفسش به شماره افتاد . زنگ را فشرد و با مشت به در كوبيد . فريد در را گشود . آرام بدون توجه به فريد داخل خانه شد و به اتاقها سرك كشيد . هيچ اثري از بهار نبود . فريد متعجب در چهار چوب ايستاده بود و به چهره رنگ پريده و حركات ديوانه وارش چشم دوخت . سر انجام خود را سر راه او قرار داد و گفت : دنبال چه مي گردي؟
آرام با حالتي عصبي گفت : تو را به خدا سر به سرم نگذار ! خواهش مي كنم !
_ تو دنبال چه هستي؟ جوابم را بده !
آرام با گريه خود را به پاي فريد انداخت و با التماس گفت : فريد ! هر چه بخواهي به تو مي دهم . هر چه بخواهي ! فقط بچه ام را از من نگير !
فريد ناباورانه به آرام مي نگريست . او هيچ گاه به ياد نمي اورد كه آرام چنين مستاصل با او برخورد كند . حتي در بدترين شرايط زندگي اش او را مغرور و سركش ديده بود. چه چيز باعث عجز و ناتواني او شده بود. آنچه آرام را به اين حالت دچار كرده بود براي فريد اعجاب انگيز بود
فريد او را از زمين بلند كرد و تكانش داد و گفت : من نمي فهمم راجع به چي حرف مي زني؟
آرام با گريه گفت : تو مي داني . مي خواهي من را آزار بدهي
_ گفتم نمي دانم . به خدا قسم نمي دانم ! حقيقت چيست؟
_ بهار ! دخترم ! تو او را دزديدي!
فريد آرام را رها كرد و چند قدم به عقب رفت و فرياد زد : چه گفتي؟ دخترت ! كدام بچه ؟ تو مي فهمي چه مي گويي!
_ تو را به خدا ! من در اين دنيا هيچ چيز ندارم . فقط اميد من بهار است
_ بس كن ! و با نگاهي مشكوك گفت : تو ازدواج كردي ؟ بچه داري؟
_ مي خواهي طوري وانمود كني كه از هيچ چيز خبر نداري
_ نه ! بهتر است خودت همه چيز را توضيح بدهي
_ من وقت اين كار را ندارم. نمي بيني در چه حالي هستم ؟ ( و سپس به سمت در رفت )
فريد در مقابلش ايستاد و گفت : تا جواب ندهي ، نمي گذارم از اينجا تكان بخوري . تو چطور ازدواج كردي؟
_ من وظيفه ندارم كه برايت توضيح بدهم . بهتر است از سر راهم كنار بروي . سپس خواست فريد را پس بزند اما فريد محكم ايستاده بود
_ تو هنوز زن من هستي . من و تو از هم رسما جدا نشديم . بايد جوابم را بدهي!
_تو خيلي مضحك حرف مي زني تا ديروز در حال جدايي بوديم . در هر حال دو سال جدايي ، خود به خود باعث غريبه شدن ما مي شود. چطور حالا ورق برگشت؟
فريد با وجود حسادتي عميق و جانكاه كه در وجودش زبانه مي كشيد ، همچنان ايستاده بود و با همان خود خواهي اش گفت : حالا هم چيزي عوض نشده . فقط مي خواهم حقييقت را بدانم .اين حق من است .
_ حق ! بگذار بروم . من اينجا حقي نمي بينم
_ گفتم نمي گذارم
_ آرام با كلافگي فرياد زد : بسيار خوب ! حقيقت را مي گويم . اميدوارم بتواني خوب گوش كني . شايد دير يا زود آن را مي فهميدي . چه فرقي مي كند ، چع وقت باشد .بهار دختر من و توست . حالا برو كنار. بايد پيدايش كنم و گرنه بدون او ميميرم
فريد دستي به پيشاني اش كشيد . نمي توانست معناي حرف هاي آرام را درك كند.
_ بهار دختر ماست ! خدايا چطور ممكن است !
فريد فرياد زد: دروغگو ! چطور ممكن است !
آرام با گريه گفت : باور كن ! او دختر من و توست . من بخاطر اينكه دست ت وبه او نرسد رفتم . كاش دروغ بود ! اما نيست
_ پس چرا حالا مي گويي ؟ تو حق نداشتي از من پنهان كني
_ تو من را وادار به اينكاركردي. تمام بدبختيهاي من زير سر توست . تو خودت باعث شدي
فريد با مشت به ديوار كوبيد
_ اخ ! از دست تو . هر وقت مي خواهم فراموشت كنم باز سر راهم سبز مي شوي ، عذابم مي دهي . چطور يكباره مي آيي و مي گويي كه من دختري دارم و از آن بي خبرم . تو سنگدل ترين موجود روي زمين هستي.
فريد سويچ اتومبيل را بداشت و گفت : با هم مي رويم . او دختر من هم هست
آرام به دنبال فريد راه افتاد و ديگر چندنا فرقي نمي كرد كه فريد از راز او آگاه شده . سلامتي دخترش و يافتن او مهم ترين مساله بود. حتي حاضر بود در صورت پيدا شدن بهار آن را دو دستي به فريد بدهد . فقط اگر او را مي يافت
_ بايد برگرديم فرودگاه ! شايد خبري داشته باشند .
فريد با حداكثر سرعت در خيابان پيش مي رفت و با بوقهاي ممتد اتومبيل ها را كنار مي زد . به محض رسيدن به فرودگاه هر دو از اتومبيل به سرعت پياده شدند و به حالت دويدن به قسمت انتظامات فرودگاه رفتند . افسر نگهبان با ديدن آرام گفت : خانم چه شد؟ دخترتان را پيدا كرديد؟
_ هنوز نه × شما چطور ؟ هيچ خبري نداريد؟
_ چرا شخصي تماس گرفت و اين پيغام راگذاشت
فريد به طرف نگهبان رفت و كاغذ را از دست او گرفت . روي كاغذ نام سايه خودنمايي ميكرد
_ فكر ميكنم نام شخصي باشد
فريد سرش را تكان داد و گفت : بله ! همينطور است . فكر ميكنم بچه پيدا شده
آرام هراسان گفت : كجاست ؟ پيش كست ؟
فريد گفت : بهتر است از شكايت صرف نظر كني تا برويم به دنبال بهار
آرام باور نمي كرد كه دختر كوچكش پيدا شده . مي ترسيد دروغي بيش نباشد و كسي سر به سر انها گذاشته باشد.
فريد افسر مربوطه را كنار كشيد و توضيحاتي به نجوا داد . افسر سرش را تكان داد و آرام ورقي را امضا كرد . و بي قرار ملتهب در انتظار فريد ايستاد . فريد خداحافظي كرد و بازوي آرام را گرفت و او را به بيرون هدايت كرد . آرام گفت : چه خبر شده ؟ دخترم كجاست؟
_ دختر ما !
_ دختر ما پيش چه كسي است؟ من بايد بدانم
_ سايه !
_ اه خداي من ! سايه چطور ممكن است ، چطور دلش امد با من اينطور رفتار كند!
_ خودم سر در نمي اورم ولي به زودي مي فهميم
فريد اتومبيل را كنار منزل سايه نگهداشت . آرام با شتاب پياده شد و زنگ را فشرد و بودن ان كه منتظر فريد بماند به داخل خانه دويد . سايه در را گشود . با ديدن آرام او را در آغوش كشيد و با گريه گفت : من را ببخش!
_ سايه چرا ؟ چرا اينكار را كردي؟
_ بخاطر خودت ، بخاطر بهار
بهار در اغوش سعيد بود. آرام سايه را پس زد و دختر كوچكش را در بر گرفت . و گريه سر داد . چنان عميق او را مي بو ييد كه ديگر جايي براي نفش كشيدن در خود نمي ديد . بهار با نگاهي شيرين و خندان به مادرش مي نگريست و فريد ناباورانه به دختر كوچك و زيبايش كه در اغوش آرام دست و پا مي زد ، نگاه مي كرد . آرام بعد از دقايقي كه مطمئن شد بهار واقعيت دارد و در خواب نيست به اطرافش نگاه كرد . سايه همچنان گريه مي كرد و سعيد خاموش كناري ايستاده بود . اما فريد رفته بود.
سايه دست بر شانه او نهاد گفت : فريد طاقت نياورد و از اينجا رفت . اما مي دانم به زودي بر مي گردد.
فصل 36
آرام هر چند دقيقه يكبار مي پرسيد : فريد تلفن نكرده > هنوز خبري نشده ؟
سايه مي ديد كه آرام در شرايط سختي به سر مي برد و از كرده خود احساس ندامت مي كرد . او تصور مي كرد با اينكار ان دو را به يكديگر نزديك مي كند و فريد با ديدن فرزندش كينه اش را فراموش خواهد كرد . اما افسوس كه چنين نشد ! سعسد به او دلداري مي داد و مي گفت : نااميد نباش ! بايد منتظر تصميم فريد باشيم . مطمئنا فريد الان در وضعيت بدتري بسر مي برد
سايه به آرام نزديك شد در كنارش نشست و گفت : مي دانم كه من را نخواهي بخشيد . اگر اين كار احمقانه را نكرده بودم تو الان آسوده خاطر در شيراز بودي
آرام سرش را تكان داد و گفت : دير يا زود اين مسئله روشن مي شد و من بايد به فريد مي گفتم . در هر حال بهار فرزند او هم هست . در واقع فكر داشتن بچه از فريد بود و من او را دزديم و با خودم بردم . حالا كه خوب فكر مي كنم ميبينم ما هر دو در طول زندگي زناشويي مان به يك اندازه مقصر بوديم
_ حالا مي خواهي چه كار كني ؟ مي خواهي با مادر در ميان بگذاريم؟
_ جز اين كه آنها را دچار استرس و ناراحتي كنيم فايده ديگري ندارد . فريد هر كاري كه دوست دارد انجام مي دهد . بايد منتظر بمانيم . سپس با بغض ادامه داد : مي دانم فريد بالاخره بهار را از من مي گيرد
_ فردي نمي تواند اين قدر سنگدل باشد . نبايد به دلت بد راه بدهي . كمي خوش بين باش!
_ فريد در پي انتقام گرفتن از من است . انتقام دو سال جدايي و بي خبري از من
_ اگر فريد تو را دوست داشته باشد ، انتقام هيچ جايي ندارد
آرام با مادر تماس گرفت و از حال انان جويا شد مادر گفت : مي خاوهي امير بيايد و در كنارت باشد؟
_ نه ! لزومي ندارد . من پيش سايه هستم . هنوز موفق نشدم فريد را ببينم و بدين وسيله خيال مادر را راحت كرد
ساعت 5 بعد از ظهر بود كه سايه با صداي زنگ تلفن از جايش پريد . سايه بعد از لحظاتي آرام را صدا كرد و گفت : فريد است و خونسرد باش
آرام با دستاني لرزان گوشي را گرفت و گفت : سلام !
_ سلام ! مي خواستم ساعت 7 تو را ببينم . فكر مي كنم خيلي حرفها براي گفتن داريم
_ بايد كجا بيايم؟
_ مي خواهي بيايي خانه؟
_ نه! ترجيح مي دهم ديگر به آنجا پا نگذارم
_ بسيار خوب ! هر طور راحتي ( سپس آدرس رستوراني را به آرام داد و گوشي را قطع كرد)
سايه گفت : چي شد؟ فريد چه گفت ؟
_ مي خواهد با من حرف بزند
_ راجع به چه چيز؟
_ حزفي نزد . اما من ميدانم كه راجع به بهار است
آرام ساعتي بعد آماده رفتن شد. او با دقت خود را آراسته بود . مي خواست اگر شكست را پذيرا شد حداقل شكست خورده سر بلند به چشم بيايد
سايه با ديدن آرام گفت : فريد بايد خيلي احمق باشد كه از زن زيبايي مثل تو بگذرد
_ زيبايي كارد برنده ايست اما وقتي دست خودت را مي برد خطرناك است . زيبايي من فقط باعث دردسر و شكسهايم بوده نه چيزي بيشتر
_ با اينحال هنوز قدرت داري و قدرتت ناشي از زيبايي توست
_ متشكرم سايه ! فكر ميكنم اين آخرين ملاقات من با فريد باشد . نمي خواهم با خاطره بد از او جدا شوم . مي خواهم آخرين تصويرش از من خوشايند باشد . سپس پالتو شيري رنگ و خوش دوختي را بتن كرد
_ بهتر بود با اتومبيل سعيد مي رفتي
_ با تاكسي راحت تر هستم ( سپس بهار را بوسيد و با تاكسي تلفني كه در انتظارش بود به سوي مقصد به راه افتاد)
رستوراني كه فريد با او قرار گذاشته بود جاي غزيبي بود. كوچك و دنج كه به سبك رستوران هاي ايتاليايي تزيين شده بود. موزيك ملايمي در فضاي نيمه تاريك آنجا نواخته ميشد . آرام به اطراف نظري انداخت پيش خدمت خود را به او رساند و با فروتني گفت : لطفا از اين طرف تشريف بياوريد
آرام به دنبال او راه افتاد . تقريبا تمام كساني كه در آنجا حضور داشتند توجهشان بسوي او جلب شد و اين از ديد فريد كه در گوشه اي لميده بود دور نماند . با خود انديشيد : او هميشه زيبا و بسيار خوش لباس است . و اكنون دلرباتر و لوندتر از همه وقت به چشم مي آيد
آرام در صندلي روبه روي فريد جا گرفت و بدون آنكه به فريد بنگرد سلام كرد و سپس دكمه هاي پالتو خود را باز كرد و پالتويش را در كناري گذاشت . فريد همچنان خيره به حركات او چشم دوخته بود . نزديك به دو سال از رفتن آرام مي گذشت . اما هيچ گاه نتوانست براي لحظه اي او را از ياد ببرد . حتي زماني كه او را به اتاق عمل مي بردند . نگاه آرام و لبخند جادويي اش پيش رويش و تسلاي درد هاي بي شمارش بود . نزديك به دو سال با خيال او زيسته بود و حالا او حضور داشت ؛ زيبا و خيال انگيز و خواستني
_ چه مي خوري سفارش بدهم ؟
_ هر چه خودت مي خوري براي من هم سافارش بهد
فريد با اشاره به پيش خدمت او را فراخواند و گفت : فعلا دو تا قهوه و كيك !
با دور شدن پيش خدمت فريد گفت : بهار حالش خوب است؟
_ خوشبختانه او خيلي كوچك است و از اتفاقاتي كه در اطرافش رخ مي دهد بي خبر است
_ بله ! اما من و تو مي فهميم
_ منظورت را متوجه نمي شوم !
_ منظورم روشن است .تو مي خواهي وجود من را انكار كني و بهار را از داشتن پدر محروم كني
_ شايد حق با تو باشد . وقتي باردار بودم به نوعي مي خواستم از تو انتقام بگيرم و بهترين وسيله براي خاموش كردن آتش كينه ام بهار بود.
_ نو مي تواني در آينده بهار را اينطور توجيه كني؟
_ متاسفانه نه!
پيش خدمت به ان دو نزديك شد و دو فنجان قهوه و كيك راروي ميز نهاد و گفت : امر ديگري نيست ؟ فريد تشكر كرد
_ بهتر است برويم سر موضوعي كه بخاطر آن مرا به اينجا كشاندي
_ هر طور مايلي ! و در حالي كه وقداري شكر در فنجانش مي ريخت گفت : من بهار را مي خاوهم ، اين حق طبيعي من است
آرام با بهت به فريد نگريست . توقع آن كه فريد به يكباره و آنگونه رك چنين در خواستي نمايد را نداشت
_ پس من چي؟
_ يكسال با تو بود . اين كافي نيست؟
_ مي دانستم كه تو منطقي نيستي
_ ببين آرام ! اين قرار را از قبل گذاشته بوديم . يادت مي آيد؟
فريد او را به خاطره نه چندان دور دعوت مي كرد تا احساس او را بسنجد . آن شب دركلبه و تكامل آن دو با يكديگر . آرام چشمانش را از نقطه اي كه به آن چشم دوخته بود برگرفت و در نگاه فريد كه در او فرو رفته بود ناخودآگاه ميخكوب شد.
_ با شرمساري گفت : چرا اينطور نگاهم مي كني؟
_ فكر كردم لحظه اي از اينجا دور شدي . خودت متوجه ان نبودي
_ شايد ! آما آن روز من قبول نكردم
_ مخالفتي هم نكردي
_ تو بهاررا نداشتي . عادت به او نداري . اما من به اميد بهار زندگي مي كنم . وقتي در غربت بارداربودم تنها وجد بهار باعث مي شد تا همه چيز را بهه جان بخرم . تو هيچ وقت جايي ميان من و بهار نداشتي . حالا چطور مي خواهي حضور خودت را به ما تحميل كني
فريد با خشم گفت : تو اجازه ندادي تا حضورم را به دخترم نشان بدهم . بايد قبول كني بهار دختر من هم هست و به زودي سراغ پدرش را از تو مي گيرد . تا كي مي خواهي او را با خودت به اين طرف و ان طرف بكشاني؟
_ ماخوشبخت بوديم . من بخاطر مادر بازگشتم
فريد پوزخند زد و گفت : خوشبخت ! پس تمام حرفهايت دروغ بود
_ من هيچوقت دروغ نگفتم . اگر منظورت حرفهاي ان روز است ، بايد بگويم نوع خوشبختي انسانها فرق مي كند . من بهاررا مي خواستم ؛ چون نيمي از وجود تو بود . خوشبخت بودم چون يادگاري از تو داشتم . اما حالا ميبينم كه تا چه حد با حماقت و ناداني خودم را فريب دادم . تو سنگدل تر از آني كه تصور مي كردم
_ تو خوشبخت بودي ، چون بهار را داشتي ، اما من چي ؟
_ تو خودت اينطور خواستي . تو در واقع نمي داني چه مي خواهي و اين مشكل بزرگ تو در زندگي ات بوده و هست
_ اتفاقا راه زندگي ام را پيدا كرده و به زودي ازدواج مي خواهم كنم . گذشته باعث نابودي من شده مي خواهم پشت سر بگذارم و فراموشش كنم.
آرام صداي تپش قلب خود را مس شنيد . صورتش گر گرفت . با نگاه به چشمان خندان و مغرور فريد چهره اي بي تفاوت به خود گرفت و گفت : تبريك مي گويم ! بنابرين مي تواني فرزندان بيشماري داشته باشي ، نيازي به بهار نداري !
_ بهار جاي خودش را دارد
_ بس كن فريد ! من اجازه نمي دهم هر طور كه مي خواهي تصميم بگيري
_ من با وكيلم صحبت كردم . بهار به من تعلق مي گيرد
_ تو مي خواهي ازدواج كني . چرا مي خواهي مرا نابود كني؟
_ ازدواج من ربطي به بهار ندارد
آرام سكوت كرد . فريد با چشماني پر از شيطنت گفت : قهوه ات يخ كرد
آرام فنجان را به لبانش نزديك كرد و جرعه اي از آن نوشيد
_ شنيدم انگليس بودي
_ بله ! از قضا نسيم را انجا ديدم
_ چه جالب . چي مي گفت؟
_ آمريكا زندگي مي كند و براي تعطيلات آمده بود . در ضمن پسري هفت ساله داشت
_ خوب ! اين را خودم ميدانستم
_ چرا به من دروغ گفتي؟
_ خودت اينطور خواستي
_ من خواستم ؟ چرا تمام اشتباهات زندگي ات را به پاي من مي نويسي؟
_ تو حرفهاي من را باور نكردي و من مجبور به دروغ شدم . البته من دورغي نگفتم تو خودت اينطور تصور كردي
_ از اين كار لذت مي بردي؟
_ ازدواج با تو تمام معادلات مرا بهم زد
_ و حالا؟
_ حالا بهار را مي خواهم
آرام اختيار از كف داد و گفت : تو هيچ ارزشي براي من قائل نيستي . كاش مي شد دانم چرا من را براي ازدواج انتخاب كردي . چرا دست از سرم بر نمي داري . چرا به دروغ خودت را به من تحميل كردي و به من نزديك شدي و سپس رهايم كردي مگر من چه بدي در حق تو كردم كه با من اينطور رفتار مي كني . و حالا مي خواهي ازدواج كني و بهار را از ان خودت مي داني
_ تمام چيزهايي كه گفتي گناه نيست . فرار از واقعيتهاي زندگي گناه است . تظاهر به خوشبخت بودن به تنهايي و فراموش كردن ديگران . ادعاي خوب بودن و كامل بودن . فرصت خوب بودن را ازديگران گرفتن و ادعاي درك اطرافيان را داشتن كناه است . بانوي گرامي ! اگر كمي به اطرافت نظر كني و از پيله اي كه به دور خودت پيچيده اي بيرون بيايي مي تواني خيلي چيزها را ببيني . تو آنقدر سعادتمندي كه هر لحظه اراده كني به هر جاي اين دنيا كه بخواهي مي تواني بروي . چطور مي تاني درد ديگران را كه ادعا مي كردي آن را مي فهمي درك كني
_ قضيه رفتن من به انگليس يا هر جاي ديگر چندان تفاوتي نمي كرد . چراي رفتنم مهم است
_ مي داني چرا رفتي؟
_ تو مي خواهي مرا محاكمه كني؟
_ هيچ وقت نتوانستم تو را محكوم كنم
_ اگر كمي انصاف داشتي با من اينطور حرف نمي زدي
_ در وحود من انصاف و مروت و شرف و درستي مرده . مي تواني هر چيزي از من بخواهي جز اينها
_ باور نمي كنم ! تو خيلي عوض شدي
_ خودت چطور؟
_ از جان من چه مي خواهي؟
_ دخترم را !
_ آه ! فريد خسته ام كردي . تو پيروز شدي . تبريك مي گويم . بهار را براي تو مي گذارم و فراموشش مي كنم . چون از تو نفرت دارم . ديگر نمي خواهم ببينمت . حتي براي لحظه اي . اگر تا امروز تصميم به بازگشت نداشتم اما مطمئن باش برمي گردم و حتي شناسنامه ام را عوض مي كنم . ديگر آؤامي در ايين دنيا وجود ندارد . و براي آنكه فريد را بيشتر آزار دهد گفت : در واقع من نيز قصد ازدواج داشتم و صرفا بخاطر بهار ترديد داشتم . اما حالا با خيالي آسوده مي روم و زندگي تازه اي را شروع مي كنم . هر وقت خواستي برو و بهار را بگير!
آرام پالتو و كيفش را برداشت و با سرعت از انجا خارج شد
فريد برخاست و به دنبالش بيرون رفت و گفت : آرام ! يك دقيقه صبر كن !
آرام همانطور كه مي رفت گفت : من كاري با تو ندارم
در همان لحظه اتومبيلي از انجا مي گذشت . آرام او را نگاه داشت و سوار شد . فريد به سمت اتومبيل رفت و به دنباب آرام اتومبيل را به حركت در آورد . در اولين فرعي فريد به جلو اتومبيل پيچيد و پياده شد . راننده اتومبيل گفت : آقا چكار مي كني؟
_ فريد در عقب را گشود و گفت : بيا پايين
آرام گفت : گفتم با تو كاري ندارم
فريد بازوي او را گرفت و از اتومبيل بيرون كشيد . مرد راننده گفت : خانم مي خواهيد پليش را خبر كنم؟
فريد فرياد زد : به تو مربوط نيست . اين خانم زن من است
_ آقاي محترم ! اگر با زنت اختلاف داري برو دادگاه خانواده ، تو خيابان كه جاي كشمكش نيست
آرام از بيم آن كه فريد با آن مرد در گير شود گفت : معذرت مي خواهم ! ايشان درست مي گويند و شوهذم هستند.
آن مرد با غرولند سوار اتومبيلش شد و از انجا دور شد
آرام با خشم گفت : تو آبروي من را بردي . چطور به خودت اجازه ميدهي اينطور رفتار كني!
_ وقتي مي گفتم بايست ، بايد گوش مي كردي !
_ آه كه اينطور ، تو عادت به امر و نهي داري ، اما من ديگر نيستم ( و سپس به راه خود ادامه داد)
فريد بازوي او را گرفت و نگاه داشت : هر چه مي خواستي گفتي و رفتي . تو بايد خجالت بكشي كه اينطور راجع به ازدواج و رفتنت حرف مي زني
آرام بازويش را از دست فريد رها كرد و گفت : من حقيقت را گفتم . فكر كن من مرده ام . فكر كن هيچ زني به اسم من در زندگي ات نبوده . خودت گفتي كه من و تو باعث عذاب يكديگريم
_ با چه كسي مي خواهي ازدواج كني؟
_ به تو مربوط نيست . اين را گفتم كه بداني من هدفي در زندگي دارم
_ پس چرا مي خواستي من را راضي به آشتي كني؟
_ بخاطر بهار!
_ تو كه مي گفتي دروغ نمي گويي
_ توقع داري بعد از انهمه اهانت و بي توجهي بگويم بخاطر تو برگشتم . تو وكيل گرفتي منهم مي گيرم . ما ديگر كاري با هم نداريم ( سپس روي برگرداند تا برود)
_ اگر بروي مطمئن باش دنبالت نمي آيم . پس بهتر است به حرفهايم گوش كني
آرام استاد و برگشت و رو در روي فريد قرار گرفت و گفت : براي من ديگر واقعا مهم نيست كه به دنبالم بيايي يا نه ! من راه خودم را مي روم . اما به احترام زندگي كه با هم داشتيم به حرفهايت گوش مي كنم
_ مي خواهم خوب به حرفهايم گوش كني . حرفهايي كه بارها با خودم تكرار كردم ولي هيچ وقت نتوانستم انطور كه مي خواهم بيان كنم . از تظاهر به غرور خودم خسته شدم . در واقع تو مرا شكست دادي . جنگ بين من و تو جنگ نا برابر بود . تو با سكوتت و من با غرورم . سلاح تو برنده تربود . براي من بهار مهم است . اما نه به اندازه تو . وقتي تو را در كلبه ديدم باور نميكردم كه خودت هستي . آنقدر با خيالت بسر بردم كه ابتدا فكر مي كردم سايه توست كه به طرفم مي آيد . اما تو بودي ، واقعي و نزديك به من . زيبا تر از هميشه ! وقتي حرف مي زدي از سر خشم و حسادت نمي خواستم توجهي بكنم و مي خواستم عذابت بدهم . با بي تفاوتي . سردي رفتارم ، مي خواستم تو به پايم بيفتي . اما تو حرف زي و رفتي و من حتي جرات انكه بدنبالت بيايم را در خودم نمي ديدم . برگشتم تا دوباره تو را بينم . تا دير نشده ، يكبار ديگرببينمت و حقيقت وجودم و هر انچه در خيال و جانم انباشته بودم برايت رو كنم . اما تو هراسان آمدي و حرف از بچه زدي كه حتي در خواب و رويا هم تصور او را نمي كردم . ديدن بهار با تو زيباترين چشم انداز زندگي ام بود . من حتي قدرت آن را در خودم نمي ديدم تا بهار را از تو بگيرم و در آغوشم لمس كنم . تو هيچ زمان براي من تمام نشدي ، با هر بار ديدنت زندگي تازه اي به من بخشيدي . من خود خواهم ، مغرورم ! اما تو بدتر از من كردي . وقتي مي گويم قصد ازدواج دارم تو بي پروا راجع به ازدواجت حرف مي زني . وقتي مي گويم برو تو زودتر رفته اي و هر وقت مي گويم دوستت دارم فرار مي كني . اگر تو هنوز نميداني چطور با من رفتار كني اين را بدان كه من آشفته تر وبدبين تر از تو قدم پيش گذاشتم .
من بهار را بدون تو نمي خواهم . مي خواستم بدانم تو چه مي گويي. آيا هنوز من را همانطور كه فكر مي كردم مي خواهي و يا فقط بخاطر بهار من را به طرف خود مي كشاني . در اين مدت يك لحظه نتوانستم بدون فكر تو زندگي كنم . اگر آن لحظه تو را پيدا مي كردم مطمئن باش كه طلاقت مي دادم و هيچ وقت اسمت را نمي بردم . تو براي من متولد شدي . هيچكش نمي تواند اين را انكار كند . تو تنها زني هستي كه من را به دام عشق و ازدواج كشاندي . ازدواجي اجباري و عشقي سوزان ! شايد در هيچ كتابي آن را نخوانده باشي . اما تو اين كتاب را حفظ بودي و چه سخت بمن ياد دادي . بهار منتظر توست مي تواني او را هر كجا كه مي خواهي ببري و اگر خواستي ...
آرام چه زيبا اشك مي ريخت . لبانش مي لرزيد و قلبش چون پرنده اي در پي آزادي در كنج سينه اش مي تپيد او بدنبال كلمات مي گشت ، اما هيچ جوابي براي اعترافي چنان صادقانه و لطيف نمي يافت . فريد از او دور شد . آرام سر برديوار خيابان نهاد و در زير بارش ريز و لطيف برف به انتهاي خياباني كه هيچ رهگذري در آن به چشم نمي خورد ، خيره ماند ........
پايان
آرام(9)
آرام(9)
آرام(8)
خوش امدي عزيزم ! ببينمت آه ! چقدر عوض شدي . خدايا ! باورم نمي شود كه تو هر بار زيبا تر از قبل مي شوي .سفر خوب بود؟ _ زياد خوب نبود . حالم چند بار بد شد _ خدا را شكر كه رسيدي ! و آنگاه دست در كمر ارام انداخت و او را به بيرون هدايت كرد . آرام در ميان آپارتمان لوكس پروانه ايستاد : _ خانه قشنگي داري ! _ خوشحالم كه خوشت امد ! دوست دارم راحت باشي . تا چمدانهات را باز كني و كمي استراحت كني من بچه ها را از مدرسه مي آورم آرام به اتاقي كه پروانه او را به انجا هداست كرده بود رفت و چمدانهايش را گشود . لباسهايش را مرتب كرد و هداياي پروانه و بچه ها را كنار گذاشت . ساعتي بعد پروانه امد . آرام با ديدن سهند و سروش به سويشان رفت و آن دو را بوسيد . بچه ها با چشماني گرد و متحير از حضور آرام او را مي نگريستند _ بچه هاي دوست داشتني و زيبايي داري و براي ان كه ان دو را كمي رام كند هدايايشان را آورد . ان دو با شوقي كودكانه به باز كدن هدايا مشغول شدند . پروانه گفت : چرا زحمت كشيدي ! با اين عجله چطور فرصت خريد پيدا كردي؟ _ اصلا قابل تشكر نيست آرام هداياي پروانه را نيز داد . پروانه از ديدن روميزي قلمكاري شده و گردنبند طلا ذوق زده شد و آرام را بوسيد . سپس بچه ها را به اتاقشان فرستاد و خود رو به روي آرام روي مبل نشست . قوطي سيگارش را در اورد و به آرام تعارف كرد . ارام گفت : فعلا دودي نشدم ! پروانه با ژست مخصوص سيگار را روشن كرد و دود آن را به هوا فرستاد و گفت : عادت بدي است ! _ خيلي اروپايي شدي ! _ بالاخره آب و هدا تاثير مي گذارد _ كشور زيبايي است _ بد نيست ! من اينجا را زياد دوست ندارم . اگر بخاطر كار حميد نبود به آمريكا مي رفتم _ شنيدم آنجا يك دنياي ديگر است _ هر جا براي خوش دنيايي دارد. _ اما هيچ جا ايران نمي شود _ آفرين ! آخر مي رسي به همان جايي كه بودي _ نمي خواهي برگردي؟ _ چرا ! خيلي دلم مي خواهد اينجا كشور دل مرده و دلگيري است ؛ اما در حال حاضر چاره اي ندارم _ در هر حال تو خوشبختي ! _ تا خوشبختي را در چه ببيني . خوشبختي من خلاصه شده در شوهرم و بچه هايم . يك مدت اينجا ماندي مي فهمي خوشبختي در اينجا چه معنايي ميدهد _ من اولين تجربه زندگي ام را مي گذرانم . خودم هنوز باورم نمي شود كجا هستم _ نبايد خودت را ببازي ! مطمئن باش همه چيز درست مي شود. _ اميدوارم ! حميد كجاست ؟ _ حميد يك سفر چند روزه به فرانسه رفته . البته وقتي فهميد تو مي آيي با خيال آسوده رفت _ پس تو تنها بودي _ حالا ديگر نه ! پروانه به آرام خيره شد . آرام با كوسن روي مبل بازي مي كرد . پروانه آرام را لاغر تر و جذاب تر از قبل مي ديد . مثل دو روي يك سكه بود . آخرين بار آرام را چهار سال پيش در سفري كه به ايران داشت بياد آورد . _ شوهرت چطور آدمي بود ؟ عكسهايتان كه خيلي خوب بود _ در ظاهر همه چيز خوب بود _خيلي به هم مي امديد . راستش حسودي ام شد . مامان مي گفت فريد خيلي پولدار است _ به نظرت به درد مي خورد؟ _ چه چيز ؟ _ پول داشتن. _ گاهي ، در احساس و عشق جايي ندارد. آرام نفس عميقي كشيد و گفت : فريد به من خيانت كرد . نه يكبار بلكه چند بار ! _ واقعا متاسفم ! بدترين مساله در زندگي زناشويي خيانت يكي از طرفين است . اينجا از اين اتفاقات زياد مي افتد و خيلي راحت كنار مي ايند . اما در ايران براي زن درد اور است _ چه فرقي مي كند ؟ خيانت ، خيانت است . چه اينجا، چه ان جا . _ اينجا اگر مردي خيانت كند بلافاصله زن تلافي مي كند و در نهايت جدا مي شوند . در ايران به خاطر حرمت خانواده و مسائل مذهبي آنقدر ها راحت نيست . _ شايد ! در هر حال من بازنده اي بيش نيستم _ تو با آمدنت بي اينجا مي خواهي به نوعي انتقام بگيري . درست مي گويم؟ _ بله ! همينطور است كه مي گويي _ بچه اي كه در كار نيست _ فكر ميكنم باردارم . مطمئن نيستم _ مي خواهي سقط كني؟ آرام با وحشت گفت : نه ! دوستش دارم ! پروانه خنديد و گفت : تو كه از باردار بودنت مطمئن نيستي . چطور دوستش داري؟ _ به من الهام شده . در واقع او انگيزه من براي زندگي كردن است _ ببين آرام ! تو زيادي جوان و زيبايي ! روراست بگويم اگر حامله نباشي مي تواني موقعيت هاي خوبي داشته باشي. _ اما من براي ازدواج نيامدم . اگر قصدم اين بود همانجا موقعيت هاي خوبي داشتم . من فقط مي خواهم فريد را نبينم . چون بچه را از من مي گيرد _ مي داني بزرگ كردن بچه در كشوري كه هيچ كس را ندارب چقدر سخت است ؟ بايد مسئوليت سنگيني را به عهده بگيري _ حق با توست . خدا كمكم مي كند ! پروانه با خود انديشيد : آرام عاشق شوهذش است و فقط مي خواهد خود را فريب دهد _ گرسنه نيستي؟ _ نه همصحبتي با تو همه چيز را از يادم برد پروانه به آشپزخانه رفت و با دو فنجان قهوه و كيك بازگشت و در همان حال گفت : تا حميد از سفر بازنگشته مي رويم گردش ، مي خواهم همه جا را نشانت بدهم . موافقي؟ _ هر چه تو بگويي موافقم. پروانه آرام را با خود چند روزي به گردش برد و از جاهاي ديدني لندن ديدن كردند . از ميدان ترافالگار گرفته تا ساعت معروف بيگ بن ، خانه هاي پارلمان ، كليساي وست مينستر ، قصر باكينگهام لندن ، بريج و خيابانهاي معروف باند استريت و اكسفورد استريت . همه چيز براي آرام جالب و ديدني بود . وگاه باعث حيرتش مي شد . پروانه مهمان نوازي را در حق او كامل كرد و براي شام او را به هتل رويالانكستر برد ؛ كه غذاهاي خوشمزه و فوقالعاده گراني داشت . ان شب در رستوران پروانه گفت : مي خواهي فردا بريوم دكتر؟ _ موافقم ! _ دكتر من ايراني است . مي خواهي به انجا بريم؟ _ اگر ايراني باشد بهتر مي توانم ارتباط برقرار كنم . اگر حامله باشم نه ماه بايد مهمانش باشم . _ تو كه زبان انگليسي ات خوب است ! _ كمي تمرين و ممارست لازم دارم ، تا راحت تر مكالمه كنم _ فردا حميد مي آيد . بچه ها پيش پدرشان مي مانند و ما مي توانيم برويم دكتر _ ممنونم ! تو براي من مثل فرشته نجات بودي _ تعارف را كنار بگذار! _ تعارف نيست . در اين دنياي بي در و پيكر بعد از خدا تو با ارزشترين چيزي هستي كه دارم پروانه لبخندي زد . او هم از بودن در كنار ارام ، خشنود بود . غربت و تنهايي در بند بند وجودش لانه كرده بود . مثل عنكبوتي كه مدام به دور خود مي تنيد . اكنون با كمك و محبت به آرام نياز گمشده اش را بدست مي اورد . _ درست را چه كار كردي؟ _ با مشكلاتي كه برايم پيش آمد و حالا ( به شكم خود اشاره كرد ) با اين وضع ديگر چندان رغبتي براي ادامه ان ندارم . شور و شوقي كه از درس خواندن داشتم در وجودم فروكش كرده . وقتي انسان راهي را اشتباه طي مي كند ، راههاي ديگر خود به خود اشتباه مي شوند . زندگي با فريد اشتباه بزرگي بود كه من بهترين موقعيتهايم را در كنار او از دست دادم. _ خيلي احساس پشيماني مي كني؟ آرام طحظه اي انديشيد و گفت: به تو نمي توانم دروغ بگويم . در واقع من اصلا احساس ندامت نمي كنم و با وجود خيانتهاي فريد گذشته اي را كه گذراندم جز بهترين دوران زندگي ام محسوب مي شود. _ متاسفم ! نمي توانم بفهمم تو چه مي خواهي بگويي ! _ حق داري ! عشق ، نفرت و غرور در زندگي ام به طور مساوي وجود داشت و من با هر سه آنها تجربه خوبي داشتم . و فريد با تمام اين حرفها مرد ايده آلي بود! پروانه با خنده گفت " چقدر عجيب ! بايد اين آقا فريد را ملاقات كنم . بي شك مرد جالبي است ! بنابرين مشكل تو فقط خيانت فريد نبوده _ فريد هيچ علاقه اي به من نداشت _ آه كه اينطور ! عشق يك طرفه ! _ متاسفانه بله ! اگر ذره اي به من علاقمند بود هرگز رهايش نمي كردم . _ حق با توست ! ماندنت صورت خوشي نداشته _ فريد علاقه اي به من نداشت ولي يك طوري هم مي خواست مرا داشته باشد. راستش خودم سر در نياوردم _شايد تو را مي خواسته اما غرورش اجازه بيان آن را نمي داده _ كم كم داشت باورم مي شد كه مرا دوست دارد ، اما با آخرين كاري كه كرد ... ( با چشماني پر اشك از ادامه حرف باز ماند) _ ديگر راجع به فريد حرف نمي زنيم . براي تو خوب نيست كه عصبي بشوي . فكر بچه باش! آرام در ميان اشك خنده شيريني روي لبانش نقش بست . با آمدن حميد خانه حال و هواي ديگري پيدا كرد . شيطنت بچه ها ، با ديدن پدرشان افزايش يافت . حميد شباهت زيادي به اروپاييان داشت . قد بلند ، اندامي لاغر ، با چشماني آبي و موهايي قهوه اي رنگ . تشخيص ان كه او شهروندي خارجي است غير ممكن بود . پروانه ان روز بچه ها را به حميد سپرد و خود به همراه آرام براي مراجعه به پزشك براه افتاد . مطب دكتر در ساختماني قديمي با آجرهاي قهوه اي قرار داشت . پرچين فراواني اطراف ساختمان را پوشش مي داد . آن دو دقايقي در اتاق انتظار نشستند . دكتر برتي بدرقه بيمارش به كنار در امد . پروانه برخاست و آرام ميخكوب بر جاي ماند. فصل 29 _ دكتر فرهمند ! حالتان چطور است؟ _ شما چطوريد؟ چه عجب ! كوچولوهاي من حالشان خوب است؟ _ مرسي دكتر ! امروز بيمار جديدي را مي خواهم به شما معرفي كنم دكتر با مشاهده آرام لحظاتي چند خيره ماند . مي خواست مطمئن شود كه او كسي جز آرام نيست . پروانه نيز در اين كار او را ياري كرد و آرام را معرفي كرد _ خوشبختانه من با بيمارم آشنايي مختصري دارم ! _ آه چه جالب ! آرام ! شما همديگر را قبلا ديده ايد ؟ آرام به ناچار برخاست و گفت : بله ! دكتر از اقوام پدر فريد هستند . _ بفرماييد داخل پروانه آرام را به درون اتاق راهنمايي كرد دكتر گفت : حميد از فرانسه باز گشت؟ _ بله ! امروز رسيد . سلام مفصل رساند . _ متشكرم ! حتما به ديدنش خواهم امد آرام متحير و بي صدا نشست . هنوز نمي توانست باور كند كه دكتر همان دكتر فرهمندي است كه فريد تا آن حد به او حساس بود و دوست نداشت آرام با او همكلام شود. يعني دنيا انقدر كوچك بود كه بين اينهمه ادم من بايد باز دكتر را ملاقات كنم ! پروانه به بازوي آرام زد و گفت : آرام جان ! دكتر با شماست _ معذرت مي خواهم پروانه گفت : دكتر ! من بيرون منتظر مي مانم دكتر با قيافه جدي مطالبي راروي كاغذ نوشت و در همان حال گفت : بهتر است شما را با اسم كوچكتان صدا كنم . آرام ! ناراحتي شما چيست ؟ _ ناراحتي خاصي ندارم . جز اينكه فكر ميكنم باردارم . _ چه مدت است؟ _ خيلي تازه ! _ از اينكه مي خواهي مادر شوي خرسند هستي؟ _ بله ! خيلي ! _ آرام دكتر ها جز طبابت محرم اسرار بيمارانشان هستند . اگر نكته اي هست كه دوست داري من بدانم بگو ! آرام بعد از چند لحظه سكوت آهسته گفت : هيچ كس از بودن من در اينجا اطلاع ندارد . _ حتي فريد؟ _ در درجه اول فريد . نمي خواهم هيچ كس بداند. _ خيالتان اسوده باشد دكتر با معاينه آرام گفت كه او باردار است و وضع جسماني اش خوب است . براي اطمينان بيشتر يك سري آزمايش نوشت . به محض رسيدن به خانه پروانه ماجراي آشنايي دكتر و آرام را براي حميد بازگو كرد و گفت : حتما بايد يك روز دكتررا دعوت كنيم ان شب بعد از صرف شام حميد در كنار ان دو نشست و به گفتگو پرداخت . پروانه گفت : حميد ! آرام بدنبال آپارتمان كوچكي براي سكونت است _ ما كه جا زياد داريم . چرا نمي خواهي با ما زندگي كني؟ _ از لطف شما ممنونم ! اگر خانه اي پيدا كنم خيالم راحت مي شود. پروانه گفت : من خيلي به آرام اصرار كردم تا پيش ما بماند اما قبوا نكذد حميد گفت : فعلا پيش ما بمانيد . عجله اي براي اينكار نيست . پروانه خيلي تنهاست . كمي از ايران ياد كنيد . سر فرصت من برايتان جايي پيدا خواهم كرد . _ حميد ! اولين شرط من اين است كه نزديك خودمان باشد _ چشم خانم ! حتما مدنظر خواهم گرفت حميد از سفر فرانسه صحبت كرد و از آرام راجع به ايران سوالاتي پرسيد . ان شب آرام زود به رختخواب رفت . تازگيها خيلي زود خسته ميشد و ساعات خوابش افزايش پيدا كرده بود .صبح حالت تهوع داشت و دلش آشوب بود . نتوانست صبحانه بخورد . ترجيح داد در رختخواب بماند . پروانه بچه ها را به مدرسه برد . آرام با مادر تماس گرفت . مادر گريه مي كرد و از دوري او نگران بود . آرام با خودداري فراوان با مادر حرف زد ، نمي خواست مادر پي به عمق اندوهش ببرد . به محض آن كه تلفن را قطع كرد ازدرد و دوري گريه جانسوزي سر داد. _ پروانه ! هواي اينجا خيلي گرفته است _ عادت ميكني! آرام از كنار پنجره دور شد و گفت : ياد مارال افتادم _ مارال كيه> _ اسب فريد ! خيلي خوشگل بود ! من خيلي دوستش داشتم _ اسب هاي انگليسي از بهترين نژآد هستند . اگر دوست داري مي تواني باشگاه سواري بروي آرام به خود نگريست و گفت : با اين وضع ! _ آه ! يادم نبود . خوب ! مارال كجا بود؟ آرام در خيال خود به دوردست ها خيره شد . آخرين شب در كلبه ، صداي باران ، سوختن هيزم در بخاري ، احساس نزديك بودن به فريد و زمزمه هاي عاشقانه . آرام در قلبش از آن شب متنفر نبود و احساس پشيماني نمي كرد . هنوز نمي توانست قاطعانه فريد را محكوم كند . با خود انديشيد : عشق ! چگونه است كه پوششي مي شود بر هر رفتار خوب و بد . هيچ چيز را نمي بيني . در ظاهر مشت مي كوبي و محكوم مي كني اما در قلبت همواره شعله هاي فروزان و سوزنده ان را كه تمام وجودت را ذوب مي كند حس مي كني . قلب من هنوز شعله ور است . اما مغزم فرمان ديگري مي دهد . من فريد را در قلبم بخشيده ام ، اما فكرم بيمارگونه به او مي انديشد و حس انتقام را فرمان مي دهد. _ آرام ! حواست كجاست؟ _ معذرت مي خواهم ! چي پرسيدي؟ _ پرسيدم مارال كجل بود _ كلبه اي در ميان جنگل ! بوار ميكني؟ _ چه چيز را باور كنم؟ _ كلبه اي در جنگل ! آنجا حقيقتي بود كه وجود داشت پروانه در چهره آرام دقيق شد . به نظرش امد كه او هذيان مي گويد . به طرفش رفت و پرسيد : حالت خوب است؟ _ انجا زندگي بود. روح جنگل بود پروانه شانه هاي آرام را گرفت و او را به اتاقش هدايت كرد و در رختخواب خواباند . دست بر پيشاني آرام گذاشت .تب شديدي داشت .هراسان با دكتر تماس گرفت دكتر با معاينه آرام به اتاق نشيمن بازگشت و گفت : نگران نباشد ! سرماخوردگي ساهد است .بايد استراحت كند . داروهايش را سر ساعت بدهيد ! دستور غذايي مي نويسم كه بايد رعايت كند آرام از اينكه با بيماري خود باعث دردسر پروانه شد شرمسار بود. پروانه با وجود مشكلات خود بايد از او هم مراقبت مي كرد . هر طور شده بايد جايي را پيدا مي كرد . بيشتر از آن نمي خواست سر بار كسي باشد . هر چند كه پروانه بارها او را ملامت كرده بود . اما دير يا زود بايد مستقل مي شد و چه بهتر كه اينكار زودتر انجام شود. دو روز بعد وضع جسماني اش بهتر شد . اغلب ساعات روز را به مطالعه مي گذراند . حميد آپارتماني در همان نزديكي پيدا كرد . آن روز براي ديدن خانه مورد نظر رفتند . آرام انجا را پسنديد و قرار شد تا چند روز آينده نقل مكان نمايد . پروانه به همراه آرام براي خريد وسايل مورد نياز به فروشگاه ها سر زدند . آرام وسائل زيادي نياز نداشت . انجا مبله بود و فقط احتياج به تميز كردن داشت . او تعدادي ملحفه و پرده و روميزي و يك دست بشقاب و قاشق و چند قابلمه ، قهوه جوش ، كتري و خرده ريزهاي ديگر خريداري كرد پروانه در تميز كردن خانه به او كمك كرد . تا انجا را به وضعي كه آرام دوست داشت در اوردند. آرام خانه را راحت و دنج يافت . منظره زيباي پارك نزديك خانه بيشتر او را شيفته آنجا كرد. پروانه با تمام شدن كارهاي خانه گفت : به نظرت كمي كوچك نيست ؟ _ مگر من چقدر جا لازم دارم؟ _ بعد از مدتي من مي شود ما ! _ تا آن موقع خدا بزرگ است . فكر مي كنم يك اتاق خواب با اين پذيرايي براي من كافي است . جاي بزرگتر وقتي رفت و امدي نداشته باشي بدون استفاده مي ماند. _ اگر مادر اينجا را ببيند حتما صدايش در مي آيد آرام خنديد و گفت : دلم براي نق زدن هاي عمه جان يك ذره شده ! _ راستي از سرايدار پرسيدم گفت واحد بغلي پيرزني تنهاست _ چه خوب ! مثل اينكه ساكنين اينجا نفرين شده اند! _ آرام ! حالا كه خيالت از بابت خانه راحت شد بهتر است بداني كه من اجاره نمي دهم كه تنهابماني _ من تنها نيستم . تو ، بچه ها و حميد هميشه با من هستيد . فقط در مدتي كه باردارم احتياج به تنهايي دارم . در واقع كمي خجالت مي كشم _ حميد مثل برادر خودت مي ماند . نبايد اينطور احساس كني و سپس افزود :در ضمن فردا وقت دكتر داري يادت نرود! _ اه اصلا يادم نبود . حتما مي روم دكتر با ديدن جواب آزمايش آرام گفت : همه چيز خوب و طبيعي است . نوزاد حدود پنج هفته از عمرش مي گذرد ، خودت مشكلي نداري؟ _ نه ! همه چيز خوب پيش مي رود. _ از حميد شنيدم كه خانه اي اجاره كردي _ بله ! ديگر بيش از ان نمي شد مزاحم پروانه باشم _ از تنها بودن ناراحت نيستي . _ عادت مي كنم! ( آرام مي خواست بگويم عادت دارم اما مايل نبود دكتر جزئيات زندگي او را بداند) دكتربه وسيله دستگاه صداي ضربان قلب بچه را به گوش آرام رساند. شوقي وصف ناپذير وجودش را فرا گرفت _ پياده روي يادت نرود. _ حتما دكتر ! _ قرار ما ماه آينده . مگر اينكه اتفاق خاصي رخ بدهد. آرام مسير خانه تا مطب را پياده طي كرد . از اين كه دكتر فرهمند با او راحت بود و هيچ اشاره اي به ديدار هاي گذشته نمي كرد خشنود بود پروانه هرروز تلفن مي كرد و از او مي خواست تا به انجا برود . اما آرام ترجيح مي داد در خانه بماند و كمتر مزاحم زندگي او شود. اغلب روزها به پياده وري مي رفت و باقي روز را با مطالعه كتاب ، رفتن به سينما و ديدن برنامه هاي تلويزيوني مي گذراند. نامه هاي راحله مرتب به دستش مي رسيد . او از همه جا و همه كس مي نوشت ، از دانشكده ، دوستان و جاهايي كه مي رفت . آرام نامه هاي او را بارها مي خواند . لادن و امير نيز نامه مي نوشتند . اما حرفهايشان تكراري بود.آرام گاهي درنامه ها در جستجوي خبر و يا مطلبي از فريد بود . اما مي دانست كه آنها به خاطر آنكه آرامشش را بهم نزنند نامي از فريد نمي برند .ان روز پروانه قول داده بود تا نزدش برود . پروانه با ديدن آرام گفت : امشب دكتربراي صرف شام به اينجا مي آيد _ خوب ! من قبل از صرف شام مي روم. _ چرا ؟ از دكتر خوشت نمي آيد ؟ _موضوع اين نيست . علاقه اي ندارم كه دكتر را غير از مطب جاي ديگري ببينم . در هر حال او فاميل آقاي فرخي است _ در اينجا فقط دكتر توست و آشناي ما ف نه چيز ديگري . حالا بلند شو و كمي به من كمك كن 1 _ بسيار خوب ! هر چه تو بگويي ( پروانه بدين وسيله آرام را ناگذير به ماند كرد.) سيماي دكتر دلنشين و موقربود . موهاي يكدست جو گندمي ، اندامي چهار شانه ، قد بلند در كت شلواري خوش دوخت كه او را به سياست مداران بيشتر شبيه مي كرد تا طبيب ! او با ديدن آرام گفت : اينجا ديگر بيمار من نيستيد . بلكه دوست و هموطن يكديگريم _ اتفاقا من به پروانه همين موضوع را متذكر شدم _من و شما كمي بيشتر از عرف معمول تفاهم فكري داريم حميد با دكتر گرم گفتگو بود و در همان حال پروانه و آرام ميز شام را چيدند . دكتر با ديدن ميز شام گفت : هيچ جاي دنيا كدبانويي پيدا نشده كه بتواند همانند خانم ايراني ميز غذا را با صفا و صميميت دروني اش تزيين كند . از اين ميز شام بوي مهرباني و لطف به مشام مي رسد. آرام از طرز سخن گفتن دكتر كه انطور با احساس و لطيف توصيف مي كرد خوشش امد . شام در محيطي صميمي صرف شد . دكتر از دست پخت پروانه تمجيد نمود. پروانه گفت : دكتر ! اگر دستپخت آرام را بچشيد ديگر علاقه اي به خوردن غذاهاي من نخواهيد داشت آرام گفت : هر وقت كه مايليد نشريف بياوريد اما اگر شكه شديد من مقصر نيستم . پروانه در تعريف از من كمي زياده روي مي كند. دكتر گفت : براي انكه ثابت شود كدام يك از خانمهاي محترم درست مي گويند حميد جان ! بهتر است لان برنامه رفتن به منزل آرام را پياده كنيم آرام انها را براي هفته بعد به منزلش دعوت كرد .براي تهيه غذاي ايراني و مواد ان دچار مشكل بود. زيرا بسياري از مواد غذايي انجا پيدا نمي شد.و در فروشگاه ايرانيان نيز بعضي اجناس كمياب بود. اما با تمام اين مشكلات سر انجام غذاهاي مورد نظرش را تدارك ديد . دكتر با دسته اي گل و جعبه شكلات وارد شد . بعد از صرف شما دكتر گفت : الحق كه كار بسيار دشواري است كه تشخيص بدهيم كدام يك از خانمها دست پخت بهتري دارند. حميد گفت : بهتر است يكبار ديگر دست پخت خانمها را امتحان كنيم و بعد راي نهايي را صادر كنيم! پروانه گفت : خيلي زرنگ شدي حميد جان! بهتر است مساوي اعلام كنيد. اين به نفع همه است دكتر گفت :دست پخت بنده تعريفي ندارد . اما مي توانم شما را به رستواني كه مي شناسم و غذاي هاي خوبي دارد دعوت كنم . پروانه گفت : موافقم دكتر ! هر وقت بگوييد ما در خدمتيم دكتر خنديد و قرار شد يكشنبه هفته آينده مهمان او باشند. آن شب در خانه كوچك آرام هياهوي بچه ها و خنده بزرگتر ها نواي دلنشيني داشت و آرام كمي حافظ خواند و حميد يكي از اهنگ هاي قديمي را بسيار زيبا اجرا كرد . دكتر نيز از خاطراتش سخن گفت و در واقع اين مهماني ها شروع دوره اي تازه براي گذراندن وقت در ان ديار غربت بود. فصل 30 اكنون آرام شش ماهه بود . شكمش بزرگ شده بود . چند دست لباس گشاد تهيه كرد و از سر بيكاري خريد مي رفت و لوازمي را كه بنطرش براي كودك لازم بود خريداري مي كرد . مادر قول داده بود ماه آينده نزد او بيايد تا روزهاي اخر را با فراغ خاطر بيشتري سپري كند . آرام گاهي پيرزن همسايه را در پارك سر خيابان مي ديد كه براي پياده روي به انجا مي رفت/ يك بار نزد آرام آمد و در كنارش نشست و همچنان كه گربه سفيدو ملوسي را نوازش مي كرد گفت : من عاشق پتي هستم ! بدون او نمي توانم زندگي كنم آرام گفت : پتي دختر شماست؟ پيرزن سرش را تكان داد و گفت : بچه به درد نمي خورد . منظورم اين است ( و اشاره به گربه كرد ) _ شما فرزندي نداريد؟ _ چرا پسرم در شهر ويلز ساكن است . چند سال است كه او را نديده ام . علاقه اي هم به ديدنش ندارم . پتي تمام زندگي من شده! آرام با تاسف به او نگريست ، نمي توانست حرفي بزند و جوابي بدهد . زيرا آن پيرزن عاطفه نداشت و اگر هم داشت به پاي گربه اش ريخته بود . آرام اكثر شبها خواب فريد را مي ديد . چهره اش نا پيدا و گم بود فقط مي دانست سايه اي كه از دور پيداست فريد است . پيرزن همسايه با هر بار ديدن او دست به شكمش مي كشيد و ميگ فت : اين بچه دختر است آرام مي خنديد و از حركات پيرزن كه همراه با عشوه هاي ريز و ظريفي بود خوشش مي امد . يك روز به آرام گفت : هر وقت دوست داشتي بيا پيش من تا برايت فال قهوه بگيرم آرام قول داد در اولين فرصت به ديدن او برود. ان روز از سر بيكاري جعبه اي شكلات خريد و به نزد پيرزن رفت . ماريا از ديدن آرام خوشحال شد و گفت : ما هر دو تنها هستيم . من عاشق پتي هستم و تو عاشق بچه ات . خصوصيات ما شبيه هم است آرام متعجب شد اما حرفي نزد . خانه ماريا پر از ظرف هاي چيني و گلدان هاي گل بود . در كنار اتاق سبد زيبايي قرار داشت كه با ساتن سفيد و آبي تزيين شده بود و پتي ملوس و تنبل در ان لميده بود . آرام براي ان كه سر به سر ماريا بگذارد گفت : پتي چاق شده اينطور نيست؟ پيرزن با وحشت پتي را برداشت و در ترازو قرار داد و گفت : وزنش تغييري نكرده ، فقط كمي تنبل شده ! سپس با دقت به پتي نگريست و گفت : بهتر است كه او را نزد دكتر ببرم . مي ترسم مريض باشد پاپيون پتي را صاف كرد . و سر جاي خود نهاد . ماريا دو فنجان قهوه ريخت . آرام قهوه اش را سر كشيد . ماريا گفت : آن را در نعلبكي برگردان آرام فنجان را برگرداند و به ياد آن روز افتاد كه به همراه سايه و لادن براي سر به سر گذاشتن يك ديگر فال مي گرفتند . وقتي ماريا فنجان را بدست گرفت آرام نا خود آگاه دلشوره ي سخت به سراغش امد . او اعتقاد چنداني به اين مسائل نداشت اما ان روز در انجا در تنهايي و غربت كه ارمغان زندگي اش بود آن فنجان را الهام بخش مي ديد. پيرزن نگاه دقيقي به فنجان كرد و سپس در چهره آرام نگريست و گفت : در سرزمين خودت مردي بيمار است و چشم انتظار توست . خيلي دوستت دارد ! تو هم دوستش داري ! چرا تنهايش گذاشتي؟ آرام لبخندي زد و گفت : چرا بيمار؟ _ نمي دانم ! مثل اينكه بيمار است . شايد هم ... نمي دانم ! در هر حال خوابيده است . _ او از من سر حال تر است. _ اين مرد منتظر توست . اين بچه همانطور كه گفتم دختر است . تو را به آروزهايت مي رساند . مسافر داري . خيلي زود و دوباره در چشمان آرام خيره شد و گفت : تو عاشق اين مرد هستي ! او هم دوستت دارد ! تو سرانجام پيش او برميگردي _ محال است ! آن مرد بچه مرا مي خواهد _ من بعيد مي دانم . او فقط تو را مي خواهد. ************************************************** ************************************************** * آرام نفس زنان خود را به پروانه رساند . او را در آغوش كشيد و گفت : مادر فردا مي آيد. _ چه خبر خوبي ! تو خيلي تنها بودي . من همدم خوبي برايت نبودم . آرام پروانه را بوسيد و گفت : اگر تو نبودي خدا مي داند كه من الان كدام تيمارستان بستري بودم . با كمك تو و حميد توانستم سخت ترين دوران زندگي ام را سپري كنم پروانه اشك در چشمانش حلقه زد . دست به شكم آرام كشيد و گفت : مثل هنوانه شده ( و هر دو خنديدند ) با امدن مادر به نزدش ديگر هيچ ارزويي نداشت . به نظرش خداوند بيش از حد با او مهربان بود . حالا با بودن مادر دغدغه زايمان را كمتر خواهد داشت . ان روز آرام به همراه پروانه و بچه ها در سالن فرودگاه در انتظار مادر بودند . آرام به محض ديدن مادر از شوق بي حد اشك مي ريخت . پروانه نيز از ديدار زندايي خود كه اكنون در نبود دايي جانش تنها مانده بود گريه سر داد . مادر لحظاتي بعد به سمت بچه ها رفت و سهند و سروش دسته گلي به مادر تقديم كردند . مادر آنها را گرم در آغوش فشرد و بوسيد. در اتومبيل مادر به آرام دقيق شد و گفت : دخترم ! چقدر عوض شدي ! _ چه جوري شدم ؟ _ خيلي نمكي شدي ، صورتت پف كرده _ خيلي زشت شدم ؟ همين طور است؟در سالن فرودگاه شيراز آرام سراسيمه به دنبال امير مي گشت. ازدحام جمعيت مانع ديدش بود . درلحظه اي كوتاه آرام صداي امير را شنيد . به طرف صدا برگشت و امير را در چند قدمي خود ديد . باور ان كه پس از دو سال دوباره تنها برادرش امير ، يادگار عزيز پدر را مي ديد دشوار بود.
آرام در آغوش امير فقط گريه مي كرد و به لباس او چنگ انداخته بود . هراس از ان كه امير را از دست بدهد و يا خوابي بيش نباشد.
لادن سر بر شناه او نهاد . آرام برگشت و لادن را تنگ در آغوش فشرد و گفت : آخ ! لادن خوبم ! عزيز دلم ! چطور نمي دانستم كه تا اين حد دلتنگ شما شده ام؟
صداي گريه بهار آنها را به خود آورد . هر سه با چشم گريان كه قطرات اشك در ان مي رقصيد به طرف بهار برگشتند . امير و لادن با ديدن بهار در ميان گريه خنده سر دادند.
_ امير! از مادر بگو ! حالش چطور است؟
_ مادر سكته خفيفي كرد كه به شكر خدا به خير گذشت . بعد از فوت پدر و رفتن ناگهاني تو ، حال و روز خوبي نداشت
_ آه خدايا ! همه اش تقصير من است . نمي توانم خودم را ببيخشم
لادن گفت : مطمئنا مادر تو ذا ببيند ، بهتر خواهد شد.
امير اتومبيل را در كنار خانه نگاه داشت . آرام به سرعت پياده شد و به دورن خانه رفت . رباب خانم به پيشواز آمد. آرام او را بوسيد و گفت : رباب خانم ! مادر كجاست ؟
_ اتاق خودشان ، منتظر شما هستند
آرام به سرعت پله ها را پيمود و خود را در اغوش مادر رها كرد
_ اه مادر خوبم ! عزيز تر از جانم ! ديگر تنهايت نخواهم گذاشت . هرگز! هر اتفاقي بيفتد در كنارت خواهم بود . ان قدر او را بوسيد و نوازش كرد تا اينكه گفت : مادر خسته تان كردم مرا ببخشيد !
مادر درحايكه مي گريست دست آرام را فشرد و گفت : تو جان دوباره به من دادي . از خدا ممنونم كه توانستم روي ماه تو را ببينم
مادر دستانش را براي گرفتن بهار بلند كرد . لادن بهار را در آغوش مادر انداخت . امير با چشماني اشكبار به آنها مي نگريست .
بهار از اينكه به خانه رسيده شادمان بود و آزادانه به هر سو مي رفت . لادن گفت : با آمدن شما ، خانه رنگ و حال تازه اي به خود گرفت
آن شب در كنار تخت مادر به گفتگو پرداختند و تمام حرفهاي نگفته را بازگو كردند . آرام بعد از مدت ها از ته دل خنديد . حتي بهار نيز متوجه تغيير مادر شده بود و با حيرت به خنده هاي مادرش نگاه مي كرد.
آرام ترجيح داد در اتاق مادر روي كاناپه بخوابد. آن قدر در چهره مادر نگريست تا خواب او را در ربود.
آرام ، شب و روز در كنار مادر بود و از او مراقبت مي كرد . حال مادر رو به بهبودي بود و كم كم راه مي رفت و غذا را با اشتهاي بيشتري مي خورد . دكتر از حال مادر رضايت داشت . لادن در اين مدت مراقب بهار بود و آرام با خيالي آسوده به مادر رسيدگي مي كرد . هفته بعد آرام به همراه بهار بر سر مزار پدر رفت . هوا سرد بود و كمتر مي توانست بيرون برود . ان روز غذاي مادر را به او خوراند و رويش را كشيد تا استراحت كند . مادر دست آرام را گرفت و گفت : مي خواهم با تو حرف بزنم
آرام كنارش نشست و گفت : بفرماييد ! مادر گشوم با شماست
_ دوست دارم هم گوش خود را به من بسپاري و هم قلبت را !
_ الهي قربان شما بروم ! هر دو با شماست . ديگر چه مي خواهيد؟
مادر لبخندي زد و گفت : از دكتر حرف زدي . گويي از تو خواستگاري كرده
_ بله !
_ دكتر مرد خوب و متيني است !
_ البته در مدتي كه آنجا بودم متوجه اين مسئله شدم
_ حالا مي خواهم از تو بپرسم كهتو چه احساسي نسبت به او داري؟
آرام لحظه اي انديشيد و گفت : حس قدر شناسي
_ همين؟
_ فكر ميكنم همين قدر
_ بنابرين جواب منفي دادي؟
_ منفي كه نه ! بايد راجع به ان فكر كنم
_ حس قدر شناسي براي ازدواج و تشكيل زندگي كافي نيست
_ دكتر آدم قابل اعتمادي است . شايد به مرور بتوانم تمام انچه كه از زندگي مي خواهم بدست اورم
_ نمي خواهي راجع به فريد بپرسي؟
_ مثلا چي بپرسم؟
_ از اين كه ما خبري از فريد داريم يانه؟ و يا اينكه آنها سراغي از تو گرفتند يا نه؟
_ خيلي دوست دارم كه خبري بدانم اما مي ترسم ! با خود مي گويم كه به زور نمي شود كه براي خودم شوهر و براي دخترم پدر پيدا كنم . فريد در واقع دنباي گمشده هايش نيست . در غير اينصورت هر طور بود ما را پيدا مي كرد
_ در هر حال تو زن شوهر دار هستي و تعهداتي داري
_ مادر ! من نمي دانم منظور شما چيست ! اما خيلي بلا تكليفم . فريد حتي يكبار هم به دنبال من نبوده
_ شايد علتي داشته !
_ دو سال مدت كمي نيست
_ انها در اين مدت خيلي گرفتار بودند
آرام با حالتي موشكافانه در چشمان مادر نگريست . تا شايد حقيقت را دريابد
_ شما از فريد چيزي مي دانيد؟
_ علاقه اي به شنيدن و دانستن داري؟
_ نه چندان ! اما براي تصميم گيري آينده ام لازم است
_ هر وقت از دل و جان خواستي گوش كني بيا پيش من . آن وقت من حرفهاي زيادي براي گفتن خواهم داشت
_ مادر ! سر به سرم مي گذاري !
_ همين كه گفتم . حالا برو ! مي خواهم استراحت كنم
آرام برخاست و بيرون امد
دو روز از صحبت هاي مادر گذشته بود . آرام در تب و تاب شنيدن سخني از مادر مي سوخت . اما مادر عمدا به او توجه نمي كرد . او از همه چيز و همه كس مي گفت جز فريد . آرام كم كم صبرش لبريز مي شد . مادر ، خوب او را دست انداخته بود و نميخ واست تمامش كند . از سويي ترس و وحشت از شنيدن خبرهايي كه شايد تحملش مشكل بود را در خود نميديد . اگر فريد ازدواج كرده و يا از وجود فرزندش اطلاع داشت ان وقت ترجيح مي داد در ناداني بسر برد . اما لحظاتي بعد با غرور و كينه انديشيد : فريد در هر حال مقصر است و من نخواهم گذاشت دستش به هبار برسد . او را خواهم كشت . در آن زمان عشق هيچ جايگاهي در قلبم نخواهد داشت.
آن شب آرام به اتاق مادر رفت و آهسته گفت : مادر ! خواب هستيد؟
مادر روي خود را به سمت آرام كرد و گفت : نه دخترم ! بيا تو
آرام در كنار تخت مادر نشست و گفت : حالتان بهتر است؟
_ شكر خدا ! چرا نخوابيدي ؟
_ ميخ واستم ببينم شما بيدار هستيد . هر كاري كردم خوابم نبرد
_ چرا؟
_ نمي دانم ! فكر و خيالهاي بيهوده ! نگراني از آينهد ! هر شب با تمام اين سوالات بي جوابم به خواب مي روم
مادر دست آرام را نوازش كرد و گفت : مي دانم . شرايط تو خيلي دشوار است . اما مطمئن باش اگر غرور و خود خواهي ات را كانر بگذاري همه چيز درست مي شود.
_ شايد حق با شما باشد . مي خواهم از فريد بدانم . خدتان بهتر مي دانيد كه هر خبري از فريد در آينده من و سرنوشت دخترم تاثير خواهد گذاشت.
_ من هم مي خواهم از تو سوالي بكنم كه بايد راست و كوتاه و قاطع جوابم را بدهي
_ من تا بحال به شما دروغ گفتم؟
_ نه ! اينبار هم وتوقع دروغ ندارم
_ مطمئن باشيد ! هر چه مي خواهيد بپرسيد !
_ تو هنوز به فريد علاقمندي؟
آرام لحظاتي سكوت كرد ، سپس گفت : اين دومين بارست كه در برابر اين سوال قرار مي گيرم . يكبار عمه جان در خواستگاري فريد و حالا شما ! بايد بگويم با تمام بي وفايي فريد هنوز دوستش دارم .
مادر لبخندي از سر رضايت زد و گفت : تو تمام اتفاقات را به پاي فريد مي گذاري . خودت چه؟ همانطور كه مي انديشي بي گناهي؟
_ مادر شما كه از چيزي خبر نداريد . چه طور مي توانم همه انچه بين خودمان بوده به شما بگويم.
_ تمام گذشته ها و اشتباهات زندگي تان را يكطرف مي گذارم اما فرار تو ورفتنت را به يك طرف !
_ ترازوي گناهان من بيشتر است؟
_ بله ! وقتي عجولانه قضاوت كني ، گناهان تو بيشتر خواهد بود. بدون تحقيق ! بدون پرسش ! تو حتي اجازه ندادي ما با انها تماس بگيريم . چنان رفتار كردي كه ما فريد را قاتلي در پي كشتن تومي ديديم .چطور كوركورانه زندگي كردي و نفهميدي همسرت از تو چه مي خواهد . اگر عاشق فريد بودي حتما اورا خوب مي شناختي . دخترم متاسفانه بايد بگويم كه تو نابيناي دل خودت هستي ، نا بينا !
_ آخر مگر من چه كرده ام كه شما با من اينگونه رفتار مي كنيد؟ جز اين كه سكوت كردم و شكنجه ها به خود روا داشتم ؟ دو ساله كه آواره و در به درم . چه بايد مي كردم كه نكردم ؟ آيا جزاي من تا اين حد سنگين بوده ؟ به گناه نگرده ام ! به صبر و گذشتم ! مادر ! شما چرا؟ شما كه دخترتان را مي شناسيد ؛ چطور اينگونه قضاوت مي كنيد . من كه آزارم به مورچه نرسيده ، چطور مي توانم در حق كسي كه از دل و جان به او عشق مي ورزم كوتاهي كنم و رنجش بدهم !
_ پس چرا رفتي ، چرا نماندي؟
_ خودش خواست ، به من پيغام داد بروم تا ديگر چشمش به من نيفتد . حالا به كجا فرقي نمي كند . حتي به جهنم !
_ فريد گفت برو اما تو گفته او را اشتبا تعبير كردي
_ چه فرقي ميكند ! فريد ميخ واست من نباشم
_ مي خواست نباشي تا نبيني
آرام با تمسخر گفت : چه چيز را نبينم . خوشگذراني و دمدمي بودنش را !
_ آه آرام ! چطور به خودت اجازه ميدهي در حق او اينطور حرف بزني؟ تو انقدر مغرور هستي و به فكرت ايمان داري كه نمي خواهي به اطرافت بنگري . اگر در مدت يكسال چهار بار به اتاق عمل رفتن خوشگذراني محسوب مي شود به تو حق ميدهم . اگر شش ماه تمام با پاهاي در گچ روزگار را گذراندن خوشگذراني است باز به تو حق مي دهم ، كه اينگونه فكر كني.
آؤام متحير به دهان مادر چشم دوخته بود . گويي در خواب است و مادر مي خواهد او را از كابوسي كه مي بيند رهايي بخشد . آرام دستانش را روي گوشش گذاشت تا صدايي نشنود . اما مادر نمي خواست تمام كند . او مي خواست آرام را آزار دهد .
مادر تو كه دروغ نمي گفتي ! چگونه چنين حرفهايي مي زني . چطور باور كنم ! كه دو سال در خواب بودم . مادر تو را به تمام مقدسات عالم بيدارم نكن ! بگذار در خاموشي و حماقتم دست و پا بزنم!
مي خواست فرياد بزند مادر بس كن ! اما مادر صداي او را نمي شنيد و همان طور حرف ميزد
_ فريد انروز صبح براي خريد صبحانه به شهر مي رود كه با كاميوني كه از طرف مقابل مي امده تصادف مي كند . تمام شيشه هاي اتومبيل در صورتش خرد مي شود و در آنحال كه او را به اتاق عمل مي بردند به اكبر آقا پيغام مي دهد كه تورا از انجا دور كند تا رنج نبري . حالا به هر بهانه اي . فريد نزديك دو سال است كه در حال جراحي صورتش است . استخوان فك ، گونه و بيني اش شكسته بود . صدمه اي كه از تصادف ديده به يك سو و صدمه اي كه تو به روح و روانش زدي از سوي ديگر ! گذشت تو در زندگي همانقدر است كه در شعاع ديد خودت قرار دارد . گذشتي كوكورانه و احمقانه ! تو لياقت فريد را نداري ! اگر او يكبار اشتباه كرد تو با كارهايت مدام سركوفت اشتباهاتش را بر سرش كوبيدي . بهتر است برگردي به همان سراب خيالي خودت !
آرام ديگر نمي توانست تحمل كند . فرياد زد : بس كيند ! اينها كه گفتيد همه اش دروغ است . فريد شما را فريب داده . بس كنيد !
و سپس دوان دوان از اتاق بيرون رفت . لادن و امير سراسيمه به اتاق آمدند . امير گفت : مادر چه شهد ؟ چرا آرام فرايد زد؟
_ بگذاريد تنها باشد . بايد دست از خود خواهي و لجاجت بردارد
لادن و امير با نگراني به يكديگر نگريستند. امير با تاسف سرش را تكان داد و از انجا دور شد.
آرام همچون روح سرگردان به حياط پا گذاشت . باد در صورتش پيچيد . در گوشه اي كز كرد و نشست . هيچ ستاره اي در آسمان بنود . سر ما آزار دهنده بود . چشمانش مي سوخت . درونش آشوب بود. حالش از همه چيز بهم مي خورد. نمي توانست خود را نگاه
دارد ؛ در پاي درخت عق زد . با خود زمزمه كرد : لعنت به من كه نمي توانم خودم را نگه دارم !
در تاريكي به دنبال شير آب گشت . صورتش را شست . بايد بر مي خواست . خيلي كارها داشت كه انجام دهد . به خاطر بهار بايد بلند مي شد .تلو تلو خوران خود را به اتاقش رساند و خود را روي تخت انداخت.
فصل 35 -1
صبح ، لادن با سر و صداي اتاق برخاست و به آنجا وارد شد . آرام در حال جمع كردن ساك دستي اش بود . لادن با چشماني خواب آلود به ساعت نگريست . ساعت هفت بود . لادن گفت : چه خبر شده صبح به اين زودي چه كار ميكني؟
وقتي سكوت آرام را ديد گفت : كجا مي خواهي بروي؟
آرام جنان كه در اين عالم نبود ناگهان گفت : آه معذرت مي خواهم ! لطفا آن لباس را بده !
_ نمي خواهي به من بگويي كجا ميروي؟
_ ميخواهم بروم تهران
_ تهران ! براي چه؟
_ بايد تكليفم را روشن كنم
_ با كي ؟ چرا تنها مي روي؟
_ با فريد ! تنها نيستم . بهار را با خودم مي برم.
_ بگذار امير را صدا كنم.
_ نه ! احتياجي نيست . در فرصت مناسب خودم توضيح مي دهم
_ حداقل بگذار تو را تا فرودگاه برساند !
_ خواهش مي كنم ! مزاحمش نشو ! من اينطور راحترم . با تاكسي مي روم
آرام چمدانش را بست و نزد مادر رفت . دستان او را گرفت و بوسيد و گفت : مادر من خيلي زود بر مي گردم
_ برو دخترم ! من منتظرت مي مانم . تو در مرحله اي از زندگي قرار داري كه خودت بايد قدم پيش بگذاري و مشكلت را حل كني
آرام مادر را در آغوش كشيد و سپس از در خارج شد . لادن بهار را به طبقه پايين برد . آرام لادن را بوسيد و گفت : لادن جان ! مواظب مادر باش !
_ حتما ! تو هم مواظب خودت باش ! ما را بي خبر نگذار ! راستي بلط تهيه كردي؟
_ براي يك نفر و نصفي هميشه جا هست . به اميد ديدار !
باز هواپيما اوج گرفت و آرام با هزاران فكر و خيالي كه در سرش مي گذشت ، سر خورده و مغموم پيش مي رفت . بايد از كجا آغاز مي كرد . هيچ چيز به فكرش نمي رسيد فقط مي خواست برود.
ساعت نزديك به يازده بود كه به تهران رسيد . اتومبيلي كرايه كرد و به سمت خانه رفت . بنظرش همه چيز تغيير كرده بود . رنگ شهر ، خيابانها واتومبيل ها . در كنار خانه ، اتومبيل متوقف شد . آرام لحظاتي ايستاد و به انجا خيره شد . بهار گرسنه اش بود و نق مي زد . بالا رفت ؛ زنگ در را فشرد . حدس مي زد كه فريد ان ساعت روز خانه باشد . باز زنگ را فشرد . سپس در كيفش به دنبال دسته كليدش گشت . در را آهسته گشود و با شوقي بي حد پا به درون خانه نهاد. بوي آشناي خانه اش ، آن جايي كه بيم و امدي هاي فراواني برايش به ارمغان اورده بود ، اكنون دل پذير و گرم بود. خانه مرتب و نميز بود. بهار را روي زمين گذاشت و چنانكه بهار حرفهاي او را مي فهمد گفت : خوشگلم ! اينجا خانه ماست . باور كن راست مي گم ! اما نمي دونم كه كار خوبي كرديم بدون اطلاع وارد شديم يا نه ! در هر حال فرقي نمي كنه . من هنوز اينجا را خانه خودم مي دانم . بيا برويم به اتاق مادر
آرام آهسته در اتاق خواب را گشود . بهار را روي تخت گذاشت و شيشه شيرش را به دستش داد . بهار در حال خوردن شير به خواب رفت . آرام به دور و بر اتاق نگاهي انداخت . هيچ چيز تغيير نكرده بود . فقط عكس هايي كه به ديوار آويخته بود جلب توجه مي كرد . در هر گوشه اي از اتاق فقط عكس خودش را ميديد . با چهره خندان و گيسواني پريشان . و عكس ازدواجشان كه او را مانند ملكه ها به چشم مي كشيد . با لبخندي مليح و آرايشي زيبا
صداي باز شدن در خانه را شنيد . آرام سراسيمه بيرون دويد . زني پنجاه ساله را ديد كه به درون خانه آمد و با تعجب به چمدان مي نگريست و آرام گفت : سلام !
آن زن با حيرت به آرام نگاه كرد و گفت : سلام خانم ! شماييد !
_ مرا م شناسيد؟
_ بله خانم ! مگر مي شود شما را از عكسهايتان نشناخت !
_ راست مي گوييد ، اما من شما را بجا نياوردم
_ من ثريا هستم . هفته اي دوبار باري نظافت خانه مي آيم
_ آه پس اينطور ! اتفاقا از تميزي خانه جا خوردم
_ شما كه تشريف نداشتيد كارهاي خانه و لباسهاي آقا به امان خدا مانده بود
_ خيلي ممنون ! زحمت مي كشيد ! آقا كي به خانه مي آيند؟
_ والله ! من آقا را زياد نمي بينم . خبر از كارهاي ايشان ندارم
_ يعني تو هيچ وقت آقا را نديد كه چه وقت مي آيد؟
_ چرا ! اما مي آيند و زود مي روند . راستش ساعت خاصي ندارند . مي خواهيد چايي دم كنم ؟
_ اگر زحمتي نيست ممنون مي شوم
آرام به سمت تلفن رفت و شماره دفتر را گرفت
_ الو ! سلام خانم ! آقاي فرخي تشريف دارند؟
_ نه خير نيستند .شما؟
_ من از بستگان ايشان هستم چه وقت بر مي گردند ؟
_ ايشان چند روزي به مرخصي رفته اند .
_ تشكر ! خداحافظ
خدايا ! كجا ممكن است رفته باشد
خانه اقاي فرخي را گرفت . از آن سوي خط صداي گرم و آشناي مادر به گوش رسيد . آرام قدرت آن كه با مادر حرف بزند را در خود نمي ديد . تلفن را قطع كرد و نمي توانست به يكباره با مادر حرف بزند . بايد كمي صبر مي كرد
دفتر شماره تلفن را زير و رو كرد . با ديدن اسم سعيد برقي از چشمانش گذشت
_سعيد مي تواند كمكم كند
ثريا خانم با فنجاني چاي امد . چاي را كنار آرام گذاشت و بيرون رفت
صداي آشناي سعيد در گوشي پيچيد : بفرماييد
آرام تمام قواي خود را جمع كرد و گفت : الو ! سلام !
_ سلام بفرماييد ! با كي كار داريد؟
_ با شما ! شما آقا سعيد هستيد؟
_ بله خودم هستم . شما؟
_ من آرام هستم
صداي سعيد براي لحظاتي قطع شد . سپس گفت : كدام آرام ؟
_ همسر فريد هستم
سعيد باز سكوت كرد . مي خواست اطمينان يابد كه كسي جز آرام نيست
_ ايشان كه خيلي وقت است كه نيستند
_ حق با شماست . اما باور كن من خودم هستم . آرام ! چطور مرا نمي شناسي؟
_ آخ ! معذرت مي خواهم ! راستش باورش كمي سخت بود
_ از اينكه صداي شما را مي شنوم خيلي خوشحالم . حالتان خوبست؟
_ ممنون ! شما چطوريد ؟ كي امديد؟
_ امروز رسيدم . الان هم خانه هستم . مي خواستم بدانم فريد كجاست ؟
_ بنظرم رفته سفر !
_ كجا؟
سعيد با اندكي مكث گفت : كلبه !
آرام نفس عميقي كشيد و گفت : مي خواهم شما را ببينم
_ با سايه بيايم
_ آه ! اصلا يادم نبود . سايه جان حالش خوبست؟
_ حالش خوبست . الان هم خانه نيست و مسلما از ديدن شمت خوشحال خواهد شد
_ كي مي توانم شما را ببينم . خيلي حرفها براي گفتن دارم
_ مي آيم دنبالتان و هر كجا كه بخواهيد مي رويم
_ تشكر ! تا يكساعت ديگر منتظرم . خداحافظ
سعيد دقايقي چند به مان حال باقي ماند . آرام بازگشته بود و فريد خبر نداشت . حالا چه اتفاقي مي افتاد . فريد پر كينه و خشمگين در انتظار آرام بود . و آرام با پاي خود به پيشواز امده بود . سعيد دستي به پيشاني اش كشيد و با خود گفت : خدا خودش رحم كند!
سايه به خانه امد و كيفش را روي مبل انداخت . سعيد را پاي تلفن متفكر يافت . به سويش رفت و گفت : در چه حالي هستي؟ چند بار سلام كردم ! فكر كردم خوابي !
_ معذرت مي خواهم ! كي امدي؟
_ تازه رسيدم . به نظرت مدل موهايم خوب شده؟
سعدي بدون انكه نگاه كند گفت : خيلي خوب شده !
_ مي داني سعيد ! يك زماني لادن و آرام به من مي گفتند تو هم يك روز مثل اين خانم ها ، عجيب و غريب خواهي شد . آن موقع به حرفهايشان خنديدم ؛ اما احساس مي كنم دارم همان شكلي مي شوم . بهتراست در محافل و دوره ها كمتر شركت كنم . سعيد ! حواست با من است ؟
_ آره ! گفتي آرام ! يادش بخير !!
_ آرام ! چه كسي فكر مي كرد كه آرام اين چنين بي وفا از آب در بيايد
_ سايه ! اگر بگويم آرام تلفن كرده بود ، چه فكري ميكني؟ باور مي كني؟
سايه لحظاتي بر جا ميخكوب شد و به سعيد نگريست : آرام ! چطور؟ نكند تلفن كرده؟
سعيد سزش را به علامت تاييد تكان داد
_ چه وقت تلفن كرده؟
_ چند دقيقه پيش . رفته خانه و ديده فريد نيست يعد با من تماس گفت تا ببيند من اطلاع
آرام(8)
آرام(8)
